تبليغاتX
با شهدا

با شهدا

!!کجایند مردان بی ادعا

سردار شهید باکری

تولد و كودكی

 به سال 1333 ه.ش در شهرستان مياندوآب در يك خانواده مذهبي و باايمان متولد شد. در دوران كودكي، مادرش را – كه بانويي باايمان بود – از دست داد. تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در اروميه به پايان رسانيد و در دوره دبيرستان (همزمان با شهادت برادرش علي باكري به دست دژخيمان ساواك) وارد جريانات سياسي شد.

فعاليتهاي سياسي – مذهبی

 پس از اخذ ديپلم با وجود آنكه از شهادت برادرش بسيار متاثر و متالم بود، به دانشگاه راه يافت و در رشته مهندسي مكانيك مشغول تحصيل شد. از ابتداي ورود به دانشگاه تبريز يكي از افراد مبارز اين دانشگاه بود. او برادرش حميد را نيز به همراه خود به اين شهر آورد.

شهيد باكري در طول فعاليتهاي سياسي خود (طبق اسناد محرمانه بدست آمده) از طرف سازمان امنيت آذربايجان شرقي (ساواك) تحت كنترل و مراقبت بود.

پس از مدتي حميد را براي برقراري ارتباط با ساير مبارزان، به خارج از كشور فرستاد تا در ارسال سلاح گرم براي مبارزين داخل كشور فعال شود.

شهيد مهدي باكري در دوره سربازي با تبعيت از اعلاميه حضرت امام خميني(ره) – در حالي كه در تهران افسر وظيفه بود – از پادگان فرار و به صورت مخفيانه زندگي كرد و فعاليتهاي گوناگوني را در جهت پيروزي انقلاب اسلامي نيز انجام داد.

پس از پيروزي انقلاب اسلامي

بعد از پيروزي انقلاب و به دنبال تشكيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي به عضويت اين نهاد در آمد و در سازماندهي و استحكام سپاه اروميه نقش فعالي را ايفا كرد. پس از آن بنا به ضرورت، دادستان دادگاه انقلاب اروميه شد. همزمان با خدمت در سپاه، به مدت 9 ماه با عنوان شهردار اروميه نيز خدمات ارزنده‌اي را از خود به يادگار گذاشت.

ازدواج شهيد مهدي باكري مصادف با شروع جنگ تحميلي بود. مهريه همسرش اسلحه كلت او بود. دو روز بعد از عقد به جبهه رفت و پس از دو ماه به شهر برگشت و بنا به مصالح منطقه، با مسئوليت جهاد سازندگي استان، خدمات ارزنده‌اي براي مردم انجام داد.

شهيد باكري در مدت مسئوليتش به عنوان فرمانده عمليات سپاه اروميه تلاشهاي گسترده‌اي را در برقراري امنيت و پاكسازي منطقه از لوث وجود وابستگاه و مزدوران شرق و غرب انجام داد و به‌رغم فعاليتهاي شبانه‌روزي در مسئوليتهاي مختلف، پس از شروع جنگ تحميلي، تكليف خويش را در جهاد با كفار بعثي و متجاوزين به ميهن اسلامي ديد و راهي جبهه‌ها شد.

نقش شهيد در دفاع مقدس

شهيد باكري با استعداد و دلسوزي فراوان خود توانست در عمليات فتح‌المبين با عنوان معاون تيپ نجف اشرف در كسب پيروزيها موثر باشد. در اين عمليات يكي از گردانها در محاصره قرار گرفته بود، كه ايشان به همراه تعدادي نيرو، با شجاعت و تدبير بي‌نظير آنان را از محاصره بيرون آورد. در همين عمليات در منطقه رقابيه از ناحيه چشم مجروح شد و به فاصله كمتر از يك ماه در عمليات بيت‌المقدس (با همان عنوان) شركت كرد و شاهد پيروزي لشكريان اسلام بر متجاوزين بعثي بود.

در مرحله دوم عمليات بيت‌المقدس از ناحيه كمر زخمي شد و با وجود جراحتهايي كه داشت در مرحله سوم عمليات، به قرارگاه فرماندهي رفت تا برادران بسيجي را از پشت بي‌سيم هدايت كند.

در عمليات رمضان با سمت فرماندهي تيپ عاشورا به نبرد بي‌امان در داخل خاك عراق پرداخت و اين بار نيز مجروح شد، اما با هر نوبت مجروحيت، وي مصممتر از پيش در جبهه‌ها حضور مي‌يافت و بدون احساس خستگي براي تجهيز، سازماندهي،‌ هدايت نيروها و طراحي عمليات، شبانه‌روز تلاش مي‌كرد.

در عمليات مسلم بن عقيل با فرماندهي او بر لشكر عاشورا و ايثار رزمندگان سلحشور، بخش عظيمي از خاك گلگون ايران اسلامي و چند منطقه استراتژيك آزاد شد.

شهيد باكري در عمليات والفجرمقدماتي و والفجر يك، دو، سه و چهار با عنوان فرمانده لشكر عاشورا، به همراه بسيجيان غيور و فداكار، در انجام تكليف و نبرد با متجاوزين، آمادگي و ايثار همه‌جانبه‌اي را از خود نشان داد.

در عمليات خيبر زماني كه برادرش حميد، به درجه رفيع شهات نايل آمد، با وجود علاقه خاصي كه به او داشت، بدون ابراز اندوه با خانواده‌اش تماس گرفت و چنين گفت: شهادت حميد يكي از الطاف الهي است كه شامل حال خانواده ما شده است. و در نامه‌اي خطاب به خانواده‌اش نوشت:

من به وصيت و آرزوي حميد كه باز كردن راه كربلا مي‌باشد همچنان در جبهه‌ها مي‌مانم و به خواست و راه شهيد ادامه مي‌دهم تا اسلام پيروز شود.

تلاش فراوان در ميادين نبرد و شرايط حساس جبهه‌ها، را از حضور در تشييع پيكر پاك برادر و همرزمش كه سالها در كنار بود بازداشت. برادري كه در روزهاي سراسر خطر قبل از انقلاب، در مبارزات سياسي و در جبهه‌ها، پا به پاي مهدي، جانفشاني كرد.

نقش شهيد باكري و لشكر عاشورا در حماسه قهرمانانه خيبر و تصرف جزاير مجنون و مقاومتي كه آنان در دفاع پاتكهاي توانفرساي دشمن از خود نشان دادند بر كسي پوشيده نيست.

در مرحله آماده‌سازي مقدمات عمليات بدر، اگرچه روزها به كندي مي‌گذشت اما مهدي با جديت، همه نيروها را براي نبردي مردانه و عارفانه تهييج و ترغيب كرد و چونان مرشدي كامل و عارفي واصل، آنچه را كه مجاهدان راه خدا و دلباختگان شهادت بايد بدانند و در مرحله نبرد بكار بندند، با نيروهايش درميان گذاشت.

بيانات شهيد قبل از شروع عمليات بدر

همه برادران تصميم خود را گرفته‌اند، ولي من به خاطر سختي عمليات تاكيد مي‌كنم. شما بايد مثل حضرت ابراهيم(ع) باشيد كه رحمت خدا شامل حالش شد، مثل او در آتش برويد. خداوند اگر مصلحت بداند به صفوف دشمن رخنه خواهيد كرد. بايد در حد نهايي از سلاح مقاومت استفاده كينم.

هرگاه خداوند مقاومت ما را ديد رحمت خود را شالم حال ما مي‌گرداند. اگر از يك دسته بيست و دو نفري، يك نفر بماند بايد همان يك نفر مقاومت كند و اگر فرمانده شما شهيد شد نگوييد فرمانده نداريم و نجنگيم كه اين وسوسه شيطان است. فرمانده اصلي ما، خدا و امام زمان(عج) است. اصل، آنها هستند و ما موقت هستيم، ما وسيله هستيم براي بردن شما به ميدان جنگ. وظيفه ما مقاومت تا آخرين نفس و اصاعت از فرماندهي است.

تا موقعي كه دستور حمله داده نشده كسي تيراندازي نكند. حتي اگر مجروح شد سكوت را رعايت كند، دندانها را به هم بفشارد و فرياد نكند.

با هر رگبار سبحان‌الله بگوييد. در عمليات خسته نشويد. بعد از هر درگيري و عمليات، شهدا و مجروحين را تخليه كرده و با سازماندهي مجدد كار را ادامه دهيد.

حداكثر استفاده از وسايل را بكنيد. اگر اين پارو بشكند، به جاي آن پاروي ديگري وجود ندارد. با همين قايقها بايد عمليات بكنيم. لباسهاي غواصي را خوب نگهداري كنيد. يك سال است دنبال اين امكانات هستيم.

مهدي در شب عمليات وضو مي‌گيرد و همه گردانها را يك يك از زير قرآن عبور مي‌دهد. مداوم توصيه مي‌كند:

برادران! خدا را از ياد نبريد نام امام زمان(عج) را زمزمه كنيد. دعا كنيد كه كار ما براي خدا باشد.
از پشت بي‌سيم نيز همه را به ذكر «لاحول و لاقوه الا بالله» تحريض و تشويق مي‌كند.
لشكر عاشورا در كنار ساير يگانهاي عمل كننده نيروي زميني سپاه، در اولين شب عمليات بدر، موفق به شكستن خط دشمن مي‌شود و روز بعد به تثبيت مواضع در ساحل رود مي‌پردازد.
در مرحله دوم عمليات، از سوي لشكر عاشورا حمله‌اي نفس‌گير به واحدهايي از دشمن كه عالم فشار براي جناح چپ بودند، آغاز مي‌شود. حمله‌اي كه قلع و قمع دشمن و گرفتن انتقام و قطع كامل دست دشمن از تعرض به نيروها در جناح چپ ثمره آن بود.

