تبليغاتX
با شهدا

با شهدا

!!کجایند مردان بی ادعا

مسجد قلب جامعه اسلامى

                   

مسجد در اسلام قلب تپنده حيات اسلام و كانون و محور فعاليتهاى جامعه اسلامى‏است.

محمد سليمان تاكيوچى عضو جامعه قوم شناسى ژاپن در پاسخ به اين سؤال كه چرااز ميان تمامى مذاهب خاور دور و خاور ميانه، دين اسلام را پذيرفته و مسلمان‏شده، در مقاله‏اى مى‏نويسد:

«... مذهب بودا و مسيحيت علايق معنوى را از علايق مادى جدا كرده و انسان رابه كناره‏گيرى از جامعه ترغيب مى‏كند.

بعضى از فرقه‏هاى بودايى و مسيحى معبدها و صومعه‏ها را در كوهها و اماكن دوراز دسترس جامعه بنا مى‏كنند، اما در اسلام مساجد در قلب اجتماعات، در روستاهاو شهرها بنا مى‏شود و نيايش با جماعت و در خدمت جامعه مورد تقدير است. من‏اطمينان دارم اين زمان بهترين فرصت‏براى اشاعه اسلام در ژاپن است.» (1)

مجموعه‏هاى شهرسازى اسلامى همه وابسته و مربوط به مسجد جامع بوده و مسجد كه‏قلب جامعه است روزى پنج نوبت مسلمانان را از مجموعه‏ها و اجزاء شهر در خودجمع مى‏كند و ايمان آنان را تازه مى‏سازد و به جاى خود بازمى‏گرداند.

در بناهاى اسلامى چند نوع مسجد وجود دارد مانند مسجد محله، مسجد قبيله، مسجدبازار، مسجد جمعه و مسجد جامع.

در تمامى شهرهاى اسلامى مهمترين بنا، مسجد جامع است‏شامل مجموعه‏هاى زير است:

مسجد و محراب، بيت‏المال، دارالعماره، مدرسه‏هاى علميه، بازار، حمام، اداره‏حسبه، بيمارستان، رباط، اقامتگاه امام جمعه، آشپزخانه و محل مراسم عقدازدواج.

مسجد و تسبيح دسته‏جمعى به سوى كمال

مسجد: مشتمل بر گنبد،گلدسته، شبستان، منبر، محراب، دكه، وضوخانه و ...

گنبد و گلدسته‏هاى مسجد عابدى را مجسم مى‏كند كه عرقچين بر سر گذاشته و دودست‏خود را براى تسبيح و عبادت به سوى آسمان برافراشته و سقف زير گنبدنمودار آسمان است و نمازگزاران همگان با تسبيح موجودات آسمانها و زمين خدارا تسبيح و عبادت مى‏كنند:

"يسبح لله ما فى السموات و ما فى الارض الملك القدوس العزيز الحكيم." (2)

ازبالاى گلدسته‏ها روزى پنج‏بار اذان گفته مى‏شود و مردم شهر براى نماز فراخوانده مى‏شوند.

منبر بر دو نوع است، منبر كوتاه براى موعظه نمازگزاران وتعليم احكام و غيره در روزهاى عادى و منبر بلند براى روزهاى پرجمعيت و ايرادخطبه‏هاى نماز جمعه، ستونهاى مسجد، يادآور نماز ستون دين است.

مسجد و محراب

محراب از كلمه حرب به معناى جنگ، جايى است كه در گودى واقع‏شده همچون سنگر، رمز مبارزه با شيطان درون و آماده سازى نفس براى شياطين‏الانس و از اين رو مسجد گذشته از محل نماز، پايگاه بسيج و اجتماع رزمندگان ‏براى رفتن به جبهه‏ها و جهاد مقدس است. و در مرزها همين مساجد به صورت رباط وقرارگاه درآمده از منارهاى آن به عنوان ديده‏بانى استفاده مى‏شود.

مسجد و بازار

بعضى از مساجد جمعه و جامع از دو طرف و بعضى از چهار طرف‏به بازار راه دارد و بازارهاى اسلامى كه همچون مسجد طاق‏وار ساخته شده جزءمجموعه‏هاى مسجد جامع است و براى ورود به آنها از حياط مسجد مى‏گذرند، باشد كه‏بازاريان با ياد خدا وارد بازار و كسب و كار شوند.

به تعبير معماران و مهندسان شهرسازى كه در بناهاى اسلامى كاوش مى‏كنند بازاراسلامى بهمنزله ستون فقرات يك شهر است و اين همان تعبيرى است كه خداوند درقرآن براى مال كرده است:

"التى جعل الله لكم قياما." (3)(اموالى كه خداوند مايه قوام شما قرار داده‏است).

هدف قرآن از پيوند ميان مسجد و بازار اين است كه مردانى تربيت كند كه:

"...لاتلهيهم تجارة ولابيع عن ذكر الله و اقام الصلوه..." (4)هيچ تجارت و داد و ستدى ‏آنان را از ياد خدا و اقامه نماز باز ندارد.

نتيجه پيوند ميان بازار و مسجد اين بود كه قوانين اقتصاد اسلامى اغلب خود به ‏خود به اجرا در مى‏آمد و بازاريان روزى چند نوبت در مساجد از نيروى ايمان وتقوى شارژ مى‏شدند و چون به سر كار باز مى‏گشتند، كمتر دروغ مى‏گفتند و كمتر به‏احتكار و كم‏فروشى مى‏پرداختند.

و از اينرو معاملات با اعتماد فراوان در بازارهاى اسلامى صورت مى‏گرفت، و مسلمانان كار و تجارتشان را چيزى جداى از عبادت نمى‏دانستند.

روژه‏ گارودى فيلسوف مسلمان فرانسوى در كتاب خود مسجد آئينه اسلام مى‏نويسد:

«در دوران عظمت اسلام تمام زندگى شهر در مسجد جريان داشت، در آنجاست كه ‏قراردادهاى تجارى بسته مى‏شود، زيرا اسلام تمايزى ميان مقدس و نامقدس ‏نمى‏شناسد، اجراى شريعت ‏بيش از هر چيز به اين معنى بوده است كه انسان 24 ساعت ‏شبانه‏روز در محضر خداوند بسر مى‏برد و هر عملى در زير نگاه او انجام مى‏شود،بنابراين هر عملى كه توام با تقوى باشد يك بعد قدسى دارد و نماز درنگى است ‏در سلسله لحظات گوناگون، درنگى كه به ساير لحظات معنى مى‏دهد. بنابراين نماز از بقيه اعمال جدا نيست.» (5)

مسجد و بيت

‏المالاز زمان پيامبر اكرم(ص) يكى از مجموعه‏هاى مسجد بيت‏المال است كه در آن وجوهات نقدى و صدقات و غيره ‏دريافت و نگاهدارى مى‏شود و اگر بازرگانى دچار ورشكستگى مى‏شد و يا در سفر در راه مى‏ماند از سهم و القارمين و ابن سبيل تامين مى‏گرديد.

فخر رازى در تفسير آيه" انما يعمر مساجد الله من آمن بالله" و ... مى‏نويسد: درعمران و آبادى مسجد اقامه نماز و پرداخت زكات اعتبار شده زيرا مردم با حضوردر نماز جماعت ‏به مساجد رونق مى‏دهند و چون زكات دهنده باشند افراد كم درآمد و نيازمند نيز به مسجد روى مى‏آورند و بر رونق و آبادانى آن مى‏افزايند. اما اگر عمارت را حمل بر مصالح ساختمانى كرديم، از آنجا كه پرداخت زكات واجب و بناى مسجد مستحب است تا از واجب فارغ نگردد به مستحب نمى‏پردازد. (6)

اكنون دركنار بسيارى از مساجد صندوق قرض‏الحسنه خدمات بسيار مهمى را به جامعه ارائه‏ مى‏دهند.

مسجد و دارالعماره

هم چنين از زمان پيامبر اكرم(ص) مسجد كانون‏عبادى سياسى بوده، گرچه پس از دوره صدر اسلام، بسيارى از زمامداران به ‏تضعيف نقش سياسى مساجد پرداخته‏اند ولى مى‏بينيم در سال‏169 هجرى در قاهره جنب ‏مسجد جامع جديد العسكر، دارالاماره‏اى در ارتباط مستقيم با مسجد ساخته شده وابن طولون مسجدى مى‏سازد كه در بخش جنوبى آن ساختمان حكومتى دارالاماره قراردارد و اين روش تا قرنها ميان زمامداران اسلامى متداول بوده است. مساجدى مانند مسجد ارك از اين قبيل است.

مارسل بوازار راجع به جنبه سياسى مسجد مى‏نويسد:

«اقامه نماز جمعه وسيله‏اى است ‏براى گردهمايى مسلمانان در روز تعطيل و طرح ‏مسائل مهم اجتماعى و بحث و گفتگو درباره مسائل بهداشت، مسكن و تصميم گيرى‏هاى ‏سياسى و غيره.

در حقيقت ‏برپايى نماز جمعه به كار گرفتن عبادت خداوند است در راه خدمت ‏به ‏امت. گردهمايى جمعه، مخصوصا در سالهاى اخير و در ممالك استقلال يافته تاثير و كارآيى بسيار داشته مسلمانان با اجتماع خود در مساجد طرح مبارزه عليه ‏ستمگران را ريخته و تزلزلى در فرمانروايى استعمار غرب پديد آورده‏اند.

كارى كه احزاب و گروههاى سياسى مخالف در ممالك اروپايى، از انجام آن هنوز ناتوانند.» (7)

مسجد و مدرسه

"فاذا قضيت الصلوة فانتشروا فى الارض وابتغوامن فضل الله ..." (8)وقتى نماز به پايان رسيد در زمين منتشر شويد و به كسب علم وفضيلت الهى بپردازيد.

مفسرين قديم مانند حسن، سعيد بن جبير و مكحول آيه فوق را به معناى طلب علم ‏تفسير كرده‏اند. بسيارى از مساجد حجراتى در طبقه فوقانى داشت كه طلاب در آن‏ سكونت داشتند و بعد از نماز در پاى هر ستونى هر دسته‏اى دور استاد خود حلقه‏وار مى‏نشستند و به كسب علم و دانش مى‏پرداختند. و بازاريان مجاور در دروس‏ عمومى بهخصوص درس مكاسب فقه شركت مى‏كردند تا معاملات خود را طبق موازين شرع‏ انجام دهند. و اين پيوند و همگامى ميان مدرسه و مسجد در اسلام رمز موفقيت ‏فرهنگ اسلام بود زيرا علم منهاى دين ثمره‏اش جنگ و فساد و دين منهاى علم‏ نتيجه‏اى جز خرافات نخواهد داشت.

در اسلام جامعه يعنى دانشگاه از مسجد جامعه نشأت گرفته چنان كه دانشگاه الازهر،از جامع الازهر پديد آمده است.

مسجد و كتابخانه

يكى از مجموعه‏هاى مهم مسجد، كتابخانه است، قرآن كريم به كتاب و اهل كتاب اهتمام فراوان داده، و مسلمانان ‏كه در آغاز يك كتاب قرآن بيشتر نداشتند، و آن را همواره در مساجد قرائت ‏مى‏كردند، باعث ‏شد كه از اين يك كتاب كتابهاى فراوانى، در قرائت و تجويد درلغت و فرهنگ قرآن، در علم الحديث و تفسير، و فقه و تاريخ و ساير علوم قرآن ‏پديد آيد و با آنها كتابخانه‏ها تاسيس كنند.

مارسل بوازار، دانشمند اسلام شناس سويسى مى‏نويسد:

«تاسيس كتابخانه‏ها و شبستان تالار اجتماعات در مساجد، اين حقيقت را آشكارمى‏سازد كه مساجد در اسلام بدان گونه كه بعضى پنداشته‏اند، منحصر براى نماز نيست، بلكه يقينا يكى از مراكز مهم فرهنگى اسلام نيز مى‏باشد.» (9)

مسجد و مراسم عقد ازدواج

قرآن كريم ميان احكام خانواده، مهريه و نماز پيوند برقراركرده مى‏فرمايد:"حافظوا على الصلوات..." (10)و پيامبر اكرم، مراسم عقد ازدواج ‏فاطمه زهرا(س) و على(ع) را در مسجد برگزار كردند، (11)و به دستور آن حضرت، سفره وسيعى در مسجد گستردند و بسيارى از مردان و زنان مسلمان اطعام‏ شدند. (12)و آنگاه عروس و داماد را به مسجد فرا خواندند و دست فاطمه را دردست على(ع) گذاشتند و براى آن دو دعا كردند. (13) به پيروى از پيامبر اكرم(ص) بعضى از مساجد مانند مسجد مالزى و اندونزى بخشى را به برگزارى مراسم عقد اختصاص داده‏اند. بنابراين همانطور كه كريستين نفاح در مقاله خود: «مسجد كانون فعاليت جامعه اسلامى‏» مى‏نويسد: مساجد به مثابه مركز ارتباطى نهادهاى ‏اجتماعى، مثل بيمارستانها، آسايشگاهها، دانشگاهها و مدارس عمل ‏مى‏كند، اما استقرار اين مساجد در مركز شهر كه با احاطه شدن به وسيله بازار وصنعتگران متعدد كانون اصلى شكل‏گيرى جمعيت ‏شهرى است، گواهى است‏ بر ضرورت ونقش عمومى آنان و هماهنگى اين پديده با تمام جوامع اسلامى جهان. (14)

مسجد و دارالشفاء مدرسه طب

قرآن كريم به عنوان كتاب شفا نازل شده و دستورات آن ‏مشتمل بر سلامتى تن و روان است، احكام فقهى طهارت و بهداشت و تقوى و پرهيز،اطعمه و اشربه، روزه و امساك و احكام فقهى مربوط به بهداشت روح و روان و تصور بدن به عنوان معبد روح، رابطه‏اى ميان طب و جنبه‏هاى مختلف تعليمات اسلامى ‏برقرار ساخته بهطورى كه از زمان پيامبر اكرم (ص) طب النبى و در عصر ائمه، طب‏الصادق و طب الرضا پديد آمده در كتب فقهى راه يافته و در بعضى از شهرهاى‏ اسلامى، ساختن دارالشفاء بيمارستان جزء مجموعه‏هاى مسجد و به شكل مسجد رسم شده ‏و يا مسجد جزو بيمارستان قرار گرفته باشد كه ضمن شفاى تن در بيمارستان به ‏شفاى روان در مساجد بپردازند.

