!!کجایند مردان بی ادعا
می رود میدان اکبرم یا رب
روح و ریحانم، ای علی جانم
ای همه هستم، رفتی از دستم
دیده بر سروِ قامتت بستم
روح و ریحانم، ای علی جانم
جان به کف داری، ترک سر کردی
گوییا دیگر بر نمی گردی
روح و ریحانم، ای علی جانم
میوه ی قلب و جان شیرینم
لحظه ای برگرد تا رخت بینم
روح و ریحانم، ای علی جانم
می شود خاموش محفل لیلا
آه و واویلا از دل لیلا
روح و ریحانم، ای علی جانم
ای زخود رسته، دل به حق بسته
من پدر هستم، قدری آهسته
روح و ریحانم، ای علی جانم
گریه کن ای چشم، ناله کن ای دل
یک تن تنها، این همه قاتل
روح و ریحانم، ای علی جانم
تو رَوی میدان، من به همراهت
گریم از بهر عمر کوتاهت
روح و ریحانم، ای علی جانم
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
| |||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||

گل سرخ و سپید کوچک ما
اصغر ما شهید کوچک ما
ارتفاع حماسه را تیغ است
جنگجوی رسید کوچک ما
در عروق بهشت جاری شد
جویبار سپید کوچک ما
قصه تلخی از شقاوت گفت
داس با شنبلید کوچک ما
میخ در چشم ظالمان کوبید
میخک برگ بید کوچک ما
زندگی در عذاب وجدان سوخت
در غروب امید کوچک ما
درِ گلخانه شهادت را
می گشاید کلید کوچک ما
با پیامی بزرگ همدست است
دست های شهید کوچک ما
قادر طهماسبی / فرید

از ساحل کربلا، این سرزمین تشنه کام و خارستان خشک که همواره تداعی کننده مظلومیت و عطش است، جویباری از اشک میگذرد.
طراوات کربلا، مرهون این چشمه زلال و جوشان است.
اشک پشتوانه انقلال عاشورا است و به مدد آن چهارده قرن، آئینه بیغبار کربلا همه تاریخ را به تماشای خویش خوانده است.
فرزند کوثر، آن روز خونخیز، در شراره آفتاب طف، شیعه خویش را به چشمانی بارانی و قلبی طوفانی خواند.
شیعتی مهما شربتم ماه عذب فاذ کرونی او سمعتم بغریب او شهید فاندبونی
شگفتا در سرشت اشک چه رازی نهفته است که حسین (ع) فردائیان را بدان خوانده است؟
اشک، ترجمان روحی شفاف و صیقل خورده و قلبی آتشخیز و حاصلخیز است. اشک آهنگ دلنشین عشق و فریاد بلند محبت است. اشک هرگز دروغ نمیگوید و نمیفریبد. آنان که بر حسین (ع) و کربلایش و مظلومیت جانگدازش اشک میریزند با حقیقت خوبتر میجوشند و بر باطل پرشورتر میخروشند. اشک آیت صداقت، تفسیر بیغباری درون و گویای عشقی منزه و مصفاست. شیعه در تاریخ شکوهمند خویش، آنجا که با فواره خون، آسمان کدر تاریخ را شسته است، به مداد اشک نیز 14 قرن، گرمای دشت آتشخیز عاشورا در خویش نگهداشته و در بیآبی عاشورا، آب شده و فراتی از اشک برگونه رانده است، تا عطش عاشورا امتداد نیابد و حلقوم عدالت تشنه نماند.
او با اشک و از اشک سلاح ساخته است و گلولههایی جانستان اما خاموش بر جان جنایت نشانده است. چشمه اشک عاشقان خشکیده مباد و اشک باوران عاشورایی را در تلطیف درون همواره اشک میهمان گونهها باد.
سوگ سرخ، محمد رضا سنگری







بسم الله الرحمن الرحیم
(این وصیت نامه ها واقعا انسان را می لرزاند)امام خمینی
الّذین امنوا وهاجرواو جاهدوا فی سبیل الله باموالهم و انفسهم اعظم درجه عند الله و اولئک هم الفائزون
آنانکه ایمان آوردند،و هجرت کردند،و جهاد کردند،و در راه خدا بمالها و جانهای خود بزرگتر است پایه آنان نزد خدا و آنانند رستگاران.
الله اکبر الله اکبر
اشهد ان لا اله الا الله و اشهد انّ محمّدا رسول الله
و اشهد انّ امیر المومنین علی ولی الله
اسلام علیک یا ابا عبد الله الحسین(ع)
سلام بر شهید مظلومان که پیروز شهیدان است و استاد رزمندگان در جبهه ها درسش درس آزادگی است و درکش شهادت.