ويژگيهاي اخلاقي

شهيد باكري، پاسدار نمونه، فرماندهي فداكار و ايثارگر، خدمتگزاري صادق، صميمي، مخلص و عاشق حضرت امام خميني(ره) و انقلاب اسلامي بود. با تمام وجود خود را پيرو خط امام مي‌دانست و سعي مي‌كرد زندگي‌اش را براساس رهنمودها و فرمايشات آن بزرگوار تنظيم نمايد، با دقت به سخنان حضرت امام(ره) گوش مي‌داد، آنها را مي‌نوشت و در معرض ديد خود قرار مي‌داد و آنقدر به اين امر حساسيت داشت كه به خانواده‌اش سفارش كرده بود كه سخنراني آن حضرت را ضبط كنند و اگر موفق نشدند، متن صحبت را از طريق روزنامه بدست آورند.

او معتقد بود سخنان امام الهام گرفته از آيات الهي است،‌بايد جلو چشمان ما باشد تا هميشه آنها را ببينيم و از ياد نبريم.

شهيد باكري از انسانهاي وارسته و خودساخته‌اي بود كه با فراهم بودن زمينه‌هاي مساعد، به مظاهر مادي دنيا و لذايذ آن پشت پا زده بود.

زندگي ساده و بي‌رياي او زبانزد همه آشنايان بود. با تواناييهايي كه داشت مي‌توانست مرفه‌ترين زندگي را داشته باشد؛ اما همواره مثل يك بسيجي زندگي مي‌كرد. از امكاناتي كه حق طبيعي‌اش نيز بود چشم مي‌پوشيد. تواضع و فروتني‌اش باعث مي‌شد كه اغلب او را نشناسند. او محبوب دلها بود. همه دوستش مي‌داشتند و از دل و جان گوش به فرمان او بودند. او نيز بسيجيان را دوست داشت و به آنها عشق مي‌ورزيد. مي‌گفت:

وقتي با بسيجيها راه مي‌روم، حال و هواي ديگري پيدا مي‌كنم، هرگاه خسته مي‌شوم پيش بسيجيها مي‌روم تا از آنها روحيه بگيرم و خستگي‌ام برطرف شود.

همه ما در برابر جان اين بسيجي‌ها مسئوليم، براي حفظ جان آنها اگر متحمل يك ميليون تومان هزينه – براي ساختن يك سنگر كه حافظ جان آنها باشد – بشويم، يك موي بسيجي،‌ صد برابرش ارزش دارد.
با دشمنان اسلام و انقلاب چون دژي پولادين و تسخيرناپذير بود و با دوستان خدا، سيمايي جذاب و مهربان داشت.

با وجود اندوه دائمش، هميشه خندان مي‌نمود و بشاش. انساني بود هميشه آماده به خدمت و پرتوان.

حجت‌الاسلام والمسلمين شهيد محلاتي در مورد شهيد باكري اظهار مي‌دارند:

وي نمونه و مظهر غضب خدا در برابر دشمنان خدا و اسلام بود. خشم و خروشش فقط و فقط براي دشمنان بود و به عنوان فرمانده و باتقوا، الگوي رافت و محبت در برخورد با زيردستان بود.
همسر شهيد باكري در مورد اخلاق او در خانه مي‌گويد:

باوجود همه خستگي‌ها، بي‌خوابي‌ها و دويدن‌ها، هميشه با حالتي شاد بدون ابراز خستگي به خانه وارد مي‌شد و اگر مقدور بود در كارهاي خانه به من كمك مي كرد؛ لباس مي‌شست، ظرف مي‌شست و خودش كارهاي خودش را انجام مي‌داد.

اگر از مسلئله‌اي عصباني و ناراحت بودم، با صبر و حوصله سعي مي‌كرد با خونسردي و با دلايل مكتبي مرا قانع كند.

دوستان و همسنگرانش نقل مي‌كنند:

به همان ميزان كه به انجا فرايض ديني مقيد بود نسبت به مستحبات هم تقيد داشت. نيمه‌هاي شب از خواب بيدار مي‌شد، با خداي خود خلوت مي كرد و نماز شب را با سوز و گداز و گريه مي‌خواند. خواندن قرآن از كارهاي واجب روزمره‌اش بود و ديگران را نيز به اين كار سفارش مي‌نمود.

شهيد باكري در حفظ بيت‌المال و اهيمت آن توجه زيادي داشت، حتي همسرش را از خوردن نان رزمندگان، برحذر مي‌داشت و از نوشتن با خودكار بيت‌المال – حتي به اندازه چند كلمه – منع مي‌كرد. وقتي همرزمانش او را به عنوان فرماندهي كه مندرسترين لباس بسيجي را مدتهاي طولاني استفاده مي‌كرد مورد اعتراض قرار مي‌دادند، مي‌گفت: تا وقتي كه مي‌شود استفاده كرد، استفاده مي‌كنم.

همواره رسيدگي به خانواده شهدا را تاكيد مي‌كرد و اگر برايش مقدور بود به همراه مسئولين لشكر بعد از هر عمليات به منزلشان مي‌رفت و از آنان دلجويي مي‌كرد و در رفع مشكلات آنها اقدام مي‌كرد.

او مي‌گفت:

امروز در زمره خانواده شهدا قرار گرفتن جزو افتخارات است و اين نوع زندگي از با فضيلت‌ترين زندگي‌هاست.

نحوه شهادت

بعد از شهادت برادرش حميد و برخي از يارانش، روح در كالبد ناآرامش قرار نداشت و معلوم بود كه به زودي به جمع آنان خواهد پيوست. پانزده روز قبل از عمليات بدر به مشهد مقدس مشرف شد و با تضرع از آقاعلي‌بن موسي‌الرضا(ع) خواسته بود كه خداوند توفيق شهدت را نصيبش نمايد. سپس خدمت حضرت امام خميني(ره) و حضرت آيت‌الله خامنه‌اي رسيد و با گريه و اصرار و التماس درخواست كرد كه براي شهادتش دعا كنند.

اين فرمانده دلاور در عمليات بدر در تاريخ 25/11/63، به خاطر شرايط حساس عمليات، طبق معمول، به خطرناكترين صحنه‌هاي كارزار وارد شد و در حالي كه رزمندگان لشكر را در شرق دجله از نزديك هدايت مي كرد، تلاش مي‌نمود تا مواضع تصرف شده را در مقابل پاتكهاي دشمن تثبيت نمايد، كه در نبردي دليرانه، براثر اصابت تير مستقيم مزدوران عراقي، نداي حق را لبيك گفت و به لقاي معشوق نايل گرديد.

هنگامي كه پيكر مطهرش را از طريق آبهاي هورالعظيم انتقال مي‌دادند، قايق حامل پيكر وي، مورد هدف آرپي‌جي دشمن قرار گرفت و قطره ناب وجودش به دريا پيوست.

او با حبي عميق به اهل عصمت و طهارت(ع) و عشقي آتشين به اباعبدالله‌الحسين(ع) و كوله‌باري از تقوي و يك عمر مجاهدت في سبيل‌الله، از همرزمانش سبقت گرفت و به ديار دوست شتافت و در جنات عدن الهي به نعمات بيكران و غيرقابل احصاء دست يافت. شهيد باكري در مقابل نعمات الهي خود را شرمنده مي‌دانست و تنها به لطف و كرم عميم خداوند تبارك و تعالي اميدوار بود. در وصيتنامه‌اش اشاره كرده است كه: چه كنم كه تهيدستم، خدايا قبولم كن.

شهيد محلاتي از بين تمام خصلتهاي والاي شهيد به معرف او اشاره مي‌كند و در مراسم شهادت ايشان، راز و نياز عاشقانه وي را با معبود بيان مي‌كند و از زبان شهيد مي گويد:
خدايا تو چقدر دوست‌داشتني و پرستيدني هستي، هيهات كه نفهميدم. خون بايد مي‌شدي و در رگهايم جريان مي‌يافتي تا همه سلولهايم هم يارب يارب مي‌گفت.
اين بيان عارفانه بيانگر روح بلند و سرشار از خلوص آن شهيد والامقام است كه تنها در سايه خودسازي و سير و سلوك معنوي به آن دست يافته بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 تیر1386ساعت 10:8  توسط محمد حسین  | 

قالب تازه

راستی یادم رفت بگم درمورد قالب تازه نظری بدهید

            یادتون نره ها

+ نوشته شده در  شنبه 30 تیر1386ساعت 11:43  توسط محمد حسین  | 

تولد امام حسين (ع) و اشك بچه‌ها

سلام دوستان ببخشید این  دو روز کار داشتم ونتوانستم وبلاگم را بروز کنم:

در ميان همه روزها، روز تولد امام حسين عليه‌السلام چيز ديگري بود، غم و شادي به هم مي‌آميخت. بچه‌ها در جواب كسي كه مولودي مي‌خواند هم كف مي‌زدند و شادي مي‌كردند و هم مي‌سوختند‌ و گريه مي‌كردند. ايام عيد و ميلادها بهانه بود تا هر بار يكي از گروهانها ميزبان بشود و از نيروهاي گردان پذيرايي كند. گوشت غذا از بز و گوسفنداني كه هر گردان براي خود در منطقه نگهداري مي كرد تامين مي‌شد و وجه آن، از محل نذرهاي بچه‌ها در طول جنگ فراهم مي‌گرديد.

+ نوشته شده در  شنبه 30 تیر1386ساعت 11:38  توسط محمد حسین  | 

شهادت این پیشوابزرگ امام هادی(ع)رابه تمام مسلمین تسلیت عرض میکنم
+ نوشته شده در  سه شنبه 26 تیر1386ساعت 22:35  توسط محمد حسین  | 

وبلاگ جديد

سلام دوستان امروز براي بسيجمون وبلاگي زدم اگه دوستاشتين بهش سري بزنيد

ادرس:http://www.nojavanansh.persianblog.com/

         از اونا ممنونم

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 تیر1386ساعت 20:6  توسط محمد حسین  | 

بدرقه

سلام دوستان

ميهماني عموما در شب بود و ميهمانان اگر هم به روشنايي آمده بودند، در غير شبهايي كه ماه تمام بود، خلاصه در اوايل و اواخر ماه، در تاريكي و ظلمات به مقر و محلشان باز مي‌گشتند، در مسيري ناهموار كه ميزبان آن را باچراغ قوه و فانوسي كه بر مي‌داشت و به بدرقه مي‌آمد و ميهمان را تا منزلش مي‌رساند، هموار مي‌كرد!