نخستين بيمارستان در قرن دوم در بغداد و بيمارستان عضدى در قرن چهارم به فرمان عضدالدوله ديلمى، و بيمارستان رى وبيمارستان بزرگ نورى در قرن ششم در دمشق و حلب و بيمارستان ناصرى ومنصورى در قاهره همراه با مسجد و كتابخانه را مى‏توان نام برد و در امپراطورى‏ عثمانى، نخستين بيمارستان بنام دارالشفاء در قرن هشتم در بورسه و در قرن نهم ‏مجموعه مشتمل بر مسجد، بيمارستان و مدرسه طب توسط بايزيد دوم بنا گرديد كه‏هنوز هم دائر است. (15)

مسجد و حمام عمومى

از آنجا كه براى عبادات مانند نماز و نماز جمعه، روزه، حج، قرائت قرآن و رفتن به مساجد، بايد تطهير و غسل‏كرد، و حمام گرفتن يكى از مسائل بهداشتى طب النبى است كه در فقه اسلامى آمده ‏به عنوان نمونه در كتاب «من لايحضره الفقيه‏» صدوق از پيامبراكرم(ص) نقل شده ‏كه استحمام يكى از سه وسيله مهم درمانى است.(16)

مسجد كانون وحدت و همبستگى        

مسجد كانون اتحاد وهمبستگى و انس و الفت مسلمانان است كه مردم هر منطقه و محله را روزى چند نوبت در كنار هم در نمازهاى جماعت جمع و با هم مانوس مى‏سازد و مسجد جامع و جمعه هفته‏اى يك بار همه اجتماعات مساجد را يكجا در نماز جمعه گرد مى‏آورد ومسجد الحرام و مسجد النبى مسلمانان كشورهاى مختلف اسلامى را يكجا جمع و متحد مى‏سازد. مارسل بوازار اسلام شناس سويسى راجع به نقش نيرومند مسجد در فرهنگ،اقتصاد، سياست و وحدت مسلمانان چنين مى‏نويسد:

«مسجد عامل نيرومندى در همبستگى و اتحاد مسلمانان جهان است و اهميت اجتماعى ‏و فرهنگى آن را از اين بابت نمى‏توان ناديده گرفت، مخصوصا در روزگار معاصر كه ‏مسلمانان شور و حرارت صدر اسلام را دگربار از خود نشان مى‏دهند، مساجد به صورت ‏مراكز تربيت روحانى و پايگاه جنبش امت مسلمانان نسبت ‏به ستمگران و سلطه‏جويان ‏درآمده است. و به تدريج مساجد موقعيت ‏سالهاى نخستين ظهور اسلام را به دست ‏آورده‏اند.» (17)

مسجد آئينه اسلام

مسجد محل عرضه هنر متعهد، معمارى، مهندسى، نقاشى، خطاطى و جلوه‏هاى ايمانى هنرمندان اسلامى است. هنرمندان اسلامى كوشيده‏اند تا اسلام و ايمان را در قالب هنر در در و ديوار وبناى مساجد به معرض نمايش درآورند، تا جايى كه روژه گارودى، مسجد را آئينه ‏اسلام مى‏داند و آن را عنوان كتابش قرار داده است. و تيتوس بوركهارت مى‏نويسد:

«اگر كسى كه ناگزير شده به پرسش اين كه «اسلام چيست؟» پاسخ گويد به يكى ازشاهكارهاى هنر اسلامى مانند مسجد قرطبه يا مسجد ابن طولون در قاهره يا يكى ازمدرسه‏هاى سمرقند يا حتى مسجد تاج محل اشاره كند اين پاسخ خود معتبر است.

زيرا كه هنر اسلامى خود نمودار همان مفهومى است كه از نامش برمى‏آيد چه از نظرزيبايى شناسى و چه از لحاظ معنويت.» (18)

مسجد آئينه تمدن اسلام

مسجد سرچشمه تمدن اسلامى است. و اگر به هر يك از شهرهاى اسلامى بنگريم مسجد ومجموعه‏هاى آن را اساس شهرسازى مى‏يابيم و در بافت ‏شهرهاى اسلامى مسجد محوراست. بوركهارت در كتاب «هنر اسلامى زبان و بيان‏» مى‏نويسد:

«بيرونى‏ترين مظهر يك دين با تمدنى مانند اسلام كه هنر خود بر حسب تعريف آن‏ جلوه ‏گاه برونى است‏ بايد نمودار جهان درونى آن تمدن باشد.» (19)

مسجد و رباط در مرزها

"فلولا نفر من كل فرقه منهم طائفه ليتفقهوا فى الدين." (20)چرا از هر گروهى از مومنان دسته‏اى به جبهه‏ها كوچ نمى‏كنند تا در دين فقيه شوند؟

رزمندگان با ايمان براى مرابطه (برقرار ارتباط ميان ‏مرزها و مركز اسلامى) و مراقبت از حركات دشمن و تهاجم رزمى و فرهنگى به ‏مرزهاى سرزمين‏هاى اسلامى كوچ مى‏كردند و با نذر، وقف و وصيت، رباطهايى به شكل ‏مسجد مى‏ساختند، اين رباطها، در واقع مسجدى بود كه مناره‏هاى كوتاه و بلند آن ‏به صورت برج ديده‏بانى تبديل و طاقهاى آن به صورت اطاقها و استراحتگاه ‏رزمندگان و مسافران و شبستان آن به هنگام نماز محل اقامه نماز جماعت و بعد ازنماز محل درس و بحث طلابرزمنده درمى‏آمد، بسيارى از طلاب علوم دينى و اساتيد حوزه با نذر و غيره به آن مراكز مى‏رفتند و ضمن آموزشهاى رزمى از اساتيد مرابطون دوره‏هاى دروس علوم دينى و لغت و عرفان را فرا مى‏گرفتند تا خود را هم ‏در برابر تهاجم رزمى و هم تهاجم فرهنگى دشمن آماده سازند.

اين پايگاهها نقش مهمى در مرزهاى كشورهاى اسلامى بهخصوص مغرب و طرابلس واسپانيا و تونس ايفا كرده و همواره پاسخگو و مدافع در برابر حملات رزمى وفرهنگى دشمنان اسلام بوده است تا جايى كه بعضى از آنان انقلاب نموده ودولتهايى به نام دولت مرابطين تاسيس كرده‏اند. (21)

مسجد و روابط و تكثير و انتشار كتاب

در سابق كه دستگاه چاپ نبود، در مساجد و رباطها به ‏نگارش و تكثير و انتشار كتاب مى‏پرداختند به اين ترتيب كه يكى از اساتيد مرابطين، كتابى را بر دهها نفر از شاگردانش املاء مى‏كرد و شاگردان با خطى خوب‏ مى‏نوشتند و در نتيجه دهها نسخه از آن كتاب تكثير مى‏يافت اين كتاب را«امالى‏» مى‏ناميدند و مردم اموال فراوانى را از راه نذر ، وقف و وصيت، به ‏اين مراكز علمى و رزمى اهداء مى‏كردند. (22)

و با اين اموال، راه ماندگان (ابن‏سبيل) و طلاب علوم دينى و حافظان قرآن كريم را از نظر خوراك و پوشاك و مسكن ‏تامين مى‏كردند و به تعليم و تربيت روحى و تزكيه آنان مى‏پرداختند، و با ذكر و يادآورى جهاد پيامبر(ص) و مسلمانان صدر اسلام، روحيه آنان را بالا مى‏بردند ونفوس ضعيف را تقويت مى‏كردند، بهطورى كه بسيارى از آنان روانه حوزه‏هاى علميه ‏بزرگ مانند «جامع زيتونيه‏» تونس و «قروبين‏» فاس مى‏شدند تا به تحصيلات ‏عاليه بپردازند.

                   

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت 9:57  توسط محمد حسین  | 

دانلود

Download Play اذان 3 Download Play اسماء حسني
Download Play اذان 4 Download Play الهنا
Download Play اذان 5 Download Play لا اله الا الله
Download Play اذان 6 Download Play مناجات 1
Download Play اذان 7 Download Play مناجات 2
Download Play اذان 8 Download Play يا کريم
Download Play اذان 9 Download Play اذان 1
Download Play اذان 10 Download Play اذان 2
+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت 9:52  توسط محمد حسین  | 

آزادگان در کلام ولايت

 

ما که از لحظات پر رنج و ساعات آميخته با صبر و استقامت شما، فقط از دور آشنا هستيم و از آنها خبر بسيار کمي داريم؛ در زيارت و ديدار با شما، احساس مي کنيم که مجموعه اي از نعم الهي و کرامتهاي خدا بر بندگان صالح و مجموعه اي از امتحانهاي دشوار يک انسان مومن را در وجود شما مي توان مشاهده کرد. ثواب الهي و مشاهده لطف و رافت و رحمت حق و همچنين تجربه آن حالات و خصوصياتي که فقط يک بنده مومن، آنها را در طول زندگي تجربه مي کند، بر شما گوارا باد.

بعضي از شما ده سال، بعضي از شما هشت سال، بعضي از شما هفت سال، بعضيتان دو سال زجر کشيديد. يک روز اسارت هم بسيار است. يک ساعت اسارت در دست دشمن غدار جبار بي دين دست شسته از انسانيت هم سخت است. اين هم يکي از نمايشهاي اسلام بود. ما هم اسيران را نگه داشتيم، ما هم در ميان اسرا محکوم داشتيم که محاکمه شان کرديم و مثلاً به زندان محکوم شدند. امروز اسرايي که از ايران مي روند، چه بخواهند و چه نخواهند، چه روسايشان اجازه بدهند و چه اجازه ندهند، تصويري که از اسلام و رافت و اخلاق اسلامي در ذهن آنهاست، تصويري است که ما مي خواهيم، نه آن که دشمن خواسته است.

اسرايي که تا گلوله آخرشان را مصرف کرده بودند، بعد دستشان را بالا کرده بودند، از ساعت اول، اين بچه هاي جوان ما در جبهه، آب قمقمه خودشان را به آنها دادند. بعد که به اين جا آمدند و داخل سربازخانه ها و اردوگاهها مستقر شدند، غذا و بازي و تفريح و کار ياد گرفتن و عزاداري و جلساتشان برقرار بود و کارهاي فراواني مي کردند که شماها غالباً خبر نداريد. اگر يک وقت تلويزيون را که مکرر اين فيلمها را در اين جا پخش کرده است ببينيد و دو وضعيت را با هم مقايسه کنيد، خيلي تعجب خواهيد کرد. آنها هم اگر وضعيت شما را بدانند، حقايقي را خواهند فهميد.

اسلام به ما راست گفت. اسلام به وعده هايي که به ما داده بود، عمل کرد. شما با عزت و سربلندي برگشتيد. ميان شماها افرادي هستند که کسان و دوستان آنها، باور نمي کردند که ديگر چشمشان به ديدار عزيزانشان روشن بشود؛ ولي خدا خواست و شد. البته ملت ما، ملتي عجيبند. ديديد که چه استقبالهايي از شما کردند. مخصوصاً در روزهاي اول ديديد که اين ملت، يکپارچه چه شور و شوقي شد. اين لحظات استقبال مردم، لحظاتي فراموش نشدني است. مردم اصلاً در دنياي ديگري بودند. ماها با اين که در جريان بوديم و قضايا را مي دانستيم و از پيش انتظار داشتيم، در آن روزهايي که شماها شروع به آمدن کرديد، حال ما قابل توصيف نبود و نيست. وعده الهي را در مقابلمان مي ديديم که تحقق پيدا مي کند. بحمدالله با سربلندي و عزت برگشتيد، خانواده ها خوشحال شدند و ملت جشن گرفت.

ديدار با گروه کثيري از آزادگان شهريور 69

رهبر معظم انقلاب

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 22:3  توسط محمد حسین  | 

حيات پرفروغ امام زين العابدين عليه السلام

وجود مقدس حضرت سجاد عليه السلام بنا بر مشهورترين روايات در روز پنجشنبه برابر با پنجم ماه با عظمت شعبان، در سال سى و هشتم هجرى، دو سال قبل از شهادت حضرت اميرالمؤمنان علي عليه‌السلام در شهر مدينه، از پدرى با كرامت چون حضرت ابوعبدالله الحسين، سيّدالشهدا عليه السلام، و مادرى با عظمت به نام سُلافه از خاندانى اصيل و ريشه‌دار كه اميرالمؤمنين وى را مريم ناميد متولد شد.

به خاطر چنين پدر و مادرى و اينگونه اصل و ريشه‌اى آن حضرت را «ابن الخيرتين» مى‌گفتند.

پيشواى مؤمنان، امام عارفان، قطب اهل تقوا، على عليه السلام به فرزند بزرگوارش در تعريف و تمجيد از همسرش فرمود:

وَ هِىَ اُمُّ اْلأوْصِياءِ الذُّرِّيَّةِ الطَّيِّبَةِ؛ فرزندم! همسرت سلافه، مادر امامان معصوم بعد از تو، و ريشه ذريّه پاك و پاكيزه اوست.

تصاوير ويژه ولادت امام سجاد ع

نام و لقب و كنيه زين العابدين

اسم گرامى آن حضرت على است، كه از بعضى از روايات استفاده مى‌شود، در اولاد پسر، بزرگ‌ترين فرزند حضرت حسين عليه السلام است، و دو فرزند پسر ديگر آن حضرت نيز على نام داشتند كه به ترتيب معروف به على اكبر و على اوسط و على اصغرند.

سبب اين كه امام حسين عليه السلام نام هر سه فرزند پسر خود را على انتخاب كرد، عشق عجيبى بود كه به پدر بزرگوارش اميرالمؤمنين داشت و هم درسى بود كه به امت اسلام داد كه در انتخاب نام فرزندان، بهترين نام و با معناترين اسم را برگزينند، تا به هنگام صدا كردن فرزندان، چهره‌هاى پاك الهى در ذهن آنان و شنوندگان ديگر تداعى شود، باشد كه از اين رهگذر جرقّه‌اى به قلوب بزند، و از شعله آن روح و جان به اوصاف اولياء الهى متّصف شود.

آن حضرت به خاطر حالات و روحيات و كمالات و اعمال و اخلاق و اوصاف و واقعياتى كه داشتند ملقّب به القاب زير شدند، القابى كه معناى آن در تمام شئون هستى آن حضرت تجلّى داشت:

سيّدالعابدين، زين الصالحين، وارث علم النّبيّين، وصىّ الوصيّين، خازن وصاياالمرسلين، امام المؤمنين، منار القانتين والخاشيعن، متهجّد، زاهد، عابد، عدل، سجاد، بَكّاء، ذوالثَّفِنات(1)، امام الاُمّة، أبوالأئمّة، حبيب، زكىّ امين، زين العابدين.

علت وجه تسميه امام به زين العابدين

در اين كه آن حضرت را زين العابدين مى‌گويند دو روايت جالب در بهترين كتب حديث آمده:

1ـ عمران بن سليم مى‌گويد: هر گاه زُهرى از على بن الحسين مطلبى نقل مى‌كرد، مى‌گفت: براي من زين‌العابدين روايت كرد. يك بار سفيان بن عُيَيْنه به او گفت: از چه جهت او را زين العابدين مى‌گويى؟

پاسخ داد از سعيد بن مسيّب شنيدم كه رسول خدا فرمود:

به روز قيامت، فرياد كننده‌اى آواز برآرد: زينت عبادت كنندگان كجاست؟

« يُناد مُنادس: أيْنَ زَيْنُ الْعابِدينَ؟» ؛ چنان مى‌بينم كه فرزندم على بن الحسين با تمام وقار و سكون در ميان مردم محشر براى رسيدن به جايگاهش قدم برمى‌دارد.