سلام بر امت مسلمان که رزمندگان و در حقیقت حسین(ع)را یاری می کنند.
عزیزان همچون گذشته در صحنه باشید و منافقان را بگویید،که آنها نفرین شده و قرآن آنها را اهل دوزخ می شمارد.
حال سخنم با بی تفاوتها به این انقلاب عظیم است بدانید که حجتها تمام شده و بهانه تراش به کار نمی آید،جنگ ما جنگ حق با باطل است که در زمانهای مختلف و به صورتهای متفاوت همیشه در جنگ بوده اند،در این موقع حساس نباید فقط به مادیات فکر کرد،و به اینکه کمبود و گرانی هست باید به دولت جمهوری اسلامی کمک کنید.
رزمندگان عزیز:
راه ما راه حسین(ع)است نباید گامی به عقب بگذارید باید حسین وار بجنگیم،باید علی اکبر گونه شهید شویم،وهمچون ابوالفضل العباس دستها قطع شده و با دهان پرچم اسلام را حمل کنیم.
امروز باید همچون حسین(ع)فرزندان خود را به مقابل با دشمنان دین پیامبر فرستاد،ما به زیادی دشمن فکر نمی کنیم نمی گذاریم شعار الله اکبر خاموش شود.
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگی ما عدم ماست
چرا برای دفاع از دین خدا سبقت نمی گیرید.خدایا ما می رویم در حالی که نگران آینده ایم نمی دانیم بعد از ما یادگار شهداء و وارثان خون شهدا چه خواهند کرد.
سخنی چند با ورزشکاران:
و اما ورزشکاران:ای عزیزانی که می توانید،بعنوان نیروی قوی در خدمت اسلام باشید،نگذارید،اختلاف میان شما ایجاد کنند دست دردست هم دهید و ورزش ما را به جلو ببرید،هر بار که یکی از شما اول می شوید پرچم جمهوری اسلامی بالا می رود و این خود مشتی است برابر گلوله رزمندگان که بر دهان استکبار زده می شود،به ورزش خود صفا و صمیمیت بدهید،کشتی گیران عزیز شما بهتر می توانید ارزشهای اسلامی را نشان دهید،با اخلاق پهلوانانه خود جذب به ورزش کنید،نه ورزش طاغوتی بلکه ورزش اسلامی،در آخر از تمامی کسانی که در این مدت چند سال به آنها اذیت و آزار رسانده ام و یا از من بدی دیده اند حلالیت می طلبم و از مربیان خود تشکر و قدردانی می نمایم.
و اما مادر مهربان:
نمی دانم چگونه از زحمات 20 ساله ات که در حق من کرده ای تشکر کنم،ولی خوشحال باش که20 سال زحمت مرا کشیدی و طوری مرا پروراندی که در آخر بتوانی هدیه علی اکبر کنی مادر آنها که حسین(ع) گفتند،آنها که خالصانه حسین حسین گفته و به شعارشان در جبهه ها عمل کردند،آخر به پیش آقای خود رفتند،درست است،که من کربلا را ندیده شهید شدم ولی خوشحالم در راه کربلا شهید می شوم،و می دانم،دوستان و برادران من تا کربلا را نگیرند،آرام نخواهند نشست.
خدایا شرمنده ام از اینکه زودتر از این به خدمت اسلام در نیامدم،شرمنده ام با این همه گناه قبولم کردی،خدایا،معبودا،پاک پروردگارا،امام ما را تا انقلاب مهدی(عج) نگهدار دوستانش را عزت و دشمنانش را خوار و ذلیل بساز.(الهی آمین)
از تمام کسانی که از من ناراحتی دیده اند،همسایه ها،دوستان،آشنایان،رزمندگان و همسنگران حلالیت می طلبم.
خدایا خدایا تا انقلاب مهدی(عج)
خمینی را نگهدار
ستارگان که رفتند
خورشید را نگهدار
((به نام الله پاسدار خون شهدا))
بعد از شهادت سردار رشید حمید،برادر عباس محمدی نامه ای به همرزمان خود روی کاغذ نگارد و بعد از چند روز خود نیز به لقا الله پیوست متن نامه چنین است:
گلی از گلستان واحد شهدای کربلا پرپر شد،و به جمع شهدای کربلا پیوست او زندگانی در این جهان را متاع غرور می دانست و برای رهایی از آن چهره خونین را پسندید و با لبخندی شیرین به دیدار معبودش شتافت.او با ما بود ما ها او را با چشمی نا بینا می نگریستیم،در دعاهای کمیل،توسل،زیارتهای عاشورا بود.