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 تیر1386ساعت 13:29  توسط محمد حسین  | 

رفت و برنگشت و اين رسم روزگار ماند
چشم جاده ها هنوز، محو در غبار ماند
اين همه شب است و باز، اين همه حضور تلخ
فصل‌هاي محکم خالي از بهار ماند
تو همان که رفته‌اي، من همان که مانده ام
خواهش دوباره‌ات، پشت يک حصار ماند
دست مهربان تو، سمت آن طرفتر است
يک کبوتر غريب، باز بي‌قرار ماند
گرچه تکه‌تکه است و دلي شکسته است
خوب شد که لااقل از تو يادگار ماند
سال‌ها گذشت و هيچ، باورت نمي‌شود
چشم‌هاي من هنوز پاي انتظار ماند

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 تیر1386ساعت 21:56  توسط محمد حسین  | 

در محضر عشق امتحان مي‌دادي
گويي که به خاک آسمان مي‌دادي
اي شهره‌ي آسمان هفتم، چه غريب
آن شب به دل شلمچه جان مي‌دادي

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 تیر1386ساعت 21:54  توسط محمد حسین  | 

كوري دشمنان

ساعت 3 بعد از ظهر يگان ما وارد عمل شد. هوا به قدري گرم بود كه نمي توانستيم گوشي بي‌سيم را دست بگيريم. همه از حال رفته بودند. داخل كانال هم خيل تنگ بود. بيش از چند متر با عراقي‌ها فاصله نداشتيم. دل به دريا زدم و رفتم بيرون و بالاي كانال نشستم. به وضوح بعثي‌ها را مي‌ديدم و آنها هم بي‌شك مرا مي‌ديدند؛ اما هيچ كسي واكنشي از خود نشان نداد. واقعاً باورم شد كه وقتي خدا بخواهد چشم دشمنان را كور مي‌كند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 تیر1386ساعت 21:52  توسط محمد حسین  | 

كيك مرگ

گردان تخريب شايد پايگاه امدادهاي غيبي بود. بارها اتفاق افتاده بود كه بچه‌ها از ميدان‌هاي مين عبور كرده و متوجه نشده بودند. چون حتي يك مين هم از آن ميان منفجر نشده بود. يك‌بار وقتي مين‌هاي خنثي شده را از كاميون تخليه مي‌كرديم، به يك مين كيكي خنثي نشده برخورديم كه اگر منفجر شده بود، زمين و آسمان را به آتش مي‌كشيد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 تیر1386ساعت 21:51  توسط محمد حسین  | 

پرتقال

در اردوگاه هر دو يا سه ماه يك بار ميوه‌اي مي‌آوردند و به عنوان دِسِر بين اسرا توزيع مي‌كردند. هر گاه مي‌خواستند ميوه بدهند، اگر انگور بود، به هر نفر هشت يا نه حبّه مي‌رسيد، اگر هندوانه بود به هر پانزده نفر يك هندوانه مي‌دادند. بعضي مواقع هم يك جعبه خرما مي‌دادند تا بين افراد يك آسايشگاه هفتصد نفري توزيع كنم كه در اين رابطه ارشد آسايشگاه وظيفه ي تقسيم را به عهده داشت.
يك روز يكي از نگهبانان عراقي با عجله وارد آسايشگاه شد و درحالي كه يك دانه پرتقال را كه تقريباً لاشه و گنديده بود، در دست گرفته بود. پرسيد: آيا شما تا به حال در كشورتان چنين ميوه اي ديده ايد؟
يكي از برادران سپاهي كه از حرف او سخت ناراحت شده بود، جواب داد: ما اين پرتقال ها را جلوي گاو و گوسفندهاي خودمان مي ريزيم.
تحمل اين حرف براي نگهبان عراقي و همراهانش خيلي سخت بود. به خصوص كه بچه هاي اردوگاه نيز به اين حاضر جوابي به موقع حسابي خنديده بودند. او هم براي خالي كردن خشم خود، آن برادر سپاهي را را به كناري كشيد و به شدت با كابل كتك زد. سپس او را لخت كرد و در حالي كه فقط يك شورت به تن داشت، وادارش كرد در زميني كه از شدّت گرماي 50 درجه راه رفتن با كفش يا دمپايي هم غير قابل تحمل بود، با پاي برهنه دور خود بچرخد و هر بار كه مي ايستاد و پاهايش را از سوزش گرما در دست مي گرفت، ضربات كابل بود كه بر بدن او فرود مي آمد.
تبليغات حزب بعث عراق اصولاً حول اين محور بود كه ايراني ها كلّاً عقب افتاده اند و چيزي نمي فهمند. يك شب يكي ديگر از عراقي ها آمد و گفت براي شما دستگاهي مي آوردند كه توي آن آدم ها راه مي روند. ما هر چه فكر كرديم، نتوانستيم حدس بزنيم آن دستگاه چيست، تا آن كه بعداً فهميديم دستگاهي كه سرباز عراقي تعريفش را مي كرد، تلويزيون بود.

در اردوگاه هر دو يا سه ماه يك بار ميوه‌اي مي‌آوردند و به عنوان دِسِر بين اسرا توزيع مي‌كردند. هر گاه مي‌خواستند ميوه بدهند، اگر انگور بود، به هر نفر هشت يا نه حبّه مي‌رسيد، اگر هندوانه بود به هر پانزده نفر يك هندوانه مي‌دادند. بعضي مواقع هم يك جعبه خرما مي‌دادند تا بين افراد يك آسايشگاه هفتصد نفري توزيع كنم كه در اين رابطه ارشد آسايشگاه وظيفه ي تقسيم را به عهده داشت.
يك روز يكي از نگهبانان عراقي با عجله وارد آسايشگاه شد و درحالي كه يك دانه پرتقال را كه تقريباً لاشه و گنديده بود، در دست گرفته بود. پرسيد: آيا شما تا به حال در كشورتان چنين ميوه اي ديده ايد؟
يكي از برادران سپاهي كه از حرف او سخت ناراحت شده بود، جواب داد: ما اين پرتقال ها را جلوي گاو و گوسفندهاي خودمان مي ريزيم.
تحمل اين حرف براي نگهبان عراقي و همراهانش خيلي سخت بود. به خصوص كه بچه هاي اردوگاه نيز به اين حاضر جوابي به موقع حسابي خنديده بودند. او هم براي خالي كردن خشم خود، آن برادر سپاهي را را به كناري كشيد و به شدت با كابل كتك زد. سپس او را لخت كرد و در حالي كه فقط يك شورت به تن داشت، وادارش كرد در زميني كه از شدّت گرماي 50 درجه راه رفتن با كفش يا دمپايي هم غير قابل تحمل بود، با پاي برهنه دور خود بچرخد و هر بار كه مي ايستاد و پاهايش را از سوزش گرما در دست مي گرفت، ضربات كابل بود كه بر بدن او فرود مي آمد.
تبليغات حزب بعث عراق اصولاً حول اين محور بود كه ايراني ها كلّاً عقب افتاده اند و چيزي نمي فهمند. يك شب يكي ديگر از عراقي ها آمد و گفت براي شما دستگاهي مي آوردند كه توي آن آدم ها راه مي روند. ما هر چه فكر كرديم، نتوانستيم حدس بزنيم آن دستگاه چيست، تا آن كه بعداً فهميديم دستگاهي كه سرباز عراقي تعريفش را مي كرد، تلويزيون بود.
 

در اردوگاه هر دو يا سه ماه يك بار ميوه‌اي مي‌آوردند و به عنوان دِسِر بين اسرا توزيع مي‌كردند. هر گاه مي‌خواستند ميوه بدهند، اگر انگور بود، به هر نفر هشت يا نه حبّه مي‌رسيد، اگر هندوانه بود به هر پانزده نفر يك هندوانه مي‌دادند. بعضي مواقع هم يك جعبه خرما مي‌دادند تا بين افراد يك آسايشگاه هفتصد نفري توزيع كنم كه در اين رابطه ارشد آسايشگاه وظيفه ي تقسيم را به عهده داشت.
يك روز يكي از نگهبانان عراقي با عجله وارد آسايشگاه شد و درحالي كه يك دانه پرتقال را كه تقريباً لاشه و گنديده بود، در دست گرفته بود. پرسيد: آيا شما تا به حال در كشورتان چنين ميوه اي ديده ايد؟
يكي از برادران سپاهي كه از حرف او سخت ناراحت شده بود، جواب داد: ما اين پرتقال ها را جلوي گاو و گوسفندهاي خودمان مي ريزيم.
تحمل اين حرف براي نگهبان عراقي و همراهانش خيلي سخت بود. به خصوص كه بچه هاي اردوگاه نيز به اين حاضر جوابي به موقع حسابي خنديده بودند. او هم براي خالي كردن خشم خود، آن برادر سپاهي را را به كناري كشيد و به شدت با كابل كتك زد. سپس او را لخت كرد و در حالي كه فقط يك شورت به تن داشت، وادارش كرد در زميني كه از شدّت گرماي 50 درجه راه رفتن با كفش يا دمپايي هم غير قابل تحمل بود، با پاي برهنه دور خود بچرخد و هر بار كه مي ايستاد و پاهايش را از سوزش گرما در دست مي گرفت، ضربات كابل بود كه بر بدن او فرود مي آمد.
تبليغات حزب بعث عراق اصولاً حول اين محور بود كه ايراني ها كلّاً عقب افتاده اند و چيزي نمي فهمند. يك شب يكي ديگر از عراقي ها آمد و گفت براي شما دستگاهي مي آوردند كه توي آن آدم ها راه مي روند. ما هر چه فكر كرديم، نتوانستيم حدس بزنيم آن دستگاه چيست، تا آن كه بعداً فهميديم دستگاهي كه سرباز عراقي تعريفش را مي كرد، تلويزيون بود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 تیر1386ساعت 21:48  توسط محمد حسین  | 

«فرمانده شهیدی که ماسک محافظت شیمیایی خود را به یک سرباز داد».