همين روايت را كتاب پرقيمت «علل الشرايع» صدوق از طريق على بن ابراهيم قمّى، از ابن عباس، از رسول خدا حكايت مى‌كند.(2)

2ـ سحرگاهى در حالت عبادت و مناجات بود، مناجات عاشقانه، و عبادتى خالصانه. ابليسى به صورتى وحشتناك در برابرش مجسّم شد تا وى را از حال خوشى كه با محبوبش داشت باز دارد، آن حضرت كمترين توجهى به آن شبح هولناك و چهره ترس آور نكرد، به قيام و قعود و به ذكر و مناجاتش ادامه داد، كه ناگهان شنيد گوينده‌اى از طرف غيب، سه مرتبه فرياد زد:

أنْتَ زَيْنُ الْعابِدينَ حَقّاش!!(3)

دوران امامت ايشان 35 سال بود، که مصادف با دشوارترين دوران ظلم و خفقان امويان (از يزيد تا وليد بن عبدالملك) گذشت.

امام سجاد عليه السلام در دوران زندگى، رنج‌ها و ناراحتي‌هاى بسيار ديد، در ماجراى كربلا، سخت‏ترين شكنجه‏ها و ستم‌ها به او وارد آمد، و بعد كه به مدينه بازگشت در طول 35 سال عمر خود، همواره از مصائب كربلا ياد مى‏كرد و مى‏گريست و در حالى كه اشك مى‏ريخت مى‏فرمود:

قُتل ابن رسول الله جائعا، قُتل ابن رسول الله عطشانا.

قدرشناسي امام سجاد عليه السلام

امام باقر عليه السلام مى‌فرمايد: پدرم حضرت سجاد، نعمتى از نعم الهى را ياد نكرد مگر اين كه سجده آورد. آيه‌اى از قرآن كه در آن مسئله سجده بود قرائت نكرد مگر همراهش به سجده آمد. رنجى از او برطرف نگشت مگر اين كه به خاطر آن سجده كرد، و از نماز واجبى فارغ نشد جز اين كه آن را به سجده پيوند داد، و موفق به اصلاح اختلاف بين دو نفر نگشت مگر اين كه به خاطر توفيقش به آن كار، بر خدا سجده كرد. در جميع مواضع سجودش اثر سجود آشكار بود، به همين خاطر پدرم را سجاد ناميدند!

مناجات زين العابدين

وجود مقدس حضرت سجاد عليه السلام، در تمام لجظات عمرش در مناجات و دعا بود، مسئله غرق بودنش در دعا و مناجات آنقدر عجيب است، كه در هر كجا و در هر زمان نام مقدسش برده شود؛ گريه و زارى، اصرار و الحاح، دعا و مناجات به ذهن شنونده تداعى مى‌كند.

مناجات خمس عشر، دعاى بسيار بسيار عرفانى ابوحمزه ثُمالى در سحر ماه مبارك رمضان، قطعاتى از زيارت امين الله و پنجاه و چهار دعاى «صحيفه» دورنمايى از حالات درون آن حضرت، و نورانيت قلب و جان آن جناب است.

رسيدگى به نيازمندان

امام باقر عليه السلام مى‌فرمايد: چون تاريكى شب همه جا را فرا مى‌گرفت پدرم حضرت سجاد انباني(کيسه) از چرم به دوش مى‌گرفت، در حالي كه در آن انبان مايحتاج نيازمندان را قرار داده بود، آنگاه خانه به خانه مى‌رفت و هر كس را به مقدار نيازش كمك مى‌فرمود، ولى به خاطر اين كه صورت مباركش را مى‌پوشاند او را نمى‌شناختند!!

مردم به وقت غسل بدن شريفش، آثار به دوش كشيدن آن انبان را به صورت سياهى پوست بر شانه مباركش مشاهده كردند.

بى‌اعتنايى به زر و زيور دنيا

امام صادق عليه السلام مى‌فرمايد: لباسش از پشم بود، و چون قصد نماز مى‌كرد لباسى خشن مى‌پوشيد، و از نماز روى فرش و تشك و جانماز خاص پرهيز داشت، سجاده‌اش بر زمين بود. به كوه جَبّان كه در نزديكى مدينه قرار داشت مى‌آمد و بر سنگى سوزان قيام و قعود مى‌نمود. آنچنان از عشق و خوف خدا در سجده‌هاى عاشقانه‌اش مى‌گيريست كه چون سر برمى‌داشت گويى چهره مباركش را در آب فرو برده است!!

تصاوير ويژه ولادت امام سجاد ع

در كنار قرآن

امام سجاد حضرت زين العابدين عليه السلام مى‌فرمود:

لَوْ ماتَ مَنْ بَيْنَ الْمَشرِقِ وَ الْمَغْرِبِ لَمَا اسْتَوْحَشْتُ بَعْدَ أنْ يَكونَ الْقُرْآنُ مَعى؛ اگر تمام انسان‌هاى مشرق و مغرب يكجا بميرند، و جز من كسى در روى زمين نماند، به خاطر اين كه اهل قرآنم و اُنس با اين منبع فيض حق شديد است، وحشتى نخواهم كرد.

مقام امام سجاد عليه السلام و توجه معنوى مردم حجاز به آن بزرگوار موجب شد كه هشام بن عبدالملك در عصر حكومت وليد بن عبدالملك نقشه قتل آن حضرت را بريزد.

پس آن حضرت را مسموم كردند، و آن بزرگوار بسترى گرديد و معالجات سودى نبخشيد، و به شهادت رسيد. (4)

از دعوات راوندى نقل شده كه آن حضرت در بستر شهادت مكرر مى‏گفت:

اللهم ارحمنى فانك كريم، اللهم ارحمنى فانك رحيم.

امام باقر عليه السلام فرمود: هنگامى كه وفات پدرم فرا رسيد، مرا به سينه خود چسبانيد و فرمود: پسر جانم: اياك و ظلم من لا يجد عليك ناصرا الا الله

‏حضرت ابوالحسن عليه السلام فرمود: هنگامى كه وفات امام سجاد عليه السلام نزديك شد، سه بار بيهوش شد و سپس ديده باز كرد و سوره اذا وقعت الواقعه و انا فتحنا را قرائت كرد و فرمود:

الحمدلله الذى صدقتا وعده و اورثنا الارض نتبؤء من الجنة حيث نشاء فنعم اجر العاملين. سپس هماندم از دنيا رفت. (5)

بعضى نقل كرده‏اند: امام باقر عليه السلام پس از غسل، گريه سختى كرد بعضى از اصحاب ايشان را دلدارى مى‏دادند، فرمود: هنگام غسل، آثار غل و زنجير را در بدن نازنين پدرم ديدم به ياد مصائب آن حضرت هنگام اسارت افتادم.

امام سجاد عليه السلام

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 9:59  توسط محمد حسین  | 

گلی زگلزار زهرا

امام سجاد عليه السلام

 

مدينه مي‌خندد، ز يمن ميلادت

نشسته بر لب‌ها، سرود زيبايت

حسين زند بوسه، هماره بر رويت

چو آسمان ريزد، ستاره بر كويت

خوش آمدى سجاد (عليه السلام)

تو ماه تابانى، تو جان جانانى

رسيده‌اى از راه ، خوش آمدى مولا

بيا گل زهرا، نظر نما بر ما

نشسته بر لب‌ها، ذكر على جانم

خوش آمدى سجاد (عليه السلام)

عزيز زهرايى، اميد دل‌هايى

به ما گنهكاران، شفيع فردائى

به خوبى گل‌ها، به لاله صحرا

به مادرت زهرا، عيدى بده بر ما

خوش آمدى سجاد (عليه السلام)

به لطف بى همتا، دوباره شد پيدا

گلى ز گلزار فاطمه زهرا (عليهاالسلام)

خوش آمدى سجاد (عليه السلام

تصاوير ويژه ولادت امام سجاد ع

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 9:55  توسط محمد حسین  | 

عباس عليه السلام در نگاه حضرت مهدي عليه السلام

قمر بني هاشم

مصلح بزرگ، حجت خدا و بقية الله الاعظم، امام زمان (عج) - قائم آل محمد (ص) در بخشى از سخنان زيباى خود درباره عمويش عباس (ع) چنين مى‏گويد:

«سلام بر ابوالفضل، عباس بن اميرالمؤمنين، هم درد بزرگ برادر كه جانش را فداى او ساخت و از ديروز بهره فردايش را برگزيد، آنكه فدايى برادر بود و از او حفاظت كرد و براى رساندن آب به او كوشيد و دستانش قطع گشت. خداوند قاتلانش، «يزيد بن رقاد» و «حيكم بن طفيل طايى» را لعنت كند...» (1)

امام عصر - عجل الله تعالى فرجه - صفات والاى ريشه دار در عمويش، قمر بنى‏هاشم و مايه افتخار عدنان را چنين بر مى‏شمارد و مى‏ستايد:

1- همدردى و همگامى با برادرش سيد الشهداء (ع) در سخت‏ترين و دشوارترين شرايط تا آنجا كه اين همگامى و همدلى ضرب المثل تاريخ گشت.

2- فرستادن توشه آخرت با تقوا، خويشتندارى و يارى امام هدايت و نور.

3- فدا كردن جان خود، برادران و فرزندانش در راه سرور جوانان بهشت، امام حسين (ع).

4- حفاظت از برادر مظلومش با خون خود.

5- كوشش براى رساندن آب به برادر و اهل بيتش هنگامى كه نيروهاى ستمگر و ظالم مانع از رسيدن قطره‏اى آب به خاندان پيامبر (ص) شده ‏بودند.

+ نوشته شده در  شنبه 27 مرداد1386ساعت 13:52  توسط محمد حسین  | 

القاب تابناك

قمر بني هاشم

- قمر بنى‏هاشم (1)

بهره‏ مندى بسيار عباس از جمال و جلال و سيماى سپيد و زيبا و سيرت سبز و نورانى، زمينه ‏ساز اين لقب است.

2- باب الحوائج (2)

كريمى از دودمان كريمان كه چون حاجتمندى سوى او روى كند، خواسته‏ هايش را برآورده مى‏سازد.

3- طيار (3)

بيانگر مقام و عظمت‏ حضرت عباس(عليه السلام) در فضاى عالم قدس و بهشت جاودان است.

4-  الشهيد (4)

شهادت، كه نشان نمايان ابوالفضل(عليه السلام) است و در چهره حيات او درخشندگى بسيار دارد، زمينه ‏ساز اين لقب است.

5- سقا (5)

دلاورى عباس (عليه السلام) در صحنه هاى حيرت‏ آور آب‏رسانى به تشنگان، سبب اين لقب شد.

عبد صالح

لقبى است كه حضرت صادق(عليه السلام) در زيارت عموى گرانقدرش بدان اشاره دارد: «السلام عليك ايها العبد الصالح»

ابوقربه (صاحب مشك)، عميد (ياور دين خدا)، سفير (نماينده حجت ‏خدا)، صابر (شكيبا)، محتسب (به حساب خدا گذارنده تلاشها)، مواسى (جانباز و مدافع حق)، مستعجل (تلاشگرى مهربان در برآوردن حاجات ديگران) و ... از ديگر لقبهاى ابوالفضل (عليه السلام)است

6-  عبد صالح (6)

لقبى كه حضرت صادق(عليه السلام) در زيارت عموى گرانقدرش بدان اشاره دارد:

«السلام عليك ايها العبد الصالح»

  سلام بر تو، اى بنده صالح خدا.

7-  سپه سالار

صاحب لواء يا سپه سالار لقب بزرگترين شخصيت نظامى است و عباس در روز عاشورا اين لقب را از آن خود ساخت.

8- پرچمدار و علمدار

يادآور دلاوى و حفظ لشكر در برابر دشمن است. علمدارى عباس(عليه السلام) اين لقب را برايش به ارمغان آورد.

9- ابوقربه (صاحب مشك)، عميد (ياور دين خدا)، سفير (نماينده حجت ‏خدا)، صابر (شكيبا)، محتسب (به حساب خدا گذارنده تلاشها)، مواسى (جانباز و مدافع حق)، مستعجل (تلاشگرى مهربان در برآوردن حاجات ديگران) و ... از ديگر لقبهاى ابوالفضل (عليه السلام) است.

                                                                                                                                       احمد لقماني

+ نوشته شده در  شنبه 27 مرداد1386ساعت 13:45  توسط محمد حسین  | 

ميوه بهشتي

مرحوم مجلسي گويد: در بعضي از نوشته هاي اصحاب ما (اماميه) ديدم که به صورت مرسل از گروهي صحابه نقل شده که گفته‌اند:

پيامبر خدا وارد منزل فاطمه زهرا سلام الله عليها شد و فرمود: فاطمه! پدرت امروز مهمان توست.

فاطمه عرض کرد: پدرجان حسن و حسين از من خوردني مي خواهند، چيزي نمي يابم تا بخورند.

سپس پيامبر وارد شد و با علي و حسن و حسين و فاطمه عليهم السلام نشست، فاطمه متحير بود نمي دانست چه کند.

پيامبر-كه درود خدا برو باد- مدتي به آسمان نگاه کرد. در اين هنگام جبرئيل نازل شد و عرض کرد: اي محمد، خداي عليّ اعلي سلامت مي‌رساند و تو را به درود و اکرام خود ويژه داشته، مي‌فرمايد: به علي و فاطمه و حسن و حسين -عليهم السلام- بگو از ميوه‌هاي بهشتي چه چيزي را دوست مي‌دارند؟

پيامبر فرمود: اي علي، اي فاطمه، اي حسن و اي حسين پروردگار عزيز مي‌داند که شما گرسنه‌ايد، از ميوه‌هاي بهشتي کدام را دوست داريد؟

آنان از روي شرم از پيامبر سکوت کرده، چيزي نگفتند. پس حسين عليه السلام (سکوت را شکسته) و عرض کرد: با اجازه شما! باباجان، و مادرجان، و با اجازه شما، برادرجان اي حسن، من (مي خواهم) يکي از ميوه هاي بهشتي را برگزينم.

همگي فرمودند: حسين جان هر چه مي خواهي بگو که ما به آنچه تو براي ما برگزيني خرسنديم، حسين عرض کرد: اي رسول خدا به جبرئيل بگو: ما رطب تازه مي خواهيم.

پيامبر فرمود: خدا اين را مي دانست، سپس (رو به فاطمه نموده) فرمود: فاطمه! برخيز و وارد آن اتاق شو و هر چه در آن بود بياور.

جبرئيل نازل شد و عرض کرد: اي محمد، خداي عليّ اعلي سلامت مي‌رساند و تو را به درود و اکرام خود ويژه داشته، مي‌فرمايد: به علي و فاطمه و حسن و حسين -عليهم السلام- بگو از ميوه‌هاي بهشتي چه چيزي را دوست مي‌دارند؟

فاطمه عليها السلام وارد شده ديد طبقي بلورين با روپوش سبز بهشتي -که در آن رطب تازه است- با آنکه فصلش نبود در آنجا نهاده شده است. (آنرا برداشته نزد پيامبر آورد).