در جمع واحد شهدای کربلا بود،ما هم دعا می کردیم و گریه می نمودیم،ولی همه حالات او با ما فرق داشت.نامش،حمیدبود،او از خواستها و آرزوهاشهادت را پسندیده بود.
او بدنبال شهادت غمخوار دیرینه اش نریمان غمی گران بر دل داشت،و عاقبت این اندوه او را به سوی معبودش سوق داد.و محبوب او را به نریمان رسانید،تا آن دو یار آندو همسنگر باز در کنار هم باشند.
شهادت بر هر دو گوارا بــادبار الهـا ما را از شفـاعت آنهابی نصیب مگـردان
از زبان شهید عباس محمدی
سردشت 28/4/موسسه حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس لشگر31 مکانیزه عاشورا

سلام می خواستم بگم ببخشید که خیلی طولانیه
فرمانده ي سرافراز نيروي زميني سپاه پاسداران انقلاب اسلامي، شهيد سرلشکر احمد کاظمي در دوم ارديبهشت ماه سال 1338، در شهرستان نجف آباد ديده به جهان گشود. شهيد کاظمي دوره ي تحصيلي ابتدايي را در دبستان دهقان و متوسطه را ابتدا در دبيرستان دهقان و پس از آن در هنرستان دکتر شريعتي شهرستان نجف آباد طي نمود و در سال 1358 موفق به اخذ ديپلم ماشين آلات کشاورزي شد. از همان دوره ي نوجواني و جواني بسيار پرجنب و جوش و فعال بود و علاقه ي زيادي به شرکت در مراسم هاي عزاداري سالار شهيدان حضرت امام حسين عليه السلام و حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها داشت. بعضي مواقع، اگر توان مالي داشت. کمک هايي نيز جهت برقراري مراسم هاي روضه خواني مي کرد ضمن درس خواندن در اوقات فراغت در کارها به پدرش کمک مي کرد. چون نمي توانست بي کار باشد. شهيد کاظمي که ايمان به خدا و عشق به خاندان نبوت و محبت به ائمه ي اطهار عليهم السلام از دوره ي نوجواني همراهش بود. با شروع حرکت هاي توفنده ي انقلاب اسلامي، در جريان اين حرکت الهي قرار گرفت و هم صدا با مردم متعهد و انقلابي نجف آباد به صورت فعال در صحنه هاي مبارزه با رژيم ستم شاهي حضور داشت تا اينکه در سال 1356 در روز عاشوراي حسيني در حين مراسم عزاداري دستگير و به شهرباني شهرستان نجف آباد تحويل داده شد و در آنجا پس از تحمل شکنجه به زندان دستگرد اصفهان منتقل شد و حدود 15 روز در بازداشت به سر برد. پس از رهايي از زندان نيز با توجه به پيدا نمودن شناخت بيشتر نسبت به ماهيت و جنايات رژيم و ايجاد تحول دروني در او، همانند مردم متعهد و مبارز به شرکت در مراسم ها و تظاهرات عليه رژيم ادامه داد و در سال 57 نيز قبل از پيروزي انقلاب، مأموران شهرباني قصد دستگيري او را داشتند که به موقع پنهان شد و مدتي فراري بود تا اينکه مبارزات مردمي به اوج خود رسيد و نهايتاً انقلاب، پيروز شد.