 

فرمانده شهید حسين املاکی خوشتمی ، فرزند رحمت الله ، در روستای «کولاک محله» ، از توابع شهرستان لنگرود در استان گیلان به دنيا آمد. تولد او با ايام عاشورای حسينی مصادف بود پس نامش را «حسين» نهادند. حسین چهارمین فرزند خانواده بود.

                                     شهيد حسين املاكي

 در کودکی جهت فراگيری قرآن کريم به مکتب خانه رفت و خواندن قرآن را فراگرفت. تحصيلات ابتدائی را در دبستان مصباح کومله به اتمام رسانيد. در همان کودکی فردی پر تلاش و کوشا بود و تحصيلات دوره راهنمايی را در مدرسه دکتر معين آغاز کرد. در کنار تحصيل در امور کشاورزی به خانواده کمک می کرد.

پدرش در مورد خصوصيات اخلاقی وی در نوجوانی چنين می گويد : «پسری آرام بود و آزارش به کسی نمی رسيد. درعين حال درس خوان و با انضباط بود و برای انجام فرائض يوميه به مسجد می رفت.»

دوران متوسطه را در دبيرستان خدمات بهداشت لنگرود مشغول به تحصيل شد. در سال های آخر دبيرستان با اهداف انقلابی امام آشنا شد و مبارزات مخفی با رژيم پهلوی را آغاز کرد و در اوايل نهضت فعالانه در تظاهرات و راهپيمايي ها شرکت می جست. بعد از پيروزی انقلاب در مبارزه با ضد انقلاب و اشرار داخلی فعاليت چشمگيری داشت.

بعد از اخذ ديپلم در20/6/1359 به عضويت رسمی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی لنگرود درآمد و به عنوان مسئول اکيپ مشغول خدمت شد. مدتی مسئول تربيت بدنی سپاه لنگرود بود. چند روز پس از آغاز جنگ تحميلی در شهريور 1359 به همراه اولين نيروهای اعزامی استان گيلان به سوی جبهه شتافت و در سرحدات مرزی قصر شيرين و سر پل ذهاب مستقر گرديد. از 28 خرداد 1360 لغايت 18 شهريور 1360 نيز به عنوان مامور رسمی سپاه در تيپ کربلا مشغول به خدمت شد. در سال 1361 در عمليات رمضان حضور يافت و بعد از آن عمليات به همراه هفت نفر از همرزمان لنگرودی خود وارد اطلاعات-عمليات تيپ کربلا شد و بعد از يک دوره آموزش فشرده مقدماتی جهت شناسايی به خط مقدم اعزام شدند.

سيروس اکبری-يکی ازدوستان حسين- می گويد: «او بسيار متعبد بود و من بارها او را در نماز شب ديده بودم.» همرزم ديگرش عباس صيغلی پور در اين باره می گويد: «در امور مذهبی وانجام فرائض بسيار مخلص بود و به لحاظ حساسيت کار اطلاعات ، بچه ها زياد متوسل به ائمه اطهار می شدند و هر شب بعد از نماز مغرب و عشا مراسم دعا برگزار می کردند  و ايشان نيز مرتب شرکت می کرد.»

پدر حسين نيز می گويد: «همه شيفته اخلاق او بودند ، جذابيت خاصی داشت ، نهايت عطوفت و مهربانی درايشان بود.» املاکی ، در مدت حضور در جبهه  در عملیات های متعدد از جمله «ثامن الائمه» ، «فتح المبين» ، «بيت المقدّس» ، «رمضان» و «محرم» شرکت داشت.

در سال 1361 تصميم به ازدواج گرفت و مراسم عقد وازدوا ج او باخانم زهرا محرمی ، بسيار ساده و مختصر ، در مسجد محله بر پا شد. اما بيش از دوازده روز از ازدواج او نگذشته بود که عازم جبهه های جنگ گرديد. در 19 آبان 1362 اولين فرزندش- مرضيه- متولد شد و او حدود پنج ماه پس از تولد دخترش موفق به ديدن او گرديد. از 14 تير 1361 تا 20 تير 1364 در لشکر کربلا حضور داشت و در بدو امر مسئول محور يکم اطلاعات-عمليات و پس از عمليات محرم مسئوليت واحد اطلاعات-عمليات لشکر 25 کربلا را عهده دار شد. در اين مدت نيز در واحد اطلاعات ، در عملياتهای زنجيره ای «قدس 1 و 2» نقش بسزائی داشت.

شجاعت از خصوصيات بارز او بود تا جايی که حضورش در ميان همسنگرانش موجب آرامش و اطمينان می شد. هر کس با او برخورد می کرد تحولی در او ايجاد  می شد. با وجود اينکه مسئول اطلاعات لشکر بود ولی شخصاً در ماموريتهای شناسايی خطوط دشمن شرکت می کرد و شناسايي هايش بسيار دقيق و قابل استناد و طرح ريزی بود. در سال 1364 دومين فرزندش راضيه به دنيا آمد.

برادرش درباره چگونگی رفتار او با خانواده می گويد: «رفتارش نسبت به خانواده و همسر و فرزند بسيار محترمانه بود و کمتر عصبانی می شد.» پدر حسين نيز می گويد: «هرگز با فرزندان خود بد رفتاری نمی کرد ، آنها را خيلی دوست می داشت و احترام می کرد و به آنها راه و رسم زندگی را می آموخت.»

در سال 1364 به تشخيص فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب ، نيروهای مازندران و گيلان از هم جدا شدند. تيپ ويژه قدس کردستان با ماموريت درون مرزی عليه ضد انقلاب در منطقه عمومی کردستان و آذربايجان غربی تشکيل شد و اين ماموريت به سپاه استان گيلان واگذار گرديد. در نتيجه حسين املاکی به پيشنهاد فرماندهان سپاه از جمع ياران ديرين و صميمی خود در لشکر25 کربلا وداع کرد و به تيپ ويژه قدس پيوست. او با تلاش بسيار نيرو های اطلاعاتی پراکنده در يگان های مختلف را جمع آوری و واحد اطلاعات-عمليّات تيپ را سازماندهی کرد.

                                        شهيد حسين املاكي

بعد از انجام عملیات «والفجر 8» در منطقه عمومی فاو ساير همرزمانش از جمله سرداران شهيد مهدی خوش سيرت و حسين رضوانخواه ، وارد تيپ قدس شدند و به او پيوستند. آن ها فرماندهی گردان های پياده را عهده دار شدند و تيپ ويژه قدس دررديف يگانهای منظم سپاه قرارگرفت و ماموريّت های آفندی برون مرزی نيز به اين تيپ محوّل گرديد.

املاکی عمليات «والفجر 9» را در منطقه سليمانيه طرح ريزی کرد. پس از مدت کوتاهی تیپ به لشکر52 قدس ارتقا يافت و عمليات «کربلای 2» را در منطقه عمومی حاج عمران طرح ريزی و اجرا کرد. املاکی پس از انجام عمليات های «کربلای 2 و 4» در عمليّات «کربلای 5» شرکت داشت و با حفظ سمت ، فرماندهی محور عملياتی را در جزيره باورين عهده دار بود. او اين نقش را به خوبی ايفا کرد تا جايی که نيروهای لشکر وارد شهرک دوئيچی عراق شدند. او در اين عمليّات از ناحيه فک به شدّت مجروح شد و برای درمان در بيمارستان توتونکاران رشت بستری گرديد. اما با اصرار فراوان از بيمارستان ترخيس شد و با همان حال به سوی مناطق جنگی رهسپار گرديد. در سال 1365 نيز برای چندمين بار جراحت برداشت که يک بار به بيمارستان امير اعلم انتقال داده شد.

                    شهید حسین املاکی در جمع دوستان

در همين سال بود که سلمان -سوميّن فرزند او- به دنيا آمد.

املاکی با توجّه به شايستگی هايی که از خود نشان داده بود به عنوان فرمانده تيپ يکم لشکر قدس و پس از مدت کوتاهی با حفظ سمت ، به قائم مقامی فرماندهی لشکر قدس گيلان منصوب گرديد.

او ماموريت های آفندی را دنبال می کرد و مستقيماً به همراه گردان های رزمی فرماندهی عمليات را به عهده داشت. با انجام موفقيّت آميز عمليّات «نصر4» ارتفاع زازيله و شهر ماووت عراق را آزاد کردند. در اين عمليّات بر اثر اصابت ترکش از ناحيه دست راست مجروح شد ولی با همان حال در خطوط مقدّم باقی ماند.

در اواسط سال 1366 به هنگام انجام ماموريتی به اتفاق سردار شهيد فرهاد لاهوتی فرمانده گردان سلمان- دچار سانحه رانندگی گرديد. در اين سانحه فرهاد لاهوتی به شهادت رسید و او در حالی که به شدت مجروح شده بود با هليکوپتر به بيمارستان منتقل گرديد و بعد از بهبودی نسبی بار ديگر به سوی جبهه ها رهسپار شد.

شانه دری و جاده سيد صادق به تصرف نيروهای خودی در آمد.

درکسوت فرماندهی لشکر در عمليّات «بيت المقّدس6» شرکت جست و بعد از آن در عمليات «والفجر10» در منطقه عمومی سيد صادق- شانه دری حضور داشت. با شکستن مقاومت نيروهای عراقی در 9  فروردين 1367 دشمن بعثی ، برای پيشگيری از تداوم عمليات رزمندگان اسلام ، با انواع سلاح های شيميايی منطقه را مورد حمله قرار داد که بر اثر آن تعدادی از رزمندگان به شهادت رسيدند.

در اين هنگام ، حسين متوجه رزمنده ای شد که ماسک ضدّ شيميايی نداشت به سرعت ماسک خود را به او داد. اما خود به همراه ديگر ياران ، همچون محمّد اصغري خواه -فرمانده گردان کميل- دکتر محمّد جيبی پور و سيّد عباس موسوی و ... پس از حدود هفتاد و پنج ماه حضور در جبهه به شهادت رسيد.

آزادگانی که در عمليّات «والفجر10» به اسارت رفته بودند ، می گویند: «اکثر فرماندهان عراقی در برخورد اوليه به هنگام بازجويی ، از آخرين وضعيت حسين املاکی سوال می کردند و در پی کسب خبر درباره او بودند.» پيکر شهيد املاکی به زادگاهش انتقال يافت و در آنجا به خاک سپرده شد.

از وی به هنگام شهادت دو دختر به نام های مرضيه -پنج ساله- و راضيه -سه ساله- ويک پسر به نام سلمان دوساله- به يادگار مانده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 تیر1386ساعت 19:31  توسط محمد حسین  | 

دعاي ماه رجب

اين دعا را به مناسبت فر رسيدن ماه رجب اماده كردم

 

شخصي خدمت حضرت امام صادق (ع) رسيد و عرض كرد: براي ماه رجب به من دعايي ياد بدهيد كه خداوند متعال مرا به آن نفع ببخشد. حضرت فرمودند: اين دعا را هر روز از ماه رجب بعد از نمازهاي يوميه بخوان:

 

اي كسي كه در هر امر خيري به تو اميد دارم

و در امان هستم از هر نوع شر و بدي ناشي از خشم و غضب تو

اي آن كه در مقابل اعمال اندك و ناچيز ما، پاداش بسيار عطا مي نمايي

اي كسي كه به هر نيازمند و حاجت مندي عطا مي كني

اي كه عطا مي كني به كسي كه تو را نمي خواند و از تو چيزي نمي خواهد و تو را نمي شناسد كه صاحب مهر و عطوفت و رحمت هستي

عطا كن به من در مقابل خواهش و خواسته ام همه خير دنيا و همه خير آخرت را

و دور كن از من بنا برخواسته و خواهشم جميع شر و بدي دنيا و شر و بدي آخرت را، زيرا هر چقدر تو عطا كني (از خزانه فضل و كرمت) كم نمي شود

و بيفزا براي من از فضل و بخشش

اي صاحب جاه و جلال و اكرام

اي صاحب نعمتها و جود و بخشش

اي كسي كه بر ما منت مي گذاري و (حاجات ما را برآورده مي سازي) و اي بلند مرتبه سخاوتمند، آتش جهنم را بر موي سفيد من حرام گردان

آمین یارب العالمین

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 تیر1386ساعت 14:17  توسط محمد حسین  | 

شعار ها

سلام

تولد امام محمد باقر را به تمام دوستانم تبريك عرض ميكنم

بيشترين شعارهايي كه رزمندگان موقع جا به جايي، سر مي‌دادند، عبارت بود از: «حسين جان، فدايت، آييم به كربلايت»، «حسين حسين مي‌گيم (مي‌گوييم) مي‌ريم (مي‌رويم) كربلا، گر چه بياد (بيايد) بر سرمون هر بلا.» يا شعار «اين حمله غوغا مي‌كنيم، راه نجف وا (باز) مي‌كنيم». در تمامي‌نقل و انتقالات و جابه‌جايي‌ها، خواندن سرود و نوحه و ذكر پي‌در‌پي صلوات، سنت حسنه‌اي بود كه به بچه‌ها، جان دوباره مي‌بخشيد

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 تیر1386ساعت 14:10  توسط محمد حسین  | 

دست هرچي با مرام كه امروز نظر دادند درد نكنه

            فقط انتقاد پيشنهاد           يادتون نره

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 تیر1386ساعت 21:47  توسط محمد حسین  | 

شوق وذوق عملیات

 قبل از عمليات برادران عکس يادگاري مي‌گرفتند. نوار کاست پر مي‌کردند و پيشاني بند تهيه مي‌نمودند.بر روي لباسهايشان مهر عبارات «ورود تير و ترکش ممنوع» را در محل نخاع و پشت پيراهن به همراه تصوير تابلو ورود ممنوع مي‌کشيدند. و آيه «و جعلنا من بين ايديهم ...» را بر روي سينه مي نوشتند.بعضي از بچه‌ها روي پيراهن اختصاصي شهادتشان را به قيد شفاعت و آمرزش امضاء مي‌گرفتند فراوان بودند برادراني که خود با همان لباس در خون خويش مي‌غلطيدند و شفيع کساني مي‌شدند که به ايشان التجا برده بودند.روي دست و پا و موهاي يکديگر حنا مي‌گذاشتند و در اين امر نسبت به بچه‌هايي که بوي شهادت مي‌دادند جار و جنجال خاصي به راه مي‌افتاد و همه از هم پيشي مي‌گرفتند. يکديگر را با شيشه‌هاي عطري که بعضي همراه داشتند معطر مي‌کردند و از شوق و ذوق عمليات شيشه را شکسته و عطر را روي سر و روي و لباس بچه‌ها مي‌ريختند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 تیر1386ساعت 17:42  توسط محمد حسین  | 

شیفتگی خدمت

 بعضي از برادران وقت استراحت نمي‌شناختند، چنان شيفته خدمت بودند، که گوئي دائم در کمين کار و رفع معضلات و مرتفع کردن کميها و کاستي‌‌ها لحظه‌شماري مي‌کردند آرام و قرار نداشتند و بعضاً مي‌گفتند:«بايد از اين فرصتها نهايت استفاده را کرد، اغلب در حالي که همه به استراحت، گفتگو، مطالعه و ..مي‌پرداختند، آنها در صدد تهيه بند رخت و بستن آنها به در

 

ختان، نظافت اطراف چادر،‌ و محوطه ميدان صبحگاه و حسينيه بودند، به تبليغات مي‌رفتند، جلو چادر سايبان مي‌ساختند، شن مي‌ريختند و با تخته جاکفشي درست مي‌کردند، و چنانچه هيچکدام از اين کارها روي زمين نمانده بود، زير درخت يا پناه صخره‌اي را صاف و هموار مي‌کردند پتويي روي آن پهن مي‌کردند، در زمان مناسب با دوستان صميمي براي قرائت قرآن از خلوت راز و نياز بهره مي‌بردند
.

+ نوشته شده در  جمعه 22 تیر1386ساعت 15:11  توسط محمد حسین  | 

با شهدا بعد از عملیات

تازگیا رفتم تو کار خاطره اخ یادم رفت سلام

 

بعد از عمليات و عادي شدن نسبي اوضاع، نوبت عقب آوردن شهدا بود که گاه به قيمت شهادت همرزم ديگري تمام مي‌شد.وقت زيادي صرف مي شد تا به بهانه خشنودي خانواده شهيد و پاس داشتن حق دوستي پيکر شهيد را از معرکه نبرد خارج کنند ولي بعضي وقتها زماني که در جستجوي اسم و آدرس،‌جيبهايشان را زير و رو مي‌کردند اين عبارت را مي‌ديدند:« دوست داشتم چون مادرم فاطمه (س) گمنام بميرم و گمنام باشم.پس اي کسي که مرا مي يابي در همين محل به خاکم بسپار» برخي مواقع نيز امکان عقب آوردن و انتقال پيکر شهدا نبود وقتي همرزمان بر بالين او حاضر مي‌شدند با باز کردن دکمه‌هاي پيراهن و برداشتن فانوسقه يا نارنجک او را از احتمال انفجارات بعدي مصون مي‌ساختند ولي در همين حين چشمشان به يادداشت تبريکي به اين مضمون به همراه شکلات مي‌خورد :«سلام عليکم، خواستم شيريني شهادتم را خودم به همه داده باشم و شما نيز در اين حلاوت با من شريک باشيد».

منبع :کتاب آداب و رسوم جبهه ج2

+ نوشته شده در  جمعه 22 تیر1386ساعت 15:10  توسط محمد حسین  | 

بالين برادري

سلام امروز براتون یک خاطره اماده کردم                 فقط نظر باتو

بسيار پيش مي‌آمد که زمين زيرانداز و آسمان روانداز رزمندگان بود، هنگام خواب و خستگي، کوله‌پشتي برايشان حکم بالش پرقو را داشت، جايي که لباس، پوتين، کلاه‌خود و احياناً آجر و سنگ‌پاره، کنج ديوار يا نقطه برآمده‌اي مثل چهارچوب متکاي زير سرشان مي‌شد، و يا بالين محبت برادران ديگر پذيراي تن خسته‌شان مي‌گرديد، به اين نحو که اگر سرش را روي مچ و يا ساق پاي يکي از برادران گذاشته بود، او براي اينکه نشان بدهد تا چه اندازه به شخص ارادت و علاقه دارد، سر او را به سمت سينه خود مي‌کشيد، و روي قلبش قرار مي‌داد، کنايه از اينکه جاي شما در واقع اينجاست، گاهي متقابلاً هر دو سرهايشان را به طرف هم مي‌آوردند و روي سينه هم جاي مي‌دادند، و به اين ترتيب گاه تا پانزده نفر در کنار هم ساعت‌ها مي‌آرميدند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 تیر1386ساعت 15:40  توسط محمد حسین  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 تیر1386ساعت 7:25  توسط محمد حسین  | 

شهیدان را...

کدام واله و شیدا و مشتاقی است که دستهای محبوب را گشاده ببیند و به دامنش نگریزد؟
برای اینکه از شمار داوطلبان کاسته گردد، چنین گفته شد :
" دل خوش نکنید، شهادتی از آن دست که تصور می کنید نیست، به عبور از میدان مین نمی ماند که بی درنگ دیدار حسین را بدنبال داشته باشد."
چنین نیست که شهادت در دوقدمی انتظار بکشد،اینجا معطل کردن دشمن مطرح است.
هر چه طولانی تر جان دادن و دشمن را به خود مشغول کردن مهم است.
اینجا زخم برداشتن و دویدن، تیر خوردن و نیفتادن ،قطره قطره خون را در خشاب کردن و لحظه لحظه و با تأنی ماشه چکاندن، حتی تن مجروح را به اسارت دشمن سپردن، اینجا شهادت را جرعه جرعه نوشیدن ارزشمند است.

 


به نظرمی رسید این ترفند کارساز بیفتد و هجوم داوطلبان را مانع شود و از التهاب بکاهد.
گمان می رفت که این کلام، حتی داوطلبان شهادت را غربال کند و ازمیان صادق ترین عاشقان نیز دست به گلچینی بزند.
اما آنچه گفته آمد هر چند بر تحیر ما افزود، اما ازشمار
عاشقان، هیچ کم نکرد. تحیر، خاص ما بود که زمینی بودیم و درآن فضا به رعایت استنشاق می کردیم. کوه دل هیچکدام نه تنها از جای نجنبید که همگان را اشتیاق لحظه دیدار شدت گرفت و نور پدیدار مدهوششان کرد و بی خودیشان بخشید.
درهای بهشت با تمام وسعت، تنگی می کرد و هر کس در این تلاش بود که خود را به درون خانه، راهی بگشاید. اما این در مدخل همگان نبود، مرکب محدود بود و سوارانی محدود می طلبید.
انتخابی می بایست و جز خدا هیچکس شایسته این گزینش نبود،در آن رونق بازار شهادت و جز به فتوای خدا هم کسی سر نمی سپرد و تن در نمی داد.
بی تردید منتخبین را خدا برگزید، با دست های خودش.
یکی می گفت تو بزرگتری،تو همیشه گذشت می کردی، این بار هم جایت را به من واگذار و بگذر.
و پاسخ می شنید که همه برای اینجا بود! اما ایثار در اینجا را نمی توانم،خودخواهی هم اگر هست باشد! خودخواهی شیرینی است!
دیگری می گفت : خدا اگر از تو بپرید که چرا نوبتت را به من ندادی مسئولی و پاسخی برای گفتن نداری و پاسخ می شنید که : آنجا آنقدر حرف برای گفتن هست که نوبت به این سئوال ها نمی رسد. خیالم راحت است.
سی مرغ ازمیان این پرندگان حرم در آمدند که هر یک سیمرغی بودند به تنهایی و منفرد.
ابتدای این مسیر جانسوز فراق را وداعی می بایست.
وداعی می بایست که بغضهای در گلو مانده را به گریه بنشاند و اشک اشتیاق یکی را به اشک حسرت دیگری درآمیزد.
اینجا قلم را از شرم پنهان باید کرد و در اقیانوس بی انتهای معنویت گم باید شد.
سنگینی هر کوله باری – حتی قلم- را بر زمین باید گذاشت تا پرواز در آبی آسمان عشق میسر گردد.
اینجا فقط گریه می تواند راه دل بگشاید.
یکی به
شهیدان رفته سلام می رساند، دیگری تقاضای شفاعت می کند و سومی التماس دعای شهادت دارد.

 

 


اینان چگونه و کی دل از دنیا کنده اند که هیچ کلام زمینی ندارند، پیغامی...سفارشی...اینها باید بسیار پیش از اینها دنیا را وداع گفته باشند که وداعی اینچنین را بتوانند. ماندن و نگریستن، تنها حسرت قلم را بر می انگیزد و اعتراف به عجزش را.
خود را گم باید کرد در این دریای پر تلاطم اشک.
ملائکه آنگاه که به پیشواز این
شهیدان می آیند بی شک پرو بالشان از اشکهای این وداع تر خواهد بود، اگر که آتش این عشق به پرو بالشان نگرفته باشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 تیر1386ساعت 7:24  توسط محمد حسین  | 

سال اتحاد ملی وانسجام اسلامی

به نظر من امسال، سالِ «اتحاد ملى و انسجام اسلامى» است؛ يعنى در درون ملت ما اتحاد كلمه‏ى همه‏ى آحاد ملت و قوميتهاى گوناگون و مذاهب گوناگون و اصناف گوناگون ملى؛ و در سطح بين‏المللى، انسجام ميان همه‏ى مسلمانان و روابط برادرانه‏ى ميان آحاد امت اسلامى از مذاهب گوناگون و وحدت كلمه‏ى آنها.           (مقام معظم رهبري، نوروز 86)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 تیر1386ساعت 7:21  توسط محمد حسین  | 

قسمت دوم زندگي‌نامه شهيد زين‌الدين (پاياني)

سلام دوستان
احتمالا من اين وبلاگو تعطيل ميکنم
آخه نميشه آدم به خاطر يه وبلاگ (که معلوم نيست پشيزي ثواب داره يا نه) زندگيشو از دست بده
دوستان اگر خواستيد نظر بديد بنويسد که من شمارو نميشناسم که يه وقت سوء تفاهم نشه و لزومي نداره اسمتونو بنويسيد . ممنونم شرمنده وقتتون رو گرفتم


قسمت دوم زندگي‌نامه شهيد زين‌الدين
او همچنانکه در سنگر پدر به فعاليتهاي مبارزاتي خود ادامه مي‌داد ،از سوي دانشگاه فرانسه ،براي ادامه تحصيل پذيرفته شد. چون در همين دوران با اوج انقلاب مواجه بود،ترديدن در رفتن و ماندن در دلش راه پيدا کرد.اما از آن جا که خداوند،مردان خويش را بسيار مي‌آزمايد تا آنان که تکليف را در رضاي او مي‌بينند، راه او را بر گزينند مهدي بار ديگر ماندن را برگزيد. انقلاب که پيروز شد با تشکيل جهاد سازندگي و سپاه پاسداران به عضويت اين دو در آمد و با شروع غائلهکردستان به آن جا عزيمت کرد. پس از غائله کردستان با آغاز جنگ تحميلي وارد صحنه هاي نبرد حق عليه باطل و دفاع از کشور اسلامي مان شد. مهدي زين‌الدين در شهر سو سنگرد مسئوليت اطلاعات –عمليات قرارگاه نصر را عهده دار شد.موفقيت هاي جاويدان در عمليات ه هاي فتحالمبين و بيت المقدس ،... قبلاز هر چيز مرهون شناسايي دقيق و برخورداري از اطلاعات کافي و نقش ابتکاري و کليدي اين شهيد بزرگوار است. نبوغ نظامي ،و توان جسمي وروحي بسيار بالاي او نقطه عطفي بر انتخاب ايشان در سن 23 سالگي به عنوان فرمانده لشکر 17 علي بن ابيطالب بود. مهدي در عمليات رمضان و عمليات محرم به عنوان فرمانده ،از نخستين لحظه هاي شناسايي تا واپسين لحظه هاي فتح،حضوري مستقيم و موثر داشت.
خط جهاد و شهادت همچنان ادامه داشت ،والفجرها يکي پس از ديگري ميآمدند و در اين ميادين مهدي بود که بي وقفه لشکر علي بن‌ابيطالب را مالک‌وار در مسير عزت و افتخار فرماندهي مي‌کرد . درآستانه عمليات والفجر 4 و به هنگام توجيه فرماندهان گردانها،پس از اينکه مشکلات و خطرات عمليات را شرح مي‌دهد کلامي پرشور دارد:
((آن چيز‌يکه در توان جمهوري اسلامي و در توان ماست، ما روي آن سرمايه گذاري کرده ايم ، بقيه آن را توکل مي‌کنيم بر خدا . از ويژگيهاي رزمندگان اسلام يعني ويژگي‌هايي که ما از اول جنگ به کار بردهايم توکل بر خدا بوده است . ما اين امکانات را داريم . تکليف ما هم جنگ است.بيشتر از اين هم نمي‌توانيم کاري انجام بدهيم . بقيه اش را بر خداوند توکل کرده‌ايم همه موفقيتمان را در اتکا به خداوند مي‌بينيم و ما بايد امتحانمان را به حول و قوه الهي خوب پس بدهيم ...انشاءالله ...))
از سوسنگرد تا فتح‌المبين ، از بيت‌المقدس تا رمضان ،از محرم تا والفجر ، چون کوهي استوار ايستاد و خم بر ابرو نياورد. پيروزي عجيب و حماسه‌اي تصرف جزاير مجنون در شرايطي بدست آمد که رژيم عراق و حاميانش با تبليغات فراران توانايي‌هاي نظامي و عملياتي جمهوري اسلامي ايران را براي ادامه نبرد به زير سئوال برده بود و بر اين نکته تاکيد مي‌کرد که امکان موفقيت و پيروزي درعمليات نظامي براي ايران وجود ندارد. اما نهايتا در عمليات خيبربه کارگيري شيوه‌هاي کاملا ابتکاري فرمانده لشکر علي‌بن‌ابيطالب و رشادتهاي دليرانه رزمندگان اسلام ، موجب آزادسازي جزيره مجنون گشت. به طوريکه دشمن مايوس و شکست خورده اين فرمانده جوان را((خيبر شکن)) ناميد.
و سرانجام در آبان 1363 در حالي که به همراه برادرش آقا مجيد (مسئول اطلاعات – عمليات تيپ 2 لشکر علي‌بن‌ابيطالب ) براي شناسايي منطقه عملياتي از باختران به سمت سردشت در حال حرکت بودند . با اصابت آرپي جي به ماشيني که داخل آن بودند ، در دل جاده‌اي که آخرين ايستگاه پرواز اين خسته دلان بود در رکاب امام عشق به شهادت رسيدند.

+ نوشته شده در  شنبه 9 تیر1386ساعت 17:25  توسط محمد حسین  | 

شهید مهدی زین الدین

سلام
ببخشيد چند وقتيه سرم شلوغه


نام بلند مهدي زين‌الدين در سال1338 در انبوه زمينيان درخشيد و هسبي آسمانيش در خاک تجلي يافت . او در خانواده‌اي مذهبي در شهر تهران متولد شد . از همان کودکي بدون معلم قرآن را فرا گرفت . در پنج سالگي به علت ظلم و تاريکي و فساد و فحشايي که در دوران طاغوت حاکم بود، خانواده‌اش را واداشت که هجرت از تهران به خرم‌آباد را برگزينند و مهدي را در يک کودکستان ملي که متعلق به يک فرد مذهبي بود ثبت نام نمايند .
شش‌ساله بود که در مدرسه‌اي خصوصي تحصيل را آغازکرد و تا کلاس پنجم به خاطرهوش بالاي خود ،هميشه شاگرد اول يا دوم بود. به همين سبب توانسب کلاس پنجم و ششم را به صورت جهشي طي کرده وبه کلاس هفتم برود. فعاليت‌هاي سياسي‌اش از زماني آغاز گشت که حضرت آيت‌الله مدني به خرم‌آباد تشريف آوردند. او در تمامي جلسات و سخنرانيها در خدمت ايشان بود ودر محضر اين روحاني مبارز،نحوه سياست و مبارزه را‌ آموخت . زمانيکه حزب رستاخيز به اجبار عضو مي‌گرفت ،تنها کسي که در مدرسه قاطعانه گفت )) من عضو نمي‌شوم))مهدي بود و اين امر باعث اخراج ايشان از مدرسه شد ، اما او با تغيير رشته از رياضي به تجربي علي‌رغم تنگناها و فشارهاي سياسي همچنان به ادامه تحصيل پرداخت .
بعد از اخذ ديپلم با توجه به اين که پدرش، در فعاليتهاي سياسي حضوري فعال داشت از سوي ساواک دستگير و تبعيد شد و اين در حالي بود که او در کنکور رتبه چهارم دانشگاه شيراز را کسب کرده و درآستانه تحولي قرار گرفت که مي‌توانست زندگي مادي‌اش را تغيير دهد،اما او انصراف خود را اعلام کرد، چرا که اگر به دانشگاه مي‌رفت ،کتاب فروشي پدر که سنگر مبارزه عليه رژيم طاغوت بود خالي مي‌ماند، سنگري که محل تبادل و نشر اعلاميه ها و نوارهاي سخنراني امام(ره)و ساير پيشگامان انقلاب بود
+ نوشته شده در  شنبه 9 تیر1386ساعت 17:22  توسط محمد حسین  | 

مجاهد شهيد آيت‌الله سيد محمد رضا سعيدي قسمت اول

 
سيد محمد رضا سعيدي در دوم ارديبهشت 1308 شمسي در منطقه نوغان مشهد به دنيا آمد . دروس ابتدائي را نزد پدر به خوبي آموخت. هنوز نوجواني بيش نبود كه لباس روحانيت را بر تن كرد،آن هم زماني كه رضاخان قدرت را در دست داشت و مي‌خواست با كشيدن چادر از سر زنان و عبا از دوش روحانيت كند و ايران را به دروازه‌ي تمدن جديد برساند .
سيد تحصيلات خود را در حوزه‌ي مشهد نزد اساتيدي چون:اديب نيشابوري ،شيخ‌هاشم و شيخ مجتبي قزويني تكميل كرد. در اواخر تحصيلات ،همسرش را كه از نواده‌هاي ميرزاي شيرازي ( پرچم‌دار مبارزه با استعماردر ماجراي تنباكو) بود انتخاب كرد، سيد پس از پايان درس‌هاي مقدماتي حوزه، براي تكميل دروس خود به شهر قم كه مركز علم بود هجرت انتخاب كرد سيد پس از پايان درس‌هاي مقدماتي حوزه براي تكميل دروس خود به شهر قم كه مركز علم بود هجرت كرد . آن روزها آيت‌الله بروجردي مرجع تقليد بود و سيد از بدو ورود به قم در درس ايشان شركن كرد پس از آشنائي با جلسات درس امام (ره)از جمله شاگردان فعال و طراز اول ايشان گرديد و سر انجام با عزمي راسخ و پشتكاري مداوم به درجه‌ي اجتهاد رسيد.
در همان سال‌ها سيد كه به دعوت مردم براي سخنراني و تبليغ به آبادان رفته بود روزي متوجه شد روزنامه‌هاو مجلات عكس ثريا ‌- همسر شاه – را با حالت‌هاي مختلف كه او را در پارتي‌ها و ميهمانيهاي داخلي و خارجي در حال مشروب خوردن و رقص نشان مي‌داد،روي صفحه‌ي اول جلد خود چاپ كرده اند سيد ديدن آن تصارير در سخنراني خود به شدت از ثريا انتقاد كرد و پس از آن دستگير شد و اينچنين سيد براي اولين‌بار زندان را تجربه كرد .
در محرم 1342 سيد به همراه چند نفر از روحانيون و به دعوت شيعيان كويت براي شخنراني در مراسم ماه‌هايمحرم و صفر به آن جا رفتند در همان ايام بود كه به دنبال سخنراني كوبنده‌ي امام (ره) عليه اهانت شاه به روحانيت و علما ايشان توسط كماندوهاي رژيم دستگير شدند و نهضت خونين 15 خرداد آغاز شد . سيد به همراه ديگر شاگردان امام (ره) هر كدام در حسينيه‌ي خود به نحوي جنايات رژيم شاه را افشا مي‌كردند و ايرانيان مقيم كويت را از آن چه در ايران مي‌گذشت مطلع مي‌ساختند . سيد سرانجام با لباس مبدل وارد ايران شد و نامه‌اي به اين مضمون به امام (ره ) نوشت : (سيدي و مولاي ، با قيافه‌ي منحوسي وارد قم شده‌ام و اجازه ملاقات مي‌خواهم ) و بدين ترتيب سيد با امام (‌ ره ) ملاقات كرد . امام (ره ) در اين مدت از زندان آزاد شده بودند و تحت نظر در قم به سر مي‌بردند . تا اينكه در مهر 1343 با به تصويب رسيدن لايحه‌ي كاپيتو‌لاسيون توسط نمايندگان مجلس ،امام (ره ) اين بار فريادي از گذشته عليه اين لايحه سر دادند و اين امر باعث شد كه ماموران شاه ايشان را دستگير و به تركيه تبعيد نمايند . بعد از تبعيد امام ( ره ) از تركيه به نجف،آيت‌الله سعيدي نامه‌اي به اين مضمون به امير عباس هويدا نوشت: ( شما خيال نكنيد با انتقال آيت‌الله خميني از تركيه به عراق مي‌شود احساسات بر افروحته‌ي اين ملت را خاموش كرد .)
سيد از زمان تبعيد امام به تركيه و نجف ديگر ايشان را نديد تا اينكه تصميم گرفت براي ريدن امام به نجف سفر كند و اقداماتي را براي بازگشت امام انجام دهد . سيد پس از بازگشت به ايران از طرف مردم تفرش براي سخنراني دعوت شد چند روزي نگذشته بود كه تحمل عده‌اي كه حال و حوصله دردسر و مقابله با ماموران ساواك را نداشتند تمام شد و از تري دستگيري و شكنجه اطراف سيد را خالي كردند سيد وقتي ترس و دلهره‌ي آنها و خلوتي مسجد و جلسه‌ي سخنراني راديد به قم بازگشت .
در اواخر سال 1344 بود كه مردم جنوب تهران از ايشان براي اقامه‌ي نماز جماعت و سخنراني در مسجد امام بن جعفر ( ع )‌ دعوت كردند و ايشان نيز پذيرفت و به تهران آمد .اولين اقدام او تاسيس حوزه‌ي علميه در كنار مسجد موسي ‌بن جعفر (ع ) بود اقدام بعدي سيد تشكيل كلاس براي بانوان بود و او جزء اولين كساني بود كه در آن زمان تعليم و تربيت بانوان را آغاز نمود .
در زماني كه با اعدام چند تن از اعضاي هيئت‌هاي مؤتلفه و لو رفتن و دستگيري حزب ملل اسلامي و محكوميت آنان ، خفقان و وحشت بر كشور حاكم شده بود و حتي عده اي ادامه‌ي مبارزه و انتقاد عليه شاه را به صلاح نمي دانستند و سكوت كرده بودند شهيد سعيدي در ميان جمعيتي نزديك به هزار نفر در مسجد موسي بن جعفر (ع) سكوت را با صداي بلند‌ش شكستSad اي مردم ، آمريكاي استعمار‌گر به دست يهودي‌ها اداره مي‌شود و خودجانسون هم يهودي است . ببينيد در ويتنام چطور آزادي خواهان را با نام آن كه مي‌خواهند صلحي بر قرار نمايند قتل عام مي‌كنند)

+ نوشته شده در  شنبه 9 تیر1386ساعت 17:19  توسط محمد حسین  | 

شهيد حسن شفيع‌زاده

 شهيد حسن شفيع‌زاده در مرداد سال ۱۳۳۶ ه‌.‌ش در يك خانواده مذهبي در شهرستان تبريز متولد گرديده و تحت تربيت پدر و مادري مومن‌، متدين و مقلد امام پرورش يافت‌، از همان كودكي در مجالس ديني از جمله برنامه‌هاي سوگواري امام حسين (ع‌) حضور داشت و عشق خدمتگذاري به آستان شهيد پرور حضرت اباعبدالله (ع‌) در عمق وجودش ريشه دوانيد‌. سادگي‌، بي‌آلايشي و گذشت او در سنين كودكي زبانزد همه بود‌. حق را مي‌گفت ولو به ضررش تمام ميشد‌. در محله شاخص و محور همسالان خود بود‌. به مسجد كه مي‌رفت چون بزرگترها عمل مي‌نمود و از جمله كساني بود كه در پذيرايي عزاداران حسيني نقش فعالي داشت‌.
در سن ۱۲ سالگي از نعمت پدر محروم گرديد‌. چون فرزند ارشد خانواده بود با آن روحيات و مردانگي‌اش عملا غمخوار مادر فداكار ودلسوز خود شد‌.
با جديت تمام و احساس مسئوليت بيشتر از گذشته هم درس مي‌خواند و هم به مادرش در اداره امور منزل كمك مي‌كرد و از مساعدت به خواهر و برادرانش نيز دريغ نداشت‌. ضمن اينكه به ورزش خصوصا وزنه‌برداري علاقمند بود‌. در دوران تحصيل دانش‌آموزي با وقار و محبوب‌، مودب و كوشا بود و همواره سعي مي‌كرد تكاليف ديني خود را انجام دهد‌. پس از اخذ ديپلم به سربازي اعزام گرديد و همزمان با اوج‌گيري حركت توفنده انقلاب اسلامي‌، در سايه رهنمودهاي حضرت امام خميني (ره‌) با روحانيون معظم در تبعيد، همچون شهيد آيت‌الله مدني و شهيد آيت‌الله دستغيب در تماس بود و در داخل پادگان‌، فعاليتهاي زيادي جهت راهنمايي نظاميان و خنثي كردن تبليغات حكومت نظامي انجام مي‌داد و در همان حال به پخش پيامها و اعلاميه‌هاي رهبر عظيم‌الشان انقلاب در داخل و خارج پادگان نيز مي‌پرداخت‌. نقل مي‌كنند (روزي كه مامورين رژيم به دستور فرمانده حكومت نظامي در تبريز قصد هجوم به منزل شهيد آيت‌الله مدني (ره‌) جهت دستگيري ايشان داشتند، او به همراه دوستانش نقشه مقابله با مزدوران رژيم را در مراسم عزاداري عاشوراي حسيني طراحي كرده بود، كه قبل از هر گونه اقدام‌، ضد اطلاعات از موضوع باخبر شده و آنها را جهت ادامه خدمت سربازي به مرند تبعيد مي‌نمايد‌. ايشان پس از چندي به فرمان حضرت امام خميني (ره‌) مبني بر ترك پادگانها، خدمت سربازي را رها كرد و به سيل خروشان مبارزات امت اسلامي پيوست‌. او با شور وصف‌ناپذيري در روزهاي سرنوشت‌ساز ۲۱ و ۲۲ بهمن ماه ۱۳۵۷ تلاش مي‌كرد و براي به ثمر رسيدن انقلاب اسلامي از هيچ كوششي فرو گذار نبود‌. شهيد شفيع‌زاده بعدها به دنبال تشكيل سپاه‌، به همراه ديگر برادران‌، اولين هسته‌هاي مسلح سپاه را پي‌ريزي كرد و در سمت مسئول عمليات سپاه تبريز در سركوبي خوانين و اشرار آذربايجان و حزب منحرف خلق مسلمان نقش فعال داشت‌. با شروع جنگ تحميلي و محاصره آبادان‌، با يك دسته خمپاره‌انداز كه تحت مسئوليت شهيد باكري اداره مي‌شد به جبهه‌هاي جنوب شتافت‌. ايشان به همراه تعدادي ديگر از رزمنگان براي حضور در جبهه آبادان با تحمل مشقات چندين روزه - از طريق ماهشهر به وسيله لنج از راه خور موسي - خود را به اين شهر رساند و در ايستگاه هفت مستقر گرديد‌. بعدها با فرمان امام خميني (ره‌) مبني بر شكستن حصر آبادان‌، نقش تاريخي خود در شكستن محاصره آبادان و دفع متجاوزان و اشغالگران بعثي ايفا نمود‌. را شهيد شفيع‌زاده پس از عمليات طريق‌القدس به عنوان رئيس ستاد تيپ كربلا - كه تازه تشكيل شده بود - انجام وظيفه كرد و در شكل‌گيري‌، انسجام و سازماندهي آن نقش اساسي داشت‌.
در عمليات پيروزمندانه فتح المبين معاون تيپ المهدي (عج‌) بود كه خاطره رشادتها و جانفشانيهاي او در اذهان مسئولين جنگ و همرزمانش هرگز از ياد نمي‌رود‌. با همفكري تني چند از فرماندهان‌، ضمن پي‌ريزي و سازماندهي اولين آتشبارهاي توپخانه‌، مسئوليت هماهنگي پشتيباني آتش در قرارگاه فتح در عمليات بيت‌المقدس را به عهده گرفت و به خوبي از عهده اين وظيفه بزرگ برآمد‌. بعدها با تلاش بي‌وقفه و شبانه‌روزي خود قبضه‌هاي غنيمتي را در قالب توپخانه‌هاي لشكري و گردانهاي مستقل توپخانه به سرعت سازماندهي كرد و در عمليات رمضان اكثريت قريب به اتفاق توپها را عليه دشمن بعثي به كار برد‌. در ادامه‌، با به دست آوردن توپهاي غنيمتي بيشتر، گروههاي توپخانه را به استعداد چندين گردان شكل داد‌. اين گروهها بازوهايي قوي براي فرماندهي قواي رزمي و پشتيباني محكم براي رزمندگان بودند‌. در نبردهاي خيبر، والفجر ۸، كربلاي ۴، كربلاي ۵، كه سپاه پاسداران به لحاظ عملياتي مسئوليت مستقلي داشت‌، پشتيباني آتش كل منطقه عمليات‌، با رهبري و هدايت ايشان انجام گرفت‌.
اوج هنرنمايي و شكوفايي خلاقيت ايشان در عمليات والفجر ۸ تجلي يافت‌. آتش پرحجم و متمركزي كه با برتري كامل عليه دشمن اجرا نمود، به اعتراف فرماندهان اسير عراقي‌، در طول جنگ كسي به خود نديده بود، زيرا قسمت اعظم يگانهاي دشمن‌، قبل از رسيدن به خط مقدم و درگيري با رزمندگان اسلام منهدم مي‌شدند‌.
شهيد شفيع‌زاده ضمن شركت در كليه صحنه‌هاي عملياتي‌، مسئوليت فرماندهي توپخانه و طرح‌ريزي و هدايت آتش پشتيباني را در قرارگاه‌هاي مختلف به عهده داشت و آخرين مسئوليت ايشان فرماندهي توپخانه نيروي زميني سپاه و قرارگاه خاتم‌الانبيا بود‌. شهيد شفيع‌زاده در تاريخ ۸/۲/۶۶ در منطقه عملياتي كربلاي ۱۰ در شمالغرب (منطقه عمومي ماووت‌) در حالي كه عازم خط مقدم جبهه بود، خودروي وي مورد اصابت تركش گلوله توپ دشمن قرار گرفت و به آرزوي ديرينه خود نايل شد و با بدني قطعه قطعه و غرق به خون به ديدار معشوق شتافت‌
+ نوشته شده در  شنبه 9 تیر1386ساعت 17:16  توسط محمد حسین  | 

شهيد مرتضي ياغچيان

 
شهيد مرتضي ياغچيان درتيرماه سال ۱۳۳۵ به دنيا آمد‌. در كودكي علاوه بر تحصيل به مجالس‌عزاداري و قرآن نيز مي‌رفت‌. دوران ابتدايي را در مدرسه "ناصرخسرو" تبريز گذراند دوران راهنمايي در مدرسه نجات سپري شد‌. در سال ۱۳۵۶ موفق به دريافت مدرك ديپلم در رشته مدلسازي از هنرستان صنعتي تبريز شد‌. براي طي دوره سربازي به حوزه نظام وظيفه معرفي شد‌.
زماني كه امام‌(ره‌) فرمان فرار سربازان از پادگانها را دادند‌. ايشان نيز مانند مردم انقلابي ايران در تظاهرات و تجمعات ضد طاغوتي شركت كرد‌. بعد از پيروزي انقلاب‌، به عضويت سپاه درآمد‌. و تصدي تسليحات سپاه تبريز كه اهميت زيادي در آن ايام داشت با او بود‌. از مسئوليت وي يادها و خاطرات بسياري درذهن تمامي مسئولين سپاه آن زمان مانده است‌. همچنين مردم خاطرات زيادي از مبارزات او در "غائله حزب خلق مسلمان‌" تبريز و آشوب گروههاي ديگر دارند‌. وي در تسخير مقر فرماندهي اين حزب كه در ميدان منجم تبريز واقع بود رشادتهاي بسياري از خود نشان داد‌. در تيرماه سال ۵۹ وي به همراه برادر احمد پنجه شكار امور اجرايي مربوط به ستاد عملياتي سپاه را به عهده گرفت‌. وي تحت عنوان مسئول تجهيزات تبريز و معاون اطلاعات عمليات انجام وظيفه نمود و پس از طي اين دوره‌ها به شيراز اعزام شد تا يك دوره هوابرد را در آنجا بگذراند و پس از آن جزء اولين نيروهاي سپاه به جبهه اعزام شد‌.
در اين مدت وي بارها مجروح و هر بار قبل از بهبودي كامل باز به جبهه مي‌رفت‌. مدتي بعد به دستور حضرت آيت‌الله مدني به سمت مسئول عمليات سپاه مراغه منصوب شد‌. در عمليات بيت‌المقدس با سمت مسئول محور تيپ حضور داشت و در عمليات رمضان معاون تيپ عاشورا شد‌. زماني كه تيپ عاشورا به لشكر عاشورا تبديل شد مرتضي به سمت معاون دوم لشكر منصوب گرديد‌. پس از شركت در عملياتهاي والفجر مقدماتي‌، والفجر ۲، والفجر۴ با همان سمت و با تلاش بيشتر نوبت به شركت درعمليات خيبر رسيد‌. آنان با جانفشاني از پل حميد و جزاير مجنون دفاع كردند‌. شهيد ياغچيان در حين عمليات به شهادت رسيد‌.
+ نوشته شده در  شنبه 9 تیر1386ساعت 17:14  توسط محمد حسین  |