پيامبر-صلوات الله عليه- فرمود: فاطمه جان! اين از کجا آمد؟

فاطمه همان جواب مريم را (که در قرآن مجيد آمده است) داد و عرض کرد: از جانب خداست، همانا خدا هر که را بخواهد بي حساب روزي مي دهد.

پيامبر برخاست و آن را گرفته پيش روي همه نهاد، سپس فرمود: بسم الله الرحمن الرحيم، آنگاه دانه‌اي خرما برداشته در دهان حسين نهاد و فرمود "نوش جان و گوارايت اي حسين"

خرماي ديگري برداشت و آن را در دهان حسن نهاد و فرمود "نوش جان و گوارايت اي حسن". سومين خرما را برداشته در دهان فاطمه زهرا نهاد و فرمود: "نوش جان و گوارايت اي فاطمه زهرا".

سپس چهارمين خرما را برداشت و آن را در دهان علي نهاده، فرمود: "نوش جان و گوارايت اي علي". باز به علي خرماي ديگري داد و فرمود " نوش جان و گوارايت اي علي".

سپس شتابان از جا برخاست، بعد نشست.

چون چهارمين خرما را كه برداشته و در دهان علي  نهادم، از جانب خداوند ندايي شنيدم که مي‌گويد: نوش جان و گوارايت اي علي. من هم طبق نداي حق تعالي آن را گفتم

پس همگي از آن خرما خوردند همين که دست کشيدند و سير شدند آن مائده آسماني به آسمان برخاست (و ناپديد شد).

فاطمه عرض کرد: پدر جان امروز چيز عجيبي از شما ديدم، پيامبر فرمود: اي فاطمه! خرمايي که در دهان حسين نهادم و گفتم: گوارايت اي حسين، از اين رو بود که شنيدم ميکائيل و اسرافيل به او مي‌گويند: گوارايت اي حسين. من نيز همچون آنان گفتم.

خرماي دوم را برداشته در دهان حسن نهادم، شنيدم جبرئيل و ميکائيل به او مي‌گويند: گوارايت اي حسن. من نيز مثل آنان گفتم.

خرماي سوم را که برداشته در دهان تو- اي فاطمه- نهادم، شنيدم حوريان بهشتي- در حالي که شادمان، از بلنداي عوالم بهشتي بر ما اشراف داشتند- به تو مي‌گويند: گوارايت باد، اي فاطمه، من نيز طبق آنان آنرا گفتم.

چون چهارمين خرما را كه برداشته و در دهان علي  نهادم، از جانب خداوند ندايي شنيدم که مي‌گويد: نوش جان و گوارايت اي علي. من هم طبق نداي حق تعالي آن را گفتم.

باز به علي خرماي ديگري دادم، دوباره نداي حق را شنيدم که مي گويد: نوش جان و گوارايت اي علي.

سپس به خاطر گرامي داشت حضرت پروردگار (شتابان) برخاستم. پس شنيدم مي فرمايد: اي محمد! به عزت و جلالم سوگند اگر از هم اکنون تا روز قيامت، دانه دانه خرما به علي مي دادي، من پيوسته به او مي گفتم: نوش جان و گوارايت اي علي.

+ نوشته شده در  جمعه 26 مرداد1386ساعت 19:27  توسط محمد حسین  | 

نگاهي به پرونده اسارت محمدجواد تندگويان، وزير نفت جمهوري اسلامي

 

محمدجواد تندگويان

در همان روزهاي نخست شهريور ماه و پس از آنکه تقريباً تمامي اسراي ايراني به ميهن بازگشتند، بار ديگر تمامي افکار بسوي پرونده ي جواد تندگويان معطوف شد؛ محمدجواد تندگويان، وزير نفت کابينه ي شهيد محمدعلي رجايي معتقد بود که>> دفتر کار وزير نفت در پالايشگاه و مناطق نفت خيز است ... .>> اين عقيده و تفکر در شرايط آنروز ايران که ارتش تا بن دندان مسلح صدام تحت حمايت کامل قدرتهاي جهاني يکه تاز ميدان جنگ بود، ديدگاهي انقلابي و صد در صد کارساز و مفيد بود؛ پالايشگاه آبادان در آتش مي سوخت و اين شهر در بحران شديدي قرار داشت و هر لحظه حلقه محاصره ي آن تنگ تر مي شد؛ ديگر مناطق جنوب کشور نيز شرايط بهتري نداشتند، في الواقع، بحران قلب نفت ايران را در بر گرفته بود!

نوزده ماه از پيروزي انقلاب اسلامي مي گذشت و در روز 27 شهريور سال 59 نخست وزير وقت انقلاب ، محمدعلي رجايي، در چند ماه بعد و با علني شدن خيانت و بي کفايتي رئيس جمهور وقت، ابوالحسن بني صدر، جاي او را گرفت، در مجلس شوراي اسلامي حاضر شد و اعضاي کابينه اش را معرفي کرد. تندگويان وزارت نفت را تحويل گرفت اما هنوز 4 روز از گرفتن راي اعتماد از سوي نمايندگان مردم و ورود به اين وزارتخانه نگذشته بود که قلب نفت ايران مورد حمله دشمن قرار گرفت.

افسر فرمانده عراقي تصميم مي گيرد تا تعدادي از زن و کودک و مردان ميان سال را به جوخه اعدام بسپارد.اسرا به پشت يک خاکريز منتقل مي گردند اما تند گويان ديگر تحمل نمي کند و فرياد مي زند:من تند گويان وزير نفت جمهوري اسلامي ايران هستم.کسي را اعدام نکنيد.و افسر عراقي ميخکوب مي شود.

با آغاز جنگ تحميلي شايد نخستين نيروهايي که وضعيت تدافعي به خود گرفتند کارکنان شرکت ملي نفت ايران بودند. چرا که هدف دشمن از حمله به مناطق جنوبي بخوبي روشن بود؛ تصاحب و تصرف پالايشگاه آبادان، حتي براي مدتي کوتاه، مي توانست ماشين جنگي ايران را ساقط و با مشکل جدي مواجه کند و صدام در راه رسيدن به مقصود تمام توان خود را بسيج کرده بود. در آن دوره پالايشگاه آبادان با ظرفيت پالايشي 600 هزار بشکه در روز نخستين هدف بود. در اين ميان تندگويان تمام تلاش خويش را صرف مي کند تا پالايشگاه و لوله انتقال نفت فعال و در مدار بماند؛ ايران در آن سال ها هر روز حدود 2 ميليون و 200 هزار بشکه نفت توليد مي کرد و گاهاً به عدد دو ميليون و سيصد هزار بشکه نيز مي رسيد و از اين مقدار توليد چيزي حدود يک ميليون و ششصد هزار بشکه مصرف داخلي بود. مسلماً خارج شدن پالايشگاه آبادان از خط توليد و يا تصرف آن توسط عراق ضربه اي جبران ناپذير به ايران محسوب مي شد.

بر اساس همان اعتقادي که وزير نفت داشت يعني حضور وزير در مناطق نفت خيز، در همان روزهاي اول جنگ راهي منطقه مي شود و تمامي حوادث پالايشگاه را زير نظر مي گيرد. خط لوله ورودي پالايشگاه مورد حمله موشکي قرار گرفته و روند کار را با مشکل مواجه کرده بود، وضع شهر بحراني و هر لحظه امکان سقوط و تصرف آبادان توسط نيروهاي عراقي بود. اما کارکنان اين مرکز نفتي و گروهي از ساکنان شهر در کنار وزير نفت به مقابله پرداخته و آتش را مهار مي کنند.

روز پنج شنبه 8 آبان ماه 59 تندگويان، بهروز بوشهري معاون وزير نفت و محسن يحيوي معاون وزير در امور مناطق نفت خيز راهي اهواز مي شوند تا در جريان آخرين اخبار و تحولات جنگ قرار گيرند. همان شب وزير نفت تصميم مي گيرد تا روز جمعه را در جمع مردم آبادان باشد و از منطقه بار ديگر بازديد کند. وزير بهداري وقت، منافي و گروهي از نمايندگان مجلس شوراي اسلامي نيز با او همسفر مي شوند.

صبح روز جمعه 9 آبان ماه وزير نفت و دو معاونش به همراه دو محافظ و راننده با خودروي کاديلاک و در جلوي کاروان بسوي آبادان حرکت مي کنند. در طول مسير نرسيده به پل بهمن شير درست مقابل ذوالفقاريه کاروان مسئولين نظام با يک پست ايست و بازرسي نيروهاي عراقي روبرو مي شوند. خودروي نخست مي ايستد اما مابقي کاروان موفق به فرار مي شوند. سرنشينان خودرو پياده شده و به جمع ساير اسيران که اغلب مردم بومي منطقه و زن و کودک بودند مي پيوندند، هنوز کسي از هويت اين 6 نفر مطلع نيست و ظاهراً در همان لحظه ي توقف ناگهاني خودرو بدستور تندگويان افراد کليه کارت هاي شناسايي خود را مخفي مي کنند.

مدتي مي گذرد و افسر فرمانده عراقي تصميم مي گيرد تا تعدادي از اسيران را به جوخه اعدام بسپارد. تعدادي زن و کودک و مردان ميان سال که همه يا از عشاير منطقه بودند و يا افرادي روستايي که براي نجات جان خود قصد فرار به مناطق امن را داشته اند؛ اسرا به پشت يک خاکريز منتقل مي گردند اما تندگويان ديگر تحمل نمي کند و فرياد مي زند: من تندگويان وزير نفت جمهوري اسلامي ايران هستم، کسي را اعدام نکنيد. و افسر عراقي ميخکوب مي شود!

وزير و دو معاونش به بغداد منتقل مي گردند و بعد از مدتي راهي بصره و دوباره به بغداد بازگردانده مي شوند. آقايان يحيوي و بوشهري آخرين ديدار با مافوق خود را پس از آزادي از عراق تعريف کرده اند و شايد ضرورتي نداشته باشد که اينجا نيز تکرار شود. آنچه در اين ميان مهم است، دوران اسارت جواد تندگويان وزير نفت جمهوري اسلامي ايران است!

البته مدتي بعد از بازگشت آزادگان و همچنين بازگشت يحيوي و بوشهري مذاکرات بسياري براي تعيين سرنوشت تندگويان ميان مقامات ايران و عراق صورت مي گيرد که سرانجام آن تحويل پيکر موميايي شده ي وزير نفت بود.

 پرونده اسارت تندگويان نکات جالب توجه بسيار دارد که مي توان براي هر کدام از اين نکات و با بهره برداري از شواهد موجود يک کتاب نوشت: بطور مثال ادعاي رژيم مخلوع بعث در خصوص دليل شهادت تندگويان، مقامات عراقي اصرار داشتند که تندگويان اقدام به خودکشي کرده است!! که اين ادعا حتي براي افرادي که او را نديده اند و فقط کتابهاي زندگي نامه اش را مطالعه نموده اند بسيار خنده دار و احمقانه است؛ علت مرگ وزير نفت در هاله اي از ابهام باقي ماند. نکته ديگر آخرين نامه است که به خانواده مي نويسد که نشان از تهديد، شکنجه هاي روحي و جسمي در مقابل ايستادگي و مقاومت تندگويان دارد. متن نامه چنين است؛ وزير نفت دولت جمهوري اسلامي ايران اينجانب در کشور عراق اسير جنگ هستم و مايل نيستم با خانواده ام در ايران ارتباط برقرار کنم. 26/1/1360 محمدجواد تندگويان.

نکته ديگر باز برمي گردد به ادعاي خودکشي؛ همانطور که اشاره شد پيکر شهيد تندگويان موميايي شده بود. طرف عراقي نيز مدعي بود ايشان در همان سال هاي نخست اسارت اقدام به خودکشي کرده است اما از نوع موميايي، ماندگاري بدن و سلامت اندام کاملاً مشخص بوده است که تندگويان در سالهاي 66 يا 67 به قتل رسيده است. نکته ديگر اينکه نوع موميايي انجام شده شباهت بسياري به نمونه هاي صورت گرفته در اسرائيل داشته و اين ترديد ايجاد مي گردد رژيم بعث عراق براي بدست آوردن اطلاعات مورد نياز خود ازهمکاران شکنجه گر صهيونيست نيز کمک گرفته اند.

اما مهم ترين و اصلي ترين سوالي که در اين جا مطرح است اينکه آيا مي شود با توجه به فروپاشي رژيم صدام به اطلاعات تازه و جديدي از پرونده پر رمز و راز اسارت وزير نفت دست يافت؟

چرا تندگويان نمي خواهد براي خانواده اش نامه بنويسد؟ چرا رژيم مخلوع عراق مدعي مي شود که تندگويان خودکشي کرده است؟ چرا حتي هنگام تحويل پيکرش عراقي ها تن به بازي کثيفي مي دهند و نخست به نمايندگان ايران و صليب سرخ جهاني جنازه اي را نشان مي دهند که حتي از نظر اندامي هيچ شباهتي با تندگويان ندارد و اين اقدام با اعتراض شديد نمايندگان صليب سرخ جهاني روبرو مي شود و تبادل چند روزي به عقب مي افتد؟

آنچه مسلم است اينکه رژيم صدام پس از به اسارت گرفتن وزير نفت دولت جمهوري اسلامي فرصت بسيار مناسبي را براي شناسايي موقعيت چاههاي نفتي و مراکز مهم سوختي و هسته اي ايران بدست آورده بود ولي گويا روحيه ي مقاوم و صبور محمدجواد تندگويان خط بطلاني بر اين خواسته کشيد و اين شايد باعث شد تا فشار مضاعفي را بر او تحميل کنند.

در خصوص ادعاي رژيم مخلوع بعث عراق که تندگويان در همان سالهاي نخست اسارت اقدام به خودکشي کرده است نيز اسنادي در دست است که اين ادعا را رد مي کند؛ حتي يکي از اسرا در خاطرات خود مي گويد که شهيد تندگويان را در بند انفرادي ها ديده و با او صحبت کرده است؛ اين فرد مدعي است که شهيد تندگويان گفته است که فاقد کارت صليب سرخ است و جالب اينکه در پاسخ به اين درخواست که نشاني خانواده اش را به آن اسير بدهد مي گويد؛ آدرس من اين است: صبر، استقامت.

قتل نفس يا خودکشي توسط فردي که دانش آموخته ي دبيرستانهاي اسلامي جعفري است و با معدل هفده مدرک خود را اخذ کرده و در طول سالهاي مبارزه بر عليه رژيم ستم شاهي بارها و بارها توسط ساواک دستگير شده و مورد شکنجه و آزار قرار گرفته و طعم تلخ زندان را نيز چشيده است اما دست از مبارزه و مقاومت برنداشته، بلکه بر ايستادگي اش افزوده شده است، امري محال و بيشتر به يک شوخي شبيه است و در حقيقت اين ادعاي دروغين رژيم بعث در خصوص شهادت وزير نفت نوعي فرار از جنايات بي شمار خود در قبال زندانيان جنگي است.

رژيم مخلوع بعث حتي اجازه نمي دهد نمايندگان صليب سرخ جهاني با تندگويان ديدار کنند و از وضع او باخبر شوند. قدر مسلم اينکه اگر تندگويان در کنار ساير اسراي ايراني قرار مي گرفت و مي توانست با مرحوم ابوترابي ارتباط برقرار نمايد، مسلماً جريان مقاومت در اسارت بسيار شديدتر شده و مي توانست اين امکان را بوجود آورد که حتي شيوه ي مبارزه ي اسرا تغيير کند و اين شايد يکي از دلايل مخفي کردن وزير نفت بوده است.

پس از اسارت وزير نفت و معاونينش در جاده اهواز به آبادان در روزهاي نخست جنگ تحميلي، تلاش هاي زيادي براي رهايي آنان صورت گرفت؛ در اجلاس سران اوپک در اندونزي در تاريخ 26 آذرماه سال 59 حسن سادات معاون وقت وزير نفت و سرپرست هيات اعزامي جمهوري اسلامي ايران، دست به اقدامي جالب توجه زد؛ عکس وزير اسير بر روي صندلي که قرار بود جايگاه او باشد قرار گرفت و اين اقدام سبب عصبانيت هيات عراقي شد. همچنين نامه اي تنظيم شد و به تمامي اعضاي اجلاس اوپک تقديم گرديد. وزارت خانه هاي نفت و امور خارجه مکاتبات بسياري را براي آزادي تندگويان و معاونانش صورت دادند اما عراق هيچ توجهي نکرد.

هرچند پس از سالها، سرانجام رژيم بعث پيکر مطهر اين مرد مقاوم را تحويل داد اما بدون شک تاريخ در اين خصوص به قضاوت خواهد نشست و عاقبت راز اسارت تندگويان برملاء خواهد شد؛ راز شهادت مظلومانه و غريبانه اش و حديث بيش از يک دهه ايستادگي و مقاومت و ايثارش جهان را متحير خواهد کرد. 

نويد صالحي

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت 12:45  توسط محمد حسین  | 

روایت23نوجوان

 

اشاره:

23 نوجوان اسير وادار مي شوند تا براي بهره برداري تبليغاتي صدام با وي و دخترش در کاخ مجلل او ملاقات کنند. حکايت اين 23 مرد شنيدني است. آنچه در پي مي آيد خاطره ي کوتاهي است که آقاي احمد يوسف زاده مولايي (يکي از نوجوانان آن جمع) براي خوانندگان محترم به رشته تحرير درآورده است. ضمن تشکر از ايشان براي تمامي آزادگان و علي الخصوص اين گروه در هر کجاي ميهن اسلامي که هستند آرزوي سعادت و سلامت داريم.

بعدازظهر روز چهارم يکي از عراقي ها آمد که تيمسار قدوري مي خواهد با شما صحبت کند، نماينده تان بلند شود. برويم مي دانستيم که دنبال سرنخ قضيه مي گردند. گفتيم  ما نماينده نداريم، تصميم جمعي گرفته ايم. گفت: نه! يکي را انتخاب کنيد. حميد مستقيمي بلند شد و گفت: عيبي ندارد، من مي روم.

حميد رفت و با دلهره منتظر شديم. نيم ساعت گذشت. حميد برگشت. گفت: قدوري گفته شما اعتصاب را بشکنيد، ما فردا مي فرستيم تان اردوگاه. قبول نکرديم. دوباره عراقي ها آمدند قبول نکرديم. دوباره عراقي آمدند و گفتند: اين بار تيمسار قدوري مي خواهد با سه نفر از شما صحبت کند. من، عليرضا شيخ حسيني و حميد مستقيمي بلند شديم و رفتيم. چهار پنج دقيقه راه بود از شدت ضعف سرمان گيج مي رفت. ولي هر طور بود خودمان را رسانديم. بدون سلام نشستيم. ديگر حسابي جسارت پيدا کرده بوديم. شروع کرد به صحبت. گفت: اين کارها چيه؟ مي خواهيد قهرمان بازي در بياوريد... بي فايده بود. دستور داد بقيه را هم بياورند. منتظر شديم تا بقيه هم بيايند.

 احمد يوسف زاده مي گويد: حسابي نگران شان بوديم. تا اين که نگهبان عراقي در را باز کرد و گفت همه تان بيايد. راه افتاديم. تعداد صندلي ها کم بود. نشستيم روي زمين. خواسته هامان را گفتيم. براي هر کدام بهانه اي آورد؛ ما نگفتيم شما بچه ايد، شماييد که بچه بازي در مي آوريد، نمايندگان صليب سرخ نيستند. در آخر گفت: شما غذا بخوريد، پنج روز ديگر، روز عيد ارتش ماست، يک روز بعد خودم مي فرستمتان اردوگاه. قبول نکرديم عصباني شد. دادوبيداد کرد. گفت: اين جا عراق بزرگ است از هيچ کس کاري ساخته نيست نه از صليب سرخ، نه از هيچ جاي ديگر. فقط رئيس جمهور محبوب اين جا دستور مي دهد زير بار نرفتيم. گفت: باشد آن قدر ادامه بدهيد تا بميريد. حالا به نگهبانان مي گويم حتي چايي هم به شما ندهند. برگشتيم تو سلول و منتظر مانديم. آفتاب روز پنجم سر زد. صالح نگران ما بود. دو ساعت بعد نگهباني آمد و گفت: زود باشيد! آماده شويد براي رفتن به اردوگاه. خدا را شکر کرديم. از صالح خواستيم بپرسد منصور و رضا چه مي شوند. گفت: تيمسار دستور داده بين راه در بيمارستان سوارشان کنند. منتظر مانديم تا آن ها را آوردند. موقع خداحافظي از صالح بود. سخت بود. سوار ميني بوس شديم و آمديم غذا را در اردوگاه بخوريم. انصافاً بچه هاي اردوگاه با اين که از وقت غذاي ناچيز اردوگاه گذشته بود، سنگ تمام گذاشتند...

روايت 23 نوجواناين اعتصاب، خبرش هيچ جا درز پيدا نکرد. عراقي ها دست از سر 23 نفر برداشتند. البته به صورت خاص. وگرنه بعدها اردوگاه بين القفسين را ساختند براي نگهداري به اصطلاح خودشان اطفال.

حالا سال ها مي گذرد. اين 23 نفر به توصيه ي صدام! هر کدام و مهندس شده اند از استاد دانشگاه. محمد ساردويي بگير تا پزشک بيمارستان. حسين بهزادي و عليرضا شيخ حسيني و...

سال ها بعد احمد يوسف زاده، به توصيه صدام عمل کرد. براي او نامه نوشت. نامه را در روزنامه ها به چاپ رساند تا شايد صدام هم آن را بخواند. گوشه هايي از آن نامه چنين است؛ آقاي صدام حسين! اگر يادت باشد خواسته ي ديگري هم از ما داشتي. امروز که من از دانشگاه فارغ التحصيل شده ام، در پاسخ به همان درخواست توست که اين نامه را مي نويسم... مي گفتي، همه ي کودکان حلبچه که در آغوش مادران مرده شان به جاي شير، گاز خردل فرو بردند، مال اين دنيا نبودند. مگر امير پانزده ساله _امير شاه پسندي، اهل کرمان که سخت ترين شکنجه ها را در اردوگاه هاي عراق تحمل کرد_ که نقيب محمد افسر بعثي تو، زير تازيانه سياهش کرد و بعد هم با اتوي داغ گوشت پاهايش را کند و وادار کرد با همان پاهاي بريده شده روي شن هاي اردوگاه بدود از فرزندان همين دنيا نبود؟

صدام حسين! همه ي آن رزمندگان کوچکي که در آوريل سال 1982 به حضورشان پذيرفتني با تحمل شکنجه هايي که ذکرشان در ستون اين روزنامه ها نمي گنجد، پس از گذراندن شيرين ترين سال هاي عمرشان در شکنجه گاههاي تو، گذاشتند. و امروز همه دکتر و مهندس شده اند و در سازندگي کشورشان سهيم مي باشند...

در پايان اين مثل ايراني ها را هم به خاطر بسپار که زمستان مي گذرد و رو سياهي به ذغال مي ماند.

تنظيم: محبوبه زارع

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت 12:40  توسط محمد حسین  | 

اعمال ماه مبارک شعبان

حاج شيخ عباس قمي(ره)در مفاتبح الجنان مي نويسد:

بدان كه شعبان ماه بسيار شريفي است و منسوب است به حضرت سيد الانبياء ‍‍‍‍‍‍‍)ص) وان حضرت اين ماه را روزه مي داشت و وصل مي كرد  به ماه مبارك رمضان و مي فرمود :«شعبان ماه من است وهر كس يك روز از ماه مرا روزه بدارد بهشت بر او واجب مي شود...»

امام زين العابدين مي فرمايد:«  سوگند ياد ميكنم كه از پدرم حسين بن علي (ع) شنيدم كه مي فرمودشنيد از حضرت علي (ع) هر كه روزه دارد شعبان را براي محبت پيامبر خدا(ص) و تقرب به سوي خدا خدا او را دوست دارد ونزديك گرداند او را به بركت خود وروز قيامت بهشت را براي او واجب گرداند  »

اعمال مشتركه اين ماه :

1.هر روز 70 مرتبه بگويد :استغفر الله واسئله التوبه.

2.هر روز 70مرتبه بگويد : استغعر الله الذي لا اله الا هو الرحمن الرحيم الحي القيوم واتوب اليه

3.تصدق كند در اين ماه اگر چه به نصف دانه خرمايي باشد

4.در تمام اين ماه 1000بار بگويد : لا اله الا الله ولا نعبد  الا اياه مخلصين له الدين و لوكره المشركون

5.صلوات بسيار بفرستيد

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 22:57  توسط محمد حسین  | 

 هدف عمليات منافقين،حركت سريع درعمق خاك ايران،‌ تسخير چندين شهر و در اخر رسيدن به تهران بود. منافقين  در نظر داشتند با وادار كردن13 تيپ نيروي زرهي در تهران ،ضمن تسخير و اشغال مراكز مهم،قدرت را به خيال خود به دست گيرند.بر طبق زمان بندي اين طرح نيرو هاي ان ها بايستي ساعت 6بعد از ظهر روز دو شنبه 3مرداد به كرند وساعت 8شب به اسلام اباد و10شب به كرمانشاه رسيده ودر اين شهر دولت خويش را اعلام نمايند . اگر چه در ساعت هاي مقرر به كرند و اسلام اباد رسيدند اما در مسير اسلام اباد _كرمانشاه در ردنه حسن اباد از پپپپيش روي ان ها جلوگيري شد.

منافقين در عمليات با 25تيپ(هر تيپ به طور متوسط شامل 200نفر بوده است)شركت داشتند وبدين ترتيب مجموعا بين چهار تا پنچ هزار نيرو عملياتي وارد خاك ايران شدند و تا گردنه حسن اباد پيش امدند.

نيرو هاي رزمنده ايراني با تسخير ارتفاعات{چهار زبر} ضمن تشكيل خط پدافندي با نيرو هاي دشمن و ايجاد در گيري بعد از ضهر روز 4مرداد با محاصره شهر اسلامشهر ضمن پاكسازي وازاد نمودن شهر به منظور انسداد عقبه و راه فرار دشمن سه راه اسلام اباد_كرند را قطع كردند وان هارا از دو سمت به محاصره در اوردند

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 22:48  توسط محمد حسین  | 

خلوت غار حرا

 

رسول اکرم

آن شب سكوت خلوت غار حرا شكست                                با آن شكست، قامت لات و عزا شكست

آمد به گوش ختم رسولان ندا بخوان                                     مُهر سكوت لعل بشر زان ندا شكست

با خواندن نخوانده الفبا طلسم جهل                                      در سرزمين ركن و مقام عصا شكست

آدم به باغ خلد خدا را سپاس گفت                                        تا سدّ ظلم و فقر به ام القرا شكست

نوح نبى به ساحل رحمت رسيد و خورد                                  طوفان به پاس حرمت خيرالورا شكست

بر تخت گل نشست در آتش خليل حق                                   تا ختم الانبيا گل لبخند را شكست

عيسى مسيح مُهر نبوّت به او سپرد                                       زيرا كه نيست دين ورا تا جزا شكست

آمد برون ز غار حرا مير كائنات                                                آن سان كه جام خنده باد صبا شكست

در خانه رفت و ديد خديجه كه مى‌دهد                                     از بوى خويش مُشك غزال ختا شكست

بر دور خويش كهنه گليمى گرفت و خفت                                  آمد ندا كه داد به خوابش ندا شكست

يا «ايّها المدّثر»ش آمد به گوش و گفت                                     بايد كه سدّ درد ز هر بينوا شكست

قانون مرگ زنده به گوران به گوركن                                          كز مرگ دختران نرسد بر بقا شكست

آماده بهر گفتن تكبير كن بلال                                            چون مى‌دهد به معركه خصم دغا شكست

اينك به خلق دعوت خود آشكار كن                                      هرگز نمى‌خورد به جهان دين ما شكست

برخيز و بت شكن كه على دستيار توست                              كز بت نمى‌خورد على مرتضى شكست

طعن ابى لهب نكند رنجه خاطرت                                              كو مى‌خورد ز آيه «تبّت يدا» شكست

«ژوليده» گفت از اثر وحى ذات حق                                            آن سكوت خلوت غار حرا شكست

 

                                                                                                                                        "                                                                                        ژوليده نيشابورى"

 

+ نوشته شده در  شنبه 20 مرداد1386ساعت 13:55  توسط محمد حسین  | 

داستاني از حضرت محمد

 
بازرگانان قريش، سالي يک بار براي تجارت به شام سفر مي‌کردند. در يکي از اين سفرها ابوطالب تصميم گرفت که محمّد صلي ‌الله عليه و آله را که در آن هنگام دوازده سال داشت، همراه خود به شام ببرد. در اين مسافرت، محمّد صلي‌ الله عليه و آله به مَديَن، ديار خاموش قوم عاد و ثمود رسيد و از آن جا گذشت. ديدن اين مناظر او را در افکار خود غرق کرده بود.

هنگامي که کاروان پيامبر صلي‌ الله عليه و آله، به سرزمين «بُصري» رسيد، راهبي به نام «بُحَيرا»، که سال‌ها در صومعه‌ خود به عبادت مشغول بود و معمولاً کوچک‌ترين توجهي به کاروان‌ها نمي‌کرد، اين بار ديد که بر بالاي سر کارواني که در حال عبور است، ابري سايه افکنده و از راه بصيرت دريافت که کاروانيان مشمول عنايت خاصّ خدا هستند. از اين رو، کاروانيان را با احترام خاصّي به صومعه‌ خود دعوت کرد. کاروانيان نيز دعوت راهب را پذيرفتند و به صومعه آمدند، اما راهب ديد که هنوز ابر بالاي سر کاروان است. از آنان پرسيد مگر کسي از شما در کاروان است؟ گفتند:

«آري، نوجواني از ما کنار بارها مانده است.»

راهب درخواست کرد که آن نوجوان را که کسي نبود جز محمّد - صلي ‌الله عليه و آله - ، به صومعه بياورند. محمد صلي‌ الله عليه و آله نيز دعوت راهب را پذيرفت و نزد او آمد. راهب با نگاهي پر معنا به محمّد صلي ‌الله عليه‌ و آله مي‌نگريست و هر لحظه احترامش نسبت به آن حضرت بيشتر مي‌شد. پس از صرف غذا، راهب رو به محمّد - صلي‌الله عليه و آله - کرد و گفت:

«تو را به لات و عزّي سوگند مي‌دهم، به پرسش‌هاي من پاسخ بده.»

محمّد صلي ‌الله عليه و آله گفت:

«به نام بت‌ها با من سخن نگو، سوگند به خدا از هيچ چيزي همانند بت‌ها بيزار نيستم!»

راهب پس از پرسش و پاسخ، دريافت که پاسخ‌هاي محمّد صلي‌الله عليه و آله، مطابق آن چيزي است که در کتاب آسماني آمده و هم چنين نشانه‌ مخصوص نبوّت را ميان دو شانه‌ي او ديد.

سپس از ابوطالب پرسيد: «اين پسر با شما چه نسبتي دارد؟»

ابوطالب پاسخ داد: «فرزند من است.»

راهب گفت: «نه فرزند تو نيست. پدر و مادر او از دنيا رفته‌اند.»

ابوطالب گفت: «آري، درست مي‌گويي.»

راهب از پدر و مادر او سوالاتي کرد و سپس به ابوطالب گفت:

«محمّد را به وطن بازگردان و کاملاً مراقبش باش. بيم آن مي‌رود که يهوديان او را بشناسند و به او گزندي برسانند. سوگند به خدا اگر آنچه را که من از او فهميدم، يهوديان نيز بفهمند، او را خواهند کشت. برادرزاده‌ات آينده‌ بسيار درخشاني دارد، او را هر چه سريع‌تر به وطن بازگردان.»

ابوطالب نيز سخن بحيرا را پذيرفت و محمّد صلي‌الله عليه و آله را به مکه باز گردانيد و بر مراقبتش افزود.(1)

محمد صلي‌الله عليه‌ و آله پس از بازگشت به مکه، از ابوطالب خواست که او را در کارها شرکت دهد. يکي از کارهايي که طبق خواست او براي مدتي انجام داد، کار شباني بود. او گوسفندان مردم را به صحرا مي‌برد و مي‌چرانيد. در اينجا سوالي پيش مي آيد که انتخاب چنين شغلي چه دليلي مي‌تواند داشته باشد:

تصاوير ويژه عيد مبعث1- محمد صلي‌الله عليه و آله براي اين که از جامعه‌ بت‌پرست و فاسد مکه به دور باشد به گوشه‌ بيابان پناه برد.

2- با تماشاي مناظر زيباي طبيعت، دشت، کوه و آسمان و ستارگان قلبش سرشار از خداشناسي گشت.

3- خود را به رنج ناشي از نگهداري و هدايت گوسفندان خو داد تا بتواند رنج ناشي از برخورد با مردم و هدايت آنان را تحمل کند.

4- با دامداري که يکي از ارکان حفظ اقتصاد اجتماع است، آشنا شد.

5- به انسان‌ها آموخت که در هر لباسي مي‌توان به جامعه خدمت کرد، حتي اگر کسوت شباني باشد.»

در آن زمان، اکثر چوپان‌ها امين نبودند، گاهي در بيابان از شير گوسفندان مردم استفاده مي‌کردند يا يکي از آنها را مي‌کشتند، گوشتش را مي‌‌خوردند و به دروغ به صاحبش مي‌گفتند که گرگ آن را خورده، اما مادامي که پيامبر صلي‌الله عيله‌ و آله به شغل شباني مشغول بود، با کمال امانت‌داري، گوسفندان مردم را به چراگاه مي‌برد و سالم و بدون اين که از شير آنها کاسته شود به صاحبانشان تحويل مي‌داد. از اين رو به او «امين» مي‌گفتند.

پي‌نوشت:

1- نگاهي بر زندگي پيامبر‌اکرم، ص 27؛ به نقل از الغدير، ج 7، ص 342.

منبع:

سيماي پيامبر اعظم صلي الله عليه و آله، اميرحسين عليقلي

تصاوير ويژه عيد مبعث

+ نوشته شده در  شنبه 20 مرداد1386ساعت 13:50  توسط محمد حسین  | 

ويژگي هاي پيامبراکرم صلوات الله عليه


" بعثت براي اين است كه اخلاق مردم، نفوس مردم، ارواح و اجسام مردم را، تمام اينها را از ظلمت ها نجات بدهد."  امام خميني (ره)

پيامبر در قرآن

خداي متعال در قرآن كريم پيامبر خود را با چهار صفت بسيار مهم  به مردم معرفي مي كند:

" لقد جائَكم رَسولٌ مِن انفسِكم عَزيزٌ عَليهِ مَا عَنِتمْ حَرِيصٌ عَليكم بالمُؤمِنِين رَوُفٌ رَحيم."( توبه/ 128)

- مردمي است:

چون از مردم است به همه  دردها و مشكلات آنان آشنا است؛ " مِنْ اَنفُسِكم" - دلسوز است:از هر گونه ناراحتي و رنج و زيان مردم سخت ناراحت مي شود؛ "عَزيزعليه مَا عَنتم"

- علاقه زيادي به مردم دارد:عشق بسيار به خير و سعادت و پيشرفت و بزرگي و مجد و هدايت مردم دارد؛ "حَريصٌ عَليكم"

- مهربان و رئوف است:نسبت به مؤمنين مهرباني و رأ فت خاصي دارد؛ " بِالمُؤمِنينَ رَؤفٌ رَحيم"

پيامبراز زبان خودش

قالَ رَسُولُ الله  صلي الله عليه و آله : ما خَلقَ الله خَلقاً اَفضلَ مِنّي، ولا اَكرَمَ عَلَيه مِني؛ خداوند كسي را برتر از من وهمچنين عزيزتر از من خلق نكرده است. (1)

طبق بيان قرآن و رواياتِ منقول از ائمه  معصومين پيامبراكرم  صلوات الله عليه داراي ويژگي هاي اخلاقي زير است، اخلاق برجسته و عظيم، امين، عادل، شجاع، رحيم، حليم، متواضع، متوكل، باحيا، صبور و شكيبا، زاهد و عابد، فاقد خشم و غضب شخصي.

قال رسول الله صلي الله عليه و آله : " بعثتُ لِلحِلمِ مَركَزا وَ لِلعِلمِ مَعْدنا وَ لِلصَّبر مَسكَناً"؛ برانگيخته شدم كه، مركز حلم و معدن علم و مسكن صبر باشم. (2)

پيامبراکرم صلوات الله عليه هدف از بعثت خود را اين گونه بيان مي نمايد:

" بعثت لا تمم مکارم الاخلاق"؛ من براي کامل کردن فضايل اخلاقي مبعوث شده ام.(3)

پيامبر در بيان اميرالمؤمنين عليه السلام

اميرالمؤمنين، پـيامبراكـرم صلي الله عليه و آله  را بـا اوصاف بسيار زيبايي به مردم معرفي مي كند:

" طبِيبٌ دَوّارٌ بِطبّهِ، قَد اَحكَمَ مَرَاهِمَهُ وَ اَحْمَي مَوَاسِمَهُ يَضَعُ ذَلِكَ حَيْثُ الحَاجَة اِلَيه، مِن قـلوبٍ عُمْي وَ اذانٍ صُمّ وَ اَلسِنةٍ بُكمٍ، مَتتبعٌ بِـدَ وَائِهِ مَـوَاضِعَ الغـفلَةِ وَ مَواطِنَ الحَيرَة."(4)

اميرالمؤمنين فرمود: پيامبر؛

- پزشک سيّاراست: او براي درمان بيمارانش حركت مي كند و خود به سراغ آنان مي رود.

- متخصص و درد شناس است:دردهـا را بـه خـوبي تشخيص مي دهد، حتي بيماري هاي روحي و رواني را مي شناسد.

- نسخه هاي شفابخش دارد: نسخه هاي او تمام بيماري ها، حتي قـلب هاي كـور و گـوش هاي سنگين و زبان هاي لال را شفا مي دهد و با داروي خود به دنبال بيماران غافل و سرگردان است.

اعمال شب و روز مبعث

شب مبعث، بسيار مبارك مي باشد، در روايات آمده  كه اجر عبادت شيعيان در اين شب برابر است با اعمال شصت سال.

اما روز بيست وهفتم رجب روزي است كه حضرت محمد بن عبدالله  صلي الله عليه و آله  در غار حرا به رسالت مبعوث شد و براي اين روز چند عمل است:

ـ غسل.

ـ روزه: كه برابري مي كند با روزه  هفتاد سال و يكي از چهار روزي است كه در تمام سال براي روزه گرفتن امتياز دارد.

ـ بسيار صلوات فرستادن بر پيامبر و آل ايشان.

ـ زيارت حضرت رسول و اميرالمؤمنين عليهماالسلام.

+ نوشته شده در  جمعه 19 مرداد1386ساعت 23:0  توسط محمد حسین  | 

ستاره اي بدرخشيد و ماه مجلس شد

ستاره اي بدرخشيد و ماه مجلس شد

دل رميده ما را انيس و مونس شد

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت

بغمزه مسئله آموز صد مدرس شد

به بوي او دل بيمار عاشقان چو صبا

فداي عارض نسرين و چشم نرگس شد

به صدر مصطبه ام مي نشاند اکنون دوست

گداي شهر نگه کن که مير مجلس شد

طربسراي محبت کنون شود معمور

که طاق ابروي يار منش مهندس شد

لب از ترشح مي پاک کن براي خدا

که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد

کرشمه تو شرابي به عارفان پيمود

که علم بي خبر افتاد و عقل بي حس شد

چو زر عزيز وجودست شعر من آري

قبول دولتيان کيمياي اين مس شد

خيال آب خضر بست و جام کيخسرو

به جرعه نوشي سلطان ابوالفوارس شد

ز راه ميکده ياران عنان بگردانيد

چرا که حافظ از اين راه برفت و مفلس شد

+ نوشته شده در  جمعه 19 مرداد1386ساعت 22:50  توسط محمد حسین  | 

محمد طرحچی

در سال ۱۳۳۴ در مشهد چشم به جهان گشود.
تحصیلات خود را تا دیپلم پایان برد و در سال ۱۳۵۰در دانشکده پلی تکنیک  تهران پذیرفته شد. او درزمان دانشوجویی در تشکیل و سازماندهی دانشجویان مسلمان نقش اساسی داشت .
پس از فاق التحصیلی در یک شرکت راهسازی در استان خوزستان شروع به کار کرد.او با تشکیل جهاد سازندگی به این نهاد انقلابی پیوست وبه میادین جنگ اعزام شد وجاده های استراتژیک نظامی زیادی را در جبه های جنوب احداث کرد

وقتی راننده ای نمی توانست او خودش پشت فرمان می شست سوار لودر می شد و خاکریز میزد.
او سر انجام در تاریخ ۱۱/۶/۱۳۶۰طی اخرین مآموریت خود در جبهه الله اکبر در حالیه که اماده نماز بود به دیار باقی شتافت

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 12:50  توسط محمد حسین  | 

عملیات نصر7

سلام دوستان امیدوارم روز خوبی را سپری کرده باشید

رمز عمليات:يا فاطمة الزهرا(سلام الله عليها)

هدف عمليات:تصرف ارتفاعات دو پازا وبلفت

منطقه عملياتي:غرب شهر سردشت

تاريخ شروع عمليات:14/5/1366

نتايج عمليات:

مناطق آزاد شده:ارتفاعات دوپاز(2379-2304)و بلف(2144-213)،  «جاده آسفالته سردشت-قلعه ديزه»،«پاسگاه مركزي بلفت»

وسعت منطقه آزاد شده:سي كيلومتر مربع

تجهيزات منهدم شده:«چهار بالگرد»،«ده ها قبضه خمپاره انداز»،«10تانك ونفربر»،«50دستگاه خودرو» و«مقدار زبادي سلاح سبك ونيمه سنگين»

يگان منهدم شده:تيپ 97پياده ، 2گردان كماندويي از لشكر23،دو گردان از تيپ18،يك گردان از لشكر24،دو گردان  از قواي دفاع الوطني

تعداد كشته و زخمي هاي دشمن:ده هزار نفر

تعداد اسراء:285نفر

نيروي عمل كننده:نيروي زميني سپاه پاسداران انقلاب اسلامي

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 14:15  توسط محمد حسین  | 

علی درخشان


 

شهید علی درخشان

شهيد درخشان در سال 1319 در خانواده اي متوسط در تهران به دنيا آمد. پس از پايان تحصيلات متوسطه در مبارزات ضد رژيم با برادران عسگر اولادي و شفيق به همکاري پرداخت و پس از تاسيس نهضت آزادي در کنار آيت الله طالقاني و دکتر شيباني و آقاي رجايي فعاليت مي کرد. از سال 50 فعاليت با شهيد مظلوم بهشي و حجت الاسلام مهدوي کني تا سرنگوني رژيم ادامه داد. و با اکثر موسسات خيريه و صندوق قرض الحسنه همکاري نزديک داشت و پس از تاسيس حزب جمهوري اسلامي بعنوان مسئول امور مالي حزب انجام وظيفه مي نمود در طول اين سال ها درخشان تنها به مبارزه در بعد سياسي اکتفا نمي کرد بلکه در زمينه خدمات اجتماعي و سازمانهاي خيريه شرکت مي کرد.

زمانيکه هيئت موتلفه دور هم جمع شد اولين کسي را که به ميان خود طلبيدند شهيد درخشان بود و در کنار شهيد اسلامي و شهيد عراقي و ساير دوستان قرار داشت اين جمعيت فعال، موثرين گروه در اداره مبارزات دو ساله قبل از پيروزي تحت مديريت اساتيدي چون : شهيد مطهري، شهيد بهشتي به شمار مي رفت که درخشان نيز جزء هسته مرکزي آن به حساب مي آمد.

اساتيد، شهيدمطهري و شهيد بهشتي و مرحوم طالقاني بنحو عجيبي به او علاقه داشتند و هميشه تا نام درخشان بميان مي آمد همه از او تعريف مي کردندکه براستي تعريف کردني بود.

شهيد درخشان در طول زندگي خويش هميشه مبارزه را مقدم به کسب ميدانست در حقيقت کسب پوششي براي اينگونه افراد است تا در سايه آن بتوانند به مبارزه بپردازند و ايشان 25 سال مبارزه با رژيم سفاک پهلوي را داشت با ثبت نام در حزب جمهوري به کلي کسب و کار را رها کرد و تمام وقت بدون آنکه وجهي دريافت کند در دفتر حزب مشغول خدمت بود با توجه به اينکه به طور دائم در اطاق دکتر بهشتي بود بهترين رابط خصوصي بچه ها با شهيد بزرگوار بهشتي بود و در حقيقت دستياري صديق براي او به شمار مي رفت و سرانجام در کنار 72 تن يار صديق امام شهد شيرين شهادت را نوشيد.

+ نوشته شده در  شنبه 13 مرداد1386ساعت 14:33  توسط محمد حسین  | 

خاطره اي از شهيد همت

يک شب که در مقر بوديم يکي از بچه ها با عجله خودش را به ما رساند و گفت : ((يک نفر از بالا صدا مي زند که من مي خواهم بيايم پيش
شما . حاج همت کيست ؟!))
سريع بلند شديم و خودمان را به محل رسانديم تا ببينيم قضيه از چه قرار است . گفتيم که شايد کلکي در کار است و آن ها مي خواخند کمين
بزنند . وقتي به محل رسيديم فرياد زديم : ((اگر مي خواهي بيايي نترس!بيا جلو!))
گفت : ((من حاج همت را مي خواهم!))
گفتيم : ((بيا تا ببريمت پيش حاج همت))
با ترس و دلهره و احتياط جلو آمد . وقتي نزديک رسيد و ديد که همه پاسدار هستيم جاخورد . فکر کرد که ديگر کارش تمام است ولي وقتي برخود
خوب بچه ها را ديد کمي آرام گرفت . او را پيش همت برديم . پرسيد : ((حاج همت شما هستيد))
همت گفت ((بله خودم هستم .))
آن مرد کرد پريد جلو و دست همت را گرفت که ببوسد .
همت دستش را کشيد و اجازه نداد . آن مرد دوباره در کمال ناباوري پرسيد : ((شما ارتشي هستيد يا سپاهي؟))
همت گفت : ((ما پاسداريم .))
او گفت : (( من آمده ام پيش شما پناهنده شوم قبلا اشتباه ميکردم . رفته بودم طرف ضد انقلابها و با آنها بودم , ولي حالا پشيمانم .))
همت گفت :((قبلا از ما قهر کرده بودي . حالا هم که آمدي خوش آمدي . ما با تو کاري نداريم و به تو امان نامه ميدهيم .))
و بعد همت او را در آغوش کشيد و بوسيد و گفت : ((فعلا شما پيش ساير برادرهايمان استراحت کن تا بعد با هم صحبت کنيم.))
ان مرد , مصلح بود . همت اجاز هنداد که اسلحه اش را از او بگيريم و او با خيال راحت در ميان بچه ها نشست .
شب , همت با او صحبت کرد از وضعيت ضد انقلاب گفت و سعي کرد از تا ماهيت آنها را براي او فاش کند .
آن مرد گفت : ((راستش خيلي تبليغات ميکنم . ميگويند که پاسدارها همه را ميکشند همه را سر ميبرند خلاصه از اين حرفها .))
همت گفت : (( نه! اصلا اين حرفها حقيقت ندارد . همه ما پاسدار هستيم و صحبت مي کنيم))آن مرد محو صحبت هاي همت شده بود . وقتي اين جملات را شنيد , به گريه افتاد . همت پرسيد : ((براي چه گريه مي کني ؟))
گفت : ((به خاطر اين که در گذشته در مورد شما چه فکرهايي ميکردم . ))
همت گفت : ((ديگر فکرش نکن حالا که برگشته اي عيب ندارد .))
او گفت : ((من هم ميخواهم پاسدار شوم.))
همت گفت : ((اشکالي ندارد. پاسدارباش.اگر اينطوري دوست داري , از همين لحظه به بعد تو پاسدارباش .))
آن شخص با شنيدن اين حرف, خيلي خوشحال شد . رفتار و برخورد همت چنان تاثير عميقي بر او گذاشت که يکي از نيروهاي خوب و متعهد شد
و در همه جا حضور فعال داشت . او بعد از مدتي در عمليات (( محمد الرسول الله (ص) )) شرکت کرد و شهيد شد . بچه ها به او لقب (( حر زمان ))
داده بودند . پس از اين ماجرا , تعداد ديگري از ضد انقلابيون فريب خورده هم آمدند و خود را تسليم کردند. جالب اين که آن ها هم در لحظه ورود , سراغ
حاج همت را مي گرفتند .

+ نوشته شده در  جمعه 12 مرداد1386ساعت 14:25  توسط محمد حسین  | 

حسين فهميده

سلام دوستان اينم اون قالبي كه قولش داده بودم كه يكي از دوستانم برايم درست كرده است اميدوارم از زندگه نامه اين شهيد بزرگ الگو برداري كنيد

وي فرزند محمد تقي است که در خانواده اي مذهبي د ريکي از روزهاي بهاري ارديبهشت 1346 ( مصادف با سوم محرم ) در شهر خون و قيام درخانه اي محقر و کوچک در محله پامنار قم چشم به جهان گشود. دوران کودکي را همراه ساير فرزندان خانواده و درکنار برادرش داوود که وي نيز سه سال بعد از شهادت محمد حسين به فوز شهادت نايل آمد، با صفا وصميميت ودر زير سايه محبت و توجه پدر و مادري مهربان ، سپري کرد . درسال 1352، به مدرسه رفت وکلاس اول تا چهارم ابتدايي را با يک معلم روحاني طي کرد. سال پنجم ابتدايي واول و دوم راهنمايي را به دليل انتقال خانواده اش به کرج در دو مدرسه دراين شهر گذراند. درهمين دوران بود که به واسطه حوادث انقلاب، روح وي نيز، مانند ميليون ها جوان و نوجوان ديگر کشور، دچار تحولات عظيمي گرديد. شخصيت او با داشتن خانواده اي متدين ومذهبي و شرايط خاص شهر مقدس قم و نيز زمينه مساعد روحي به گونه اي شکل گرفت که سرشار از دين و فرهنگ غني اسلام بود.

از عوامل مهم ديگر د رشکل گيري شخصيت او ، نوارها واعلاميه هاي امام بود که قبل از انقلاب به دست او مي رسيد.

شهيد فهميده ، نوجواني خوش برخورد، شجاع ، فعال ، کوشا بود که به مطالعه علاقه زيادي داشت و با وجود اين که به سن تکليف نرسيده بود، نماز مي خواند و احترام خاصي براي والدينش قايل بود و هرگز به آن ها بي احترامي نمي کرد. شيفته و عاشق امام قدس سره بود و با تمام وجود سعي در اجراي فرامين امام قدس سره داشت . او مي گفت : امام هر چه اراده کند، همان را انجام خواهم داد و من تسليم او هستم .

هنگام ورود اما م قدس سره به ايران به دليل مصدوم بودن ، موفق به زيارت امام قدس سره نگرديد، اما پس از بهبودي دراولين فرصت به شهر مقدس قم رفته و موفق به ديدار شد. شهيد فهميده ، يکي از هزاران دانش آموز بسيجي کشور است که با نثار خون خود برطراوت و سرخي خون شهداي انقلاب اسلامي و جنگ تحميلي افزود. وي دوران کودکي و نوجواني خود را در حالي سپري کرد که هر روز آن همراه حادثه اي بود که در شکل گيري شخصيت او موثر واقع مي شد. او با سرمايه عظميي از فهم و درک انقلابي واسلامي به دنبال طوفان حوادث انقلاب، واردجنگ شد و با وجود سن کم ، خود را به خونين شهر قهرمان رسانيد و با اقدامي آگاهانه و شجاعانه ، نام خود را در دفتر شهيدان زنده تاريخ ثبت کرد.اين دانش آموز رزمنده بسيجي، با ايمان و بينش عميق واستوارخود در جنگ با دشمن پيش قدم و با نيل به شهادت ، درس شجاعت ، فداکاري و مقاومت را به همه بسيجيان و امت حزب الله آموخت، امام بزرگوارمان از اين نوجوان 13 ساله به عنوان رهبر يا د فرموده و بدين گونه نام و ياد او، منشا حماسه هاي بزرگ شد و تحول عظيمي در شيوه هاي دفاع مقدس و نبرد رزمندگان اسلام ايجاد کرد و راه پيروزي وسرافرازي را يکي پس از ديگري، هموار ساخت . امروز شهيد فهميده به حق الگوي شايسته اي براي دانش آموزان بسيجي و جوانان و نوجوانان کشور مي باشد و ياد آوري اين حماسه مي تواند يادآور دوران دفاع مقدس و ارزش هاي والاي آن زمان باشد.                                                                              

 

عزيمت به سوي جهاد

فهميده دوازده ساله بود که حوادث کردستان اتفاق افتاد.او که عشق انقلاب وامام قدس سره را در سر داشت ، خود را به کردستان رساند، ولي به دليل کمي سن، برادران کميته او را باز      مي گردانند و درصدد برمي آيند که در حضور مادرش از او تعهد بگيرند که ديگراز شهرستان کرج خارج نشود. ولي او رضايت نمي دهد و خطاب به آنان مي گويد که خودتان را زحمت ندهيد. اگر امام بگويد، به هر کجا که باشد، آماده رفتن هستم . من بايد به مملکت خدمت کنم و اضافه مي کند:  من نمي نويسم و اگربنويسم حرفي دروغ زده ام . حتي با تهديد به زندان حاضر نمي شود تعهد بدهد و بالاخره تنها از مادرش امضا مي گيرند.

درهمان روزهاي  نخست جنگ تحميلي ، محمد حسين تصميم مي گيرد که به جبهه برود وبا متجاوزان بعثي بجنگد . زمزمه رفتن را در خانواده و بين دوستانش مي افکند. دريکي از بيمارستان هاي کرج خود را به يکي از دوستانش که بستري بود، مي رساند و با او خداحافظي مي کند و از جبهه و جنگ براي او مي گويد و تکليف الهي خود را گوشزد مي کند.يک روزکه به بهانه خريد نان از منزل خارج شده بود ، مبلغ 50 تومان را به دوستش مي دهد واز او مي خواهد که نان را بخرد و به منزل آن ها ببرد و تصميم خود را براي رفتن به خوزستان به او مي گويد و از وي مي خواهد که تا سه روز به خانواده اش خبر ندهد تا مانع رفتن او نشوند وسپس آن ها را مطلع کند . دوست ا و يکي ، دو روز بعد خبر را چنين مي دهد که :                    

 من رفتم جبهه نگران من نباشيد.

در تهران يکي از پاسداران کميته متوجه تصميم او مي شده و با وي صحبت و سعي مي کند او را از تصميم خويش منصرف نمايد، اما موفق نمي شود . شهيد فهميده که درعزم خود راسخ بود، خود را به شهرهاي جنوب کشور مي رساند و هرچه تلاش مي کند که همراه گروه يا دسته اي که عازم خطوط مقدم جبهه هستند، برود ، موفق نمي شود. تا با گروهي از دانشجويان انقلابي دانشکده افسري برخورد کرده و به نزد فرمانده آنان مي رود واز او مي خواهد که وي را با خود ببرند. فرمانده امتناع مي کند، اما شهيد فهميده ، آن قدر اصرار مي کند تا فرمانده را متقاعد مي کند که براي يک هفته اورا همراه خود به خرمشهر ببرد. دراين مدت کوتاه هر کاري که پيش مي آيد حسين پيشقدم شده و استعداد و قابليت خود را درهمه کارها نشان مي دهد. درهمين مدت کوتاه حضور درخرمشهر با دوستي که درآن جا پيدا کرده بود، يعني محمد رضا شمس ، هر دو مجروح مي شوند وآن دو را به بيمارستان منتقل مي کنند و علي رغم مخالفت فرمانده آن گروه و با حالت مجروحيت، دوباره به خطوط مقدم در خرمشهر بر مي گردد. درحين برخورد با فرمانده و پس از ممانعت وي از حضور درخط مقدم، چشمان حسين پراز اشک شده و با ناراحتي به فرمانده مي گويد:  

 

 من به شما ثابت مي کنم که مي توانم به خط بروم ولياقت آن را دارم.

او براي اثبات لياقت خود يک با ر به تنها يي به ميان عراقي ها رفته ولباس و اسلحه اي از عراقي ها به دست مي آورد و در هيئت يک عراقي به نيروهاي خودي نزديک مي شود،     به طوري که رزمندگان مشاهده مي کنند که يک عراقي کوچک به طرف آنان مي آيد!       مي خواهند به او شليک کنند، که يکي از آنان مي گويد، صبرکنيد با پاي خودش بيايد تا اسيرش کنيم . هنگامي که نزديک مي شود، مي بينند حسين است که خواسته ثابت کند که    مي تواند با دست خالي هم با عراقي ها بجنگد و شهامت ولياقت حضور در خط مقدم را دارد.

مسوول گروه که به توانمندي و توانايي واراده پولادين حسين براي رزم د رجبهه اعتماد واطمينان پيدا مي کند، به او اجازه ماندن د رجبهه را مي دهد.

کيفيت شهادت

از آن پس او به اتفاق دوست شهيدش محمد رضا شمس ، دريک سنگر قرار داشتند تا درهجوم عراقي ها به خرمشهر محاصره مي شوند.محمد رضا شمس ، دوست و هم سنگر حسين زخمي مي شود و حسين با سختي و زحمت زياد او را به پشت خط مي رساند و به سنگر خود بر مي گردد و مي بيند که تانک ها ي عراقي    ( ظاهرا 5 دستگاه ) به طرف رزمندگان اسلام هجوم آورده ودر صدد محاصره آن ها هستند.حسين درحالي که تعدادي نارنجک به کمرش بسته و در د ستش گرفته بود به طرف تانک ها حرکت مي کند. تيري به پاي او مي خورد واز ناحيه پا مجروح مي شود. اما زخم گلوله     نمي تواند از اراده محکم و عزم پولادين او جلوگيري نمايد. بدون هيچ دغدغه  و ترديدي تصميم خود را عملي مي کند واز لا به لاي امواج تير که از هر سو به طرف او مي آمد، خود را به تانک پيشرو مي رساند وآن را منفجر مي کند و خود نيز تکه تکه مي شود . افراد دشمن گمان مي کنند که حمله اي از سوي نيروهاي ايراني صورت گرفته است ، جملگي روحيه خود را مي بازند و با سرعت تانک ها را رها کرده و فرار مي کنند. در نتيجه ، حلقه محاصره شکسته مي شود و نيروهاي کمکي هم  مي رسند و آن قسمت را از وجود متجاوزان  پاک سازي مي کنند.                              

فهميده در بيان رهبري

رهبر معظم انقلاب ، مي فرمايند: زنده نگه داشتن ياد حادثه شهادت دانش آموز بسيجي ، شهيد فهميده از اصالت هاي دفاع مقدس مي باشد .مقام معظم رهبري د رديدار با خانواده او در رابطه با فداکاري و شجاعت او فرمودند: بروز چنين حوادثي که از تربيت صحيح واصالت هاي خانوادگي است ، صرفا درمحيط هاي اسلامي جلوه گري و نور افشاني مي کند.                              

فهميده از نگاه آويني

سيد شهيدان اهل قلم ، حاج مرتضي آويني ، در قسمتي از برنامه پنجم روايت فتح با نام شهري درآسمان شهادت محمد حسين فهميده را اين گونه زيبا ترسيم مي کند: خرمشهر، از همان آغاز خونين شهر شده بود. خرمشهر، خونين شهر شده بود. آيا طلعت را جز از منظر اين آفاق  مي توا ن نگريست ؟ آنان درغربت جنگيدند و با مظلوميت به شهادت رسيدند و پيکرهاي شان زير تانک هاي شيطان تکه تکه شد و به آب و باد و خاک و آتش پيوست . اما... راز خون آشکار شد. راز خون را جز شهدا در نمي يابند. گردش خون در رگ هاي زندگي شيرين است . اما ريختن آن در پاي محبوب ، شيرين تر.... شايستگان آنانند که قلبشان را عشق تا آن جا انباشته است که ترس از مرگ جايي براي ماندن ندارد. شايستگان جاودانانند. حکمرانان جزاير سرسبز اقيانوس بي انتهاي نور، که پرتوي از آن همه کهکشان آسمان دوم را روشني بخشيده است.                   

 خبر شهادت حسين فهميده

صداي جمهوري اسلامي ايران با قطع برنامه هاي خود اعلام مي کند که نو جواني سيزده ساله با فداکاري زير تانک عراقي رفته آن را منفجر کرده و خود نيز به شهادت رسيده است . امام قدس سره در پيامي که به مناسبت دومين سالگرد پيروزي انقلاب اسلامي صادر مي کنند، جملات معروف خود را پيرامون او مي فرمايند: رهبر ماآن طفل سيزده ساله اي است که با قلب کوچک خود که ارزشش از صدها زبان و قلم بزرگ تر است، با نارنجک ، خود را زير تانک دشمن انداخت وآن را منهدم نمود و خود نيز شربت شهادت نوشيد.

به اين ترتيب و با اين کلمات ، حسين و فداکاري و شجاعت او جاودانه شد. بقاياي پيکر شهيد حسين فهميده دربهشت زهرا، قطعه 24، رديف 44، شماره 11، به خاک سپرده مي شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت 19:3  توسط محمد حسین  | 

عملیات مرصاد

منافقين با جمع آوري ديگر ضد انقلابيون سرخورده از کشورهاي مختلف اروپايي، نيرويي به استعداد تقريبي 15 هزار نفر فراهم کرده و با بهره گيري از جنگ افزارهاي اهدايي صدام و ديگر اربابان خود حمله خود را از غرب کشور به خاک جمهوري اسلامي ايران آغاز کردند. نيروي هوايي عراق با حمايت مقدماتي آنها را براي ورود به عمق خاک ايران و در نهايت، فتح تهران ترغيب مي کند. با اين اتحاد شوم قسمت هايي از اراضي ميهن اسلامي مورد تجاوز قرار مي گيرد. ملت سلحشور و مسلمان ايران پس از اطلاع از تجاوز منافقين به ميهن اسلامي به خروش آمده و به جبهه هاي جنگ اعزام مي شوند. سرانجام عمليات مرصاد در 5 مرداد با رمز مبارک يا علي (ع) و به منظور مقابله با منافقين در منطقه اسلام آباد و کرند غرب در استان کرمانشاه آغاز گرديد.

منافقين خَلق خوشحال از پيروزي هاي مقدماتي و در يک اقدام عجولانه راهي باختران شده و به خيال باطل خود قصد حرکت به سمت تهران و سرنگوني نظام جمهوري اسلامي ايران را نمودند. راديو منافقين با ارسال پيام به مردم باختران از آنها مي خواهند که زمينه را براي ورود ارتش به اصطلاح آزادي بخش مهيا سازند و آماده جذب در گردانها و لشکرها باشند. از آن طرف رزمندگان اسلام در 34 کيلومتري باختران، ناگهان راه را بر ستون هاي منافقين مي بندند و واحدهاي زرهي رزمندگان در يک اقدام منهورانه تعداد زيادي از ادوات سنگين زرهي منافقين را هدف قرار داده و به آتش مي کشند. جاده باختران ـ اسلام آباد در همان لحظات اوليه انباشته از ادوات سوخته مي شود و عکس العمل سريع رزمندگان، منافقين را به فراري مفتضحانه وادار مي سازند و اين عمليات در روز بعد نيز با حمله هوانيروز ارتش جمهوري اسلامي ايران با سرکوبي شديد منافقين ادامه يافت و دشمن را دچار شکست سخت و سنگيني نمود. بدين ترتيب منافقان شکست خورده در اين نابخردانه، متحمل تلفات و خسارات عظيمي شدند که بيش از 120 دستگاه تانک، 400 دستگاه نفربر 90 قبضه خمپاره انداز 80 ميلي متري، 150 قبضه خمپاره انداز 60 ميلي متري و 30 قبضه توپ 106 ميلي متري منهدم شد. علاوه بر آن ده ها دستگاه تانک، نفربر، خودرو و نيز صدها قبضه سلاح سبک و نيز مقاديري تجهيزات پيشرفته الکتريکي و مخابراتي به غنيمت نيروهاي اسلامي درآمد. در اين عمليات 4800 نفر از منافقان کشته و زخمي شدند

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 مرداد1386ساعت 14:25  توسط محمد حسین  | 

امير سپهبد علي صياد شيرازي

امير سپهبد علي صياد شيرازي در سال 1323 در کبود گنبد مشهد در خانواده اي مذهبي به دنيا آمد. مادرش شهربانو و پدرش زياد نام داشت. پدرش، که از عشاير فارس بود، به استخدام ژاندارمري در آمد و سپس به ارتش منتقل شد. او از جاذبه اي خاص برخودار بود، از اين رو علي تحت تأثير پدر از کودکي به ارتش علاقه مند شد.

او به همراه پدر و خانواده، مانند ديگر خانواده هاي نظاميان، از شهري به شهري مهاجرت مي کرد. شهرهاي مشهد، گرگان، شاهرود، آمل، گنبد و سرانجام گرگان محل پرورش وي شدند. او سال ششم متوسطه را در تهران گذراند و در سال 1342 موفق به اخذ ديپلم گرديد. او در سال 1343 در کنکور دانشکده افسري شرکت کرد و پذيرفته شد. علي از بدو ورود به دانشکده به جديت در درس و پاي بندي به مذهب شهرت يافت. و سرانجام در مهرماه 1346 در رسته توپخانه دانش آموخته شد و با درجه ستوان دومي وارد ارتش گرديد. او پس از طي دوره آموزشي در شيراز و اصفهان به لشگر تبريز و سپس لشگر زرهي کرمانشاه منتقل شد. او در سال 1350 براي گذراندن دوره آموزش زبان انگليسي به تهران آمد و پس از پايان کلاس و جديت در تحصيل سرانجام خود از استادان زبان انگليسي شد. ستوان يک علي صياد شيرازي تصميم گرفت با دختر عمويش، خانم عفت شجاع ازدواج کند اما به دليل اين که محمود، عموي علي، از مخالفان شاه بود، ساواک با اين ازدواج موافقت نکرد، اما سرانجام در اثر اصرار علي، ارتش با اين وصلت مبارک موافقت کرد. علي در سال 1352 به دليل لياقت ها و دقت هايش در کار، براي تکميل تخصص هاي توپخانه از طرف ارتش به آمريکا اعزام شد تا دوره هواسنجي بالستيک را بگذراند. او اين دوره آموزشي را در شهر فورت سيل از ايالت اوکلاهما، در منطقه اي نظامي، با موفقيت طي کرد. در اين دوره فشرده ستوان همچون مبلغي مذهبي به دعوت آمريکاييان به اسلام مي پرداخت و در مجالس بحث و مناظره آنان شرکت مي کرد. او در بين آشنايان جديدش به مرد مذهبي مشهور شد. او پس از گذراندن دوره، با تخصصي جديد و روحيه اي با نشاط به ايران مراجعت کرد. ارتش براي استفاده از دانش نظامي ستوان، او را در سال 1353 به اصفهان ـ مرکز توپخانه ـ منتقل کرد. علي در اصفهان با يافتن دوستان جديد مطالعات مذهبي خود را پي گرفت و شخصيت سياسي خويش را در اين دوره قوام بخشيد. او در نامه اي که براي سرگرد محمد مهدي کتيبه، يکي از افسران مذهبي، ارسال کرد اين جمله را نوشت: «در مورد برنامه هاي مذهبي بحمدالله پيش مي رويم مخصوصاً در آن قسمت که مي دانيد». اين جمله حساسيت ضد اطلاعات را برانگيخت و از آن پس وي تحت مراقبت قرار گرفت. آنها پس از تحقيق و مراقبت متوالي، او را «متعصب مذهبي» معرفي کردند و مراقبت از وي را شدت بخشيدند. جالب اين است که هرکس از افسران را به مراقبت وي مي گماردند يا تحت تأثير روحيه او قرار مي گرفت و گزارش مثبت براي او رد مي کرد يا صياد را از مراقبت و مأموريت خود خبر مي داد و يا از اول با چنين مأموريتي مخالفت مي کرد.

سروان صياد هم زمان با اوج گيري مبارزات ملت مسلمان ايران به رهبري امام خميني تقيه را کنار گذارد و در ارتش علناً به دفاع از علماي اسلام و حکومت اسلامي پرداخت و سرانجام به دليل اين که در بين افسران، تبليغات ضد رژيم مي کرد، ضد اطلاعات از قرار دادن جنگ افزار در اختيار وي ممانعت کرد و اعلام نمود که از واگذاري مشاغل حساس به او خودداري شود. سرانجام سروان در 19 بهمن دستگير و زنداني شد اما ديري نپاييد که انقلاب به پيروزي رسيد و او هم مانند همه مردم ايران آزاد شد.

دوره دوم زندگي سرهنگ صياد بعد از پيروزي انقلاب اسلامي آغاز مي شود: او پس از پيروزي انقلاب اسلامي با  رحيم صفوي و حجت الاسلام سالک آشنا مي شود و با يکديگر پيمان مي بندند که از پادگانهاي اصفهان حفاظت نمايند. اختلاف سروان با فرماندهان ارتش موجب آشنايي وي با حضرت آيت ا... خامنه اي مي گردد و از اينجا سرنوشت صياد به کلي تغيير پيدا کرد. پس از حوادث کردستان، صياد با درجه سرگردي به همراه سردار صفوي به غرب اعزام مي گردد. و با هماهنگي ارتش و سپاه سنندج را آزاد مي کنند. لياقتهاي سرگرد در کردستان موجب مي گردد تا با درجه سرهنگي به فرماندهي عمليات غرب منصوب گردد. اختلافات سرهنگ با بني صدر اولين رئيس جمهوري اسلامي موجب برکناري وي و خلع دو درجه مي گردد. اما ديري نپاييد که بني صدر سقوط کرد و شهيد رجايي به رياست جمهوري رسيد و سروان مجدداً با دو درجه به غرب کشور اعزام مي شود. سرهنگ با تأسيس قرارگاه حمزه سيدالشهداء لشگرهاي 64 اروميه و 28 کردستان و تيپ هاي 23 نيروي ويژه هوا برد و تيپ 30 گرگان شهرهاي بوکان و اشنويه را آزاد کرد. در هفتم مهرماه 1360 به خاطر رشادت ها و لياقتها توسط رهبر معظم انقلاب حضرت امام خميني (ره) به فرماندهي نيروي زميني منصوب شد. او با هماهنگي با سپاه قهرمان پاسداران انقلاب اسلامي در عمليات طريق القدس، فتح المبين، بيت المقدس، رمضان، مسلم بن عقيل، مطلع الفجر، محرم، والفجر 1، 2، 3، 4، 8، 9، عمليات خيبر و بدر و قادر شرکت نمود و پيروزي هاي بزرگي را براي ايران اسلامي به ارمغان آورد که بي شک در تاريخ امت اسلامي به عظمت خواهد ماند. سرهنگ در مرداد سال 1365 از فرماندهي نيروي زميني استعفا داد و با پيشنهاد آيت الله خامنه اي و تصويب رهبر انقلاب به سمت نمايندگي امام در شوراي عالي دفاع منصوب شد. در سال 66 به درجه سرتيپي نايل آمد. سرتيپ صياد شيرازي در سال 67 در عمليات مرصاد که مرزهاي غرب ايران مورد هجوم منافقين قرار گرفته بود شرکت و با روحيه اي بسيجي ضربات محکمي را بر پيکر مزدوران منافق وارد کرد. سرانجام صياد شيرازي در مقام جانشيني رياست ستاد کل به خدمت مشغول شد. تيمسار سرتيپ صياد شيرازي در 16 فروردين 1378 همزمان با عيد خجسته غدير با حكم مقام معظم فرماندهي كل قوا به درجه سرلشگري نايل آمد

پس مانده هاي زخم خورده مرصاد در صبح روز 21 فروردين 78 ، فاتح بزرگ فتح ‏المبين و بيت ‏المقدس و يکی از بزرگترين سرمايه های کشور را در تروري ناجوانمردانه آماج تيرهاي كينه خود قرار دادند و قامت استوار امير ارتش اسلام را به خاك افكندند. روحش شاد.

 

منبع: خاطرات امير سپهبد صياد شيرازي ـ مرکز اسناد انقلاب اسلامي  

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 مرداد1386ساعت 14:22  توسط محمد حسین  | 

بين طريق چه ميگويد

سلام دوستان عزيز

از جمله آداب و رسوم امر به معروف و نهي از منکر بهره بردن از طريق توجه دادن به گفته و نه گوينده بود آن هم به روش غيرمستقيم و مکتوب، بدين‌قرار که بچه‌هاي يک دسته يا يک گروهان چنانچه نکته قابل توجهي در خلق و خو و رفتار يکديگر مشاهده کردند،‌ به روي قطعه‌اي از کاغذ نوشته و پيچيده و نيمه‌شب در کلاه کاسک همديگر قرار مي‌دادند و طبعاً شخص وقتي براي صبحگاه خود را آماده مي‌کرد، متوجه امر شده و بي هيچ عکس‌العملي آن را به گوش جان مي‌شنيد، بي‌آنکه بداند و احياناً نسبت به نويسنده يادداشت حساسيتي نشان بدهد، آن‌قدر اين ارتباط مبارک و مقبول بود که بعضي از برادران بي‌اختيار بعد از اينکه از خواب برمي خاستند وسايل خود را مي‌جستند، به اين اميد که برادري سختي به راستي و درستي و از روي مهر و محبت و مصلحت به وي هديه کرده باشد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 مرداد1386ساعت 8:50  توسط محمد حسین  | 

www.13730.dom.ir

سلام دوستان از اين به بعد شما به ادرس13730.dom.irمراجعه كنيد

يكي از دوستان ابومسلمي هم برايم يك قالب زيبا دارد درست ميكند

منتظر باشيد

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مرداد1386ساعت 12:57  توسط محمد حسین  |