شهيد کاظمي پس از پيروزي انقلاب و اخذ مدرک ديپلم (در خرداد 58) چند ماهي در مغازه ي پدرش به شغل نجاري پرداخت. از اين زمان به بعد، شور و شوق فوق العاده اي جهت خدمت در راه نظام و انقلاب اسلامي داشت و آماده ي هرگونه رشادت و از خود گذشتگي بود تا اينکه در دي ماه 1358 جهت کمک به مبارزين فلسطيني در جنگ عليه رژيم اشغالگر قدس، همراه با يک گروه چند نفري با مسئوليت شهيد محمد منتظري (رحمت الله عليه) جهت اعزام به جنوب لبنان، ابتدا وارد سوريه شد در پادگان حموريه در اطراف دمشق يک دوره آموزشي جنگ هاي نامنظم را به مدت 45 روز زير نظر سازمان «الفتح» طي نمود و بعد از آن به جنوب لبنان اعزام و در کتيبه هاي نظامي اطراف بيروت که مربوط به سازمان «الفتح» بود مستقر شد. ولي پس از مدتي با توجه به اينکه دريافت با اين طريق مبارزه و دوري از خدا و معنويت، فلسطينيان راه به جايي نمي برند، به ايران بازگشت. در اوايل سال 1359 و مصادف با فعاليت هاي احزاب ضد انقلاب در کردستان، به اتفاق گروهي پس از طي يک دوره ي کوتاه مدت 15 روزه ي آموزش نظامي، ابتدا به کرمانشاه اعزام و از کرمانشاه با يک هواپيماي نظامي هرکولس 330 به سنندج رفت (در آن زمان فرودگاه سنندج زير آتش خمپاره ي ضد انقلاب بود و قسمت هاي زيادي از کردستان در اشغال احزاب ضد انقلابي و کمونيستي بود). در سنندج شهيد کاظمي و همرزمانش از فرودگاه به تپه ي ديدگاه که مشرف بر شهر سنندج مي باشد، رفته و پس از مدتي استقرار در تپه ي ديدگاه، با توجه به اينکه جاده ي سنندج به سقز در دست ضد انقلاب بود. شروع به پاکسازي جاده نمودند و تا سقز و حتي بانه پيشروي کردند و مجدداً به سقز برگشته و حدود 40 روز در سقز مستقر شدند. در اين مأموريت، شهيد کاظمي در درگيري با ضد انقلاب و پاکسازي جاده، با توجه به آموزش هاي چريکي اي که در سوريه ديده بود. نقش ارزنده و تأثير گذاري داشت. نهايتاً پس از انجام مأموريت که حدود 2 ماه طول کشيد. شهيد کاظمي به نجف آباد بازگشت و در تاريخ 1/3/1359 به عضويت سپاه درآمد.
شهيد کاظمي مجدداً با ادامه ي بحران در کردستان در تاريخ 13/7/59 با يک گروه 35 نفره از سپاه شهرستان نجف آباد به سنندج اعزام و در پادگان توحيد و تپه ي ديدگاه سنندج مستقر شد و پس از مدتي، گروه اعزامي در پايگاه حسين آباد، مابين سنندج و ديواندره مستقر گرديد و در ادامه ي کار، جاده را تا ديواندره پاکسازي نمودند و در شهر ديواندره مستقر شدند. شهيد کاظمي در آنجا از ميان افراد اعزامي، به عنوان پاسبخش و مسئول شيفت، انتخاب و مشغول خدمت شد. در اين جا قابل ذکر است، شهيد بزرگوار سپاه اسلام، احمد کاظمي، مراتب رشد را از جهت فرماندهي از پايين ترين سطح در کردستان شروع کرد تا اينکه با توجه به درايت و تيزهوشي و شجاعت بي نظير، مراتب را تا بالاترين سطح، طي نمود. چند روز پس از استقرار در ديواندره ايشان با تعدادي جت پاکسازي يکي از محورهاي اطراف ديواندره اعزام شدند. در درگيري اي که با گروه هاي ضدانقلاب به وجود آمد، پاي ايشان مورد اصابت دو گلوله قرار گرفت و از آنجا به سنندج و سپس تهران اعزام و در بيمارستان شهيد مصطفي خميني تهران بستري شد و پس از بهبودي نسبي، به نجف آباد برگشت. با وجود اينکه هنوز بايد مدت ها جهت بهبود کامل زخم هاي ناشي از اصابت گلوله استراحت مي کرد ولي با توجه به اينکه يورش دشمن بعثي به کشور آغاز شده و قسمت هايي از خاک ميهن اسلامي به اشغال دشمن درآمده بود. اصلاً آرام قرار نداشت و با وضعيت بد جسماني، يا عصاي زير بغل به سپاه مراجعه و با اصرار درخواست اعزام به جبهه نمود که نهايتاً همراه گروهي با مسئوليت شهيد بزرگوار، غلامرضا محمدي به پادگان گلف اهواز اعزام و از آنجا به جبهه ي نصاره متنقل شدند.
روز بعد از استقرار در نصاره در اواخر آبان ماه، 59 برادر ايشان که در نصاره به عنوان معاون شهيد غلامرضا محمدي مطرح بود با تعدادي نيرو، با بَلم به آن طرف رودخانه ي کارون رفت. با توجه به اينکه اوايل جنگ بود و دشمن استقرار پراکنده اي در آن منطقه داشت در ابتدا دو نفر عراقي را اسير نموده و از آن ها اطلاعات گرفتند بعد از آن به عراقي ها برخورد کرده و با آنها درگير شدند. آن ها با رشادت شهيد کاظمي حدود 15 کيلومتر به طرف خرمشهر پيشروي و در يک امامزاده مستقر شدند با توجه به عدم امکان پيشتيباني از نيروها، مجدداً به مقر اوليه بازگشتند . پس از مدتي استقرار در نصاره، در آذرماه 59 با همان گروه اعزامي، به جبهه فارسياد رفتند و در آنجا نيز با تعدادي از نيرو از رودخانه عبور کردند و حدود 10 کيلومتر به سمت دشمن پيشروي نمودند. تا اينکه به دشمن که قصد رسيدن به رودخانه و عبور از آن را داشته، برخورد کرده و در اين منطقه به تانک هاي دشمن حمله نمودند و اولين تانک را نيز خود شهيد کاظمي با موشک آر. پي . جي هفت منهدم کرد و به شهيد غلامرضا محمدي گفت: «من دينم را ادا کردم». پس از آن، حرکت تانکهاي عراقي متوقف و با روحيه گرفتن نيروهاي ايراني از انهدام اولين تانک، حدود 20 تانک ديگر منهدم و 10 تانک به غنيمت گرفته شد.
انجام اين عمليات با رشادت و شجاعت بي نظير اين شهيد بزرگوار همراه بود و عدم انجام اين عمليات، باعث عبور دشمن از رودخانه و محاصره ي يگان هاي ارتش در آن طرف رودخانه مي شد. اين رشادت ها در اوايل جنگ در حالي انجام مي شد که نيروها در آن جبهه و جبهه هاي ديگر، با محدوديت هاي شديد در مهمات و غذا مواجه بودند. بعد از جبهه ي فارسياد، شهيد کاظمي با تعدادي از همرزمانش به جبهه دارخوئين که مسئوليت آن به عهده ي برادر سيد رحيم صفوي بود رفتند و در کمتر از يک ماه در آن جبهه، مين گذاري جهت سد نمودن نفوذ بيشتر دشمن انجام گرديد.
شهيد کاظمي در اواخر سال 1359 از جبهه ي دارخوئين با گروهي از همرزمانش به جبهه ي فياضيه آمده و به عنوان جانشين جبهه ي فياضيه مشغول خدمت شده؛ پس از مدتي فرمانده ي جبهه ي فياضيه به شهادت رسيد و برادر احمد کاظمي به فرماندهي جبهه فياضيه منصوب گرديد. از اقدامات اوليه ايشان در جبهه ي فياضيه زدن خاکريز و برقراري پاسگاه هاي پدافندي در فياضيه با نام هاي شهداي جبهه ي مذکور بود. همچنين شهيد کاظمي جهت سهولت در تردد رزمندگان از روي رودخانه ي بهمن شير، به مسئولين جهاد نجف آباد مستقر در منطقه، پيشنهاد زدن پل روي رودخانه ي بهمن شير را داد که به ابتکار جهاد نجف آباد، به خصوص شهيد مرتضي حجتي و شهيد علي ايمانيان، پل بشکه اي روي رودخانه زده شد. برادر کاظمي بعد از آن، جهت اجراي اوامر رهبر کبير انقلاب و بنيان گذار جمهوري اسلامي، حضرت امام خميني رحمت الله عليه مبني بر شکستن حصر آبادان تلاش و کوشش بي دريغ خود را شروع و نسبت به آفندي نمودن محور فياضيه و شناسايي مواضع دشمن و به دست آوردن اطلاعات از نحوه ي گسترش و استقرار دشمن در جناح راست رودخانه ي کارون اقدام نمود و هم زمان نسبت به حفر 3 تونل به سمت مواضع دشمن اقدام کرد. سپس بنا به ضرورت و با اعزام نيروهاي مردمي، سازمان گردان تحت امر خود را گسترش داد و موضع خود را به يک محور تاکتيکي تبديل نمود و تا در پايان مرداد ماه 1360 (قبل از عمليات ثامن الائمه عليه السلام سازمان نيروهاي مستقر در فياضيه را به 3 گردان رزمي رساند با آمادگي کامل در تاريخ 5/7/1360 گردان هاي تحت امر خود را با تيپ دوم لشکر 77 خراسان ادغام و به مواضع بعثيون تک نموده و تا ظهر رز 6/7/1360 به تمامي اهداف عمليات که شکستن کامل حصر آبادان بود. دست يافت و با غنايم به دست آمده از جمله تانک و نفربر و خودروها و اسلحه هاي سبک و سنگين. مقدمات تشکيل تيپ نجف اشرف فراهم گرديد. بعد از عمليات ثامن الائمه عليه السلام، شهيد کاظمي به شهر مرزي مريوان و پس از آن به جبهه ي سرپل ذهاب در غرب کشور عزيمت نمود ولي پس از مدت کوتاهي با توجه به پدافندي بودن جبهه ي سرپل ذهاب و شروع عمليات طريق القدس به جنوب بازگشت و در تاريخ 3/9/1360 مأمور تشکيل تيپ نجف اشرف گرديد و شروع به سازماندهي تيپ نمود. محل استقرار تيپ نجف اشرف ابتدا در شهرستان شوش و دانشگاه شهيد چمران اهواز بوده است. قبل از عمليات فتح المبين، دشمن جهت جلوگيري از عمليات گسترده ي سپاهيان اسلام در منطقه ي چزابه با استفاده از آتش فوق العاده پرحجم و کم سابقه، تک سنگيني را آغاز نمود که با رشادت شهيد کاظمي و ديگر فرماندهان و رزمندگان اسلام، دشمن، از منطقه عقب نشيني کرد. بعد از آن با سازماندهي کامل تيپ نجف اشرف در تاريخ 1/1/1361 در عمليات فوق العاده مهم و استراتژيک فتح المبين که با پيروزي کامل همراه بود، شرکت کرد و بلافاصله بعد از عمليات، نسبت به بازسازي و سازماندهي مجدد تيپ با توجه به غنايم زياد به دست آمده اقدام نمود و آماده ي شرکت در عمليات بيت المقدس که از تاريخ 10/12/1361 شروع و در سه مرحله – که مرحله ي سوم آن ورود به خرمشهر و نهايتاً آزادسازي آن بود – انجام گرديد. همراه با شهيد خرازي نقش بسيار مهمي در آزادسازي خرمشهر و رساندن رزمندگان به مرزهاي بين المللي ايفا نمود و در حين عمليات بيت المقدس نيز بر اثر اصابت ترکش از ناحيه صورت مجروح گرديد؛ ولي حاضر به ترک منطقه ي جنگي و استراحت در پشت جبهه نشد.
شهيد کاظمي در عمليات رمضان (23/4/1361) و محرم (10/8/1361) نيز به عنوان فرمانده ي تيپ نجف اشرف شرکت کرد. در عمليات رمضان، حاج احمد تنها فرمانده اي بود که در شرق بصره تا نهر کتيبان جلو رفته و قلب دشمن را شکافت. بعد از عمليات محرم، تيپ نجف اشرف به لشکر ارتقا پيدا کرد و لشکر با سازماندهي مجدد ايشان آماده ي انجام عملياتهاي بعدي شد در تاريخ 18/11/1361 با سازماندهي لشکر در عمليات والفجر مقدماتي شرکت داشت. در عمليات هاي والفجر مقدماتي و والفجر 1 علاوه بر فرماندهي لشکر 8 نجف اشرف، به عنوان فرمانده ي سپاه 7 حديد که چند لشکر و تيپ سازماني سپاه را تحت امر عملياتي خود داشت نيز انجام وظيفه نمود. اين فرمانده خستگي ناپذير سپاه اسلام، پس از عمليات والفجر 1 (20/1/1362) در شمال غرب فکه، در والفجر 2 (29/4/1362) در منطقه ي عمومي حاج عمران و والفجر 4 (27/5/1362) در منطقه ي عمومي پنجوين عراق شرکت کرد و لشکر نجف را از غرب کشور به جنوب، جهت انجام عمليات مهم و استراتژيک خيبر انتقال داد و در تاريخ 3/12/1362 عمليات خيبر نيز آغاز گرديد و جزاير استراتژيک مجنون با رشادت شهيد کاظمي و ديگر فرماندهان و رزمندگان اسلام به تصرف درآمد. در عمليات خيبر، يکي از انگشتان حاج احمد بر اثر اصابت ترکش قطع گرديد و ايشان با وجود درد شديد، جهت جلوگيري از عفونت، محل زخم انگشت را در آب نمک قرار مي داد؛ ولي حاضر به ترک جبهه نبود و به راستي که لشکر بدون حاج احمد، آن صلابت لازم را نداشت. چون حاجي يکي از شجاع ترين و خلاق ترين فرماندهان سپاه بود که با هوش و توان فوق العاده اي که در برنامه ريزي عمليات ها داشت، بهترين طرح ها را براي مقابله با دشمن ارائه مي داد و با از جان گذشتگي تمام وجود خود را در راه موفقيت عمليات ها گذاشته بود و عملياتي نبود که حاج احمد، فرمانده خط شکن آن نباشد.
بعد از عمليات خيبر، وقفه اي يک ساله در انجام عمليات هاي بزرگ پيش آمد و ايشان نيز از فرصت به دست آمده نسبت به سازماندهي و بازسازي مجدد يگان و اجراي طرح هاي آموزشي براي رزمندگان اسلام استفاده نمود و با کوله باري تجربه از عمليات هاي گذشته و با درايت و تيزهوشي و صلابت در کليه ي عمليات ها تا پايان جنگ از جمله عمليات بدر (20/12/1363) در شرق دجله، عمليات قادر (18/6/1364) در غرب کشور، عمليات والفجر 8 (20/11/1364) در منطقه ي شهر فاو عراق. عمليات کربلاي 4 (3/10/1365) در جزاير ام الرصاص و ام البابي، عمليات کربلاي 5 (19/10/1365) در محور شلمچه بصره، عمليات والفجر 10 (25/12/1366) در محور دربنديخان حلبچه (در عمليات والفجر 10 علاوه بر فرماندهي لشکر 8 به عنوان فرمانده يکي از قرارگاه هاي تاکتيکي نيز انجام وظيفه نمود) و عمليات بيت المقدس 7 (23/6/1367) در محور شلمچه به عنوان فرمانده لشکر، حضور فوق العاده پرصلابتي داشت؛ تا آنجا که فرمانده فداکار و از خود گذشته پي برده بودند و بارها در طول دفاع مقدس از قرار گرفتن در برابر لشکر 8 نجف و فرمانده شجاع آن حاج احمد کاظمي از ترس به خود مي لرزيدند چون مي دانستند احمد کاظمي و لشکرش از کليه ي موانع خواهد گذشت و استحکامات آن ها را شکافته و به آن ها يورش خواهند برد. شهيد کاظمي در هر عملياتي که شرکت داشت، تعدادي از رزمندگان، همرزمان و فرماندهان لشکرش به خيل شهدا مي پيوستند، بطوري که شهداي لشکر تا پايان جنگ به بيش از 7 هزار نفر رسيد. همواره در طول دفاع مقدس و پس از آن، غم دوري از ياران و همرزمان شهيدش بر او سنگيني مي نمود و براي خود نيز هميشه از خداوند درخواست شهادت داشت. در طول دوران دفاع مقدس و مابين عمليات ها که با ايام محرم هم زمان مي گرديد، با عشق و علاقه اي که به آقا اباعبدالله الحسين و اهل بيت داشت. در جنوب و يا غرب کشور، نسبت به راه اندازي دسته هاي عزاداري از رزمندگان اسلام در لشکر و يا در شهرهاي هم جوار لشکر اقدام مي نمود. حاج احمد پس از پايان جنگ نيز براي مدتي جهت مقابله حاج احمد پس از پايان جنگ نيز براي مدتي جهت مقابله با تهديدات احتمالي دشمن، با لشکر 8 در جنوب ماند و بعد از آن لشکر را به استان اصفهان منتقل کرد و نسبت به تجديد و تکميل سازمان نيروي انساني لشکر و همچنين تکميل تجهيزات مورد نياز آن اقدام نمود.
ضمناً حاج احمد در تاريخ 23/9/1364 نزد حضرت امام خميني عقد ازدواج نمود که ثمره ي اين ازدواج، 2 فرزند پسر به نام هاي محمدمهدي – 19 ساله – دانشجوي سال اول رشته ي کامپيوتر و محمد سعيد – 16 ساله – محصل سال دوم دبيرستان مي باشد.
شهيد کاظمي پس از جنگ، در سال هاي 69 و 70 با حفظ سمت فرماندهي لشکر، معاونت عمليات نيروي زميني سپاه را به عهده داشت و در تاريخ 24/3/72 نيز با حکم فرماندهي کل سپاه با حفظ سمت فرماندهي لشکر، به فرماندهي قرارگاه حمزه سيدالشهدا (عليه السلام) منصوب گرديد. ايشان در مدت تصدي فرماندهي قرارگاه حمزه، منشأ خدمات ارزنده اي در برقراري امنيت و پاکسازي کامل شمال غرب کشور از ضد انقلاب شد و حتي به تعقيب آن ها در عمق خاک عراق پرداخت تا جايي که در يکي از مأموريت هاي خطرناک، همراه تعداد زيادي از نيروهاي زبده و آموزش ديده، با گذشتن از کوه هاي صعب العبور شمال عراق، در عمق حدود 160 کيلومتري مرز عراق، مقر گروههاي ترويستي اي را که مورد حمايت صدام بودند، محاصره کردند و با درايت و تيزهوشي، شهيد کاظمي به آنان اعلام کرد: «ما آمده ايم تا شما اسلحه و مهمات خود را کنار بگذاريد و اگر به مبارزه ي سياسي اعتقاد داريد، تنها در اين مسير گام برداريد و به مبارزه سياسي اقدام کنيد؛ اگر هم قصد جنگيدن داريد، ما آماده ايم که با شما مردانه مبارزه کنيم».
در اين رابطه شهيد کاظمي توافق نامه ي سياسي – نظامي با رهبران کردهاي اردوگاه کوه سنجق امضا کرد و قرار بر اين شد که آنان از آن پس، اسلحه را کنار گذاشته و ديگر عمليات نظامي انجام ندهند و به فعاليت سياسي روي آورند که در اين خصوص رسانه هاي بزرگ دنيا از اين عمليات به عنوان «عمليات شگفت آور در عمق خاک عراق ياد کردند اين اقدام تنها گوشه اي از چندين سال مجاهدت شهيد کاظمي در شمال غرب کشور مي باشد.
سال 1376 پايان 16 سال خدمت صادقانه و پرافتخار شهيد کاظمي در لشکر 8 نجف اشرف بود. در روزي به ياد ماندني در شهريور سال 76 آيين توديع حاج احمد از لشکري که همه چيزش مربوط به او بود، در فضايي اندوهگين انجام شده به طوري که در پايان مراسم، رزمندگان لشکر با علاقه اي که نسبت به فرمانده خود داشتند و جدايي او را از لشکر باور نداشتند، اين فرمانده شجاع را به روي دست ها بلند نموده و گريه کنان بدرقه اش کردند.
حاج احمد در تاريخ 27/9/76 با حکم فرمانده کل سپاه و با حفظ سمت فرمانده قرارگاه حمزه عليه السلام، به عنوان فرمانده لشکر 14 امام حسين عليه السلام معرفي گرديد و پس از آن در تاريخ 9/4/79 به سمت فرماندهي نيروي هوايي سپاه منصوب شد و در حدود 5 سال مسئوليت فرماندهي نيروي هوايي، نسبت به ارتقاي سطح کيفي اين نيرو از جهت سازمان و ساختار – چون تکميل سازمان موشکي – اقدامات مؤثر و قابل توجهي انجام داد.
شهيد کاظمي بعد از اتمام جنگ با وجود داشتن مسئوليت هاي فرماندهي رده بالا در سپاه، در کنار کار به ادامه تحصيل پرداخت و موفق به دريافت فوق ليسانس جغرافيايي انساني از دانشگاه تهران و فوق ليسانس مديريت امور دفاعي از دانشکده فرماندهي و ستاد گرديد و در سال 1384 نيز در دکتراي علوم استراتژيک قبول شد ولي به علت مشغله فوق العاده زياد کاري موفق به ادامه تحصيل در دکترا نشد. آخرين مسئوليت فرمانده دلاور سپاه اسلام، سرلشکر شهيد احمد کاظمي، با توجه به سوابق درخشان مسئوليتي، بازگشت به نيروي زميني سپاه و معرفي به عنوان فرمانده نيروي زميني سپاه در تاريخ 29/5/84 مي باشد. شهيد کاظمي در مدت تصدي چند ماهه ي خود در نيروي زميني جهت تقويت يگان هاي نيروي زميني سپاه انجام داد و به بررسي کامل وضعيت يگان ها پرداخت و تلاش فراواني به عمل آورد.
اين بار سفر کرده با پذيرفتن مسئوليت هاي مختلف در رده هاي گوناگون فرماندهي سپاه، نقش مؤثري در پيروزي عمليات هاي جنگي و ارتقاي سطح کيفي رده هاي تحت امر خود در سپاه داشت و به جهت رشادت ها و توانمندي هاي خود، 3 مدال فتح شجاعت را بعد از جنگ گرفت. حاج احمد، جانباز 50% جنگ تحميلي بود و به فرموده ي فرماندهي رهبر معظم انقلاب بارها تا مرز شهادت پيش رفته بود و اين اواخر خيلي به ياد شهدا، به خصوص شهيد حسين خرازي و شهيد مهدي باکري بود و به جهت دوري از شهدا، احساس دلتنگي مي کرد بطوري که در چند ماه آخر قبل از شهادت، هميشه در صحبت هايي که داشت از شهدا و آرزوي شهادت براي خودش مي گفت؛ به نحوي که در مراسم معارفه اش در نيروي زميني سپاه گفت: «من خيلي دوست داشتم شهادتم در نيروي هوايي قرار بگيرد. ولي زمان شهادت ما در نيروي زميني فرا مي رسد... از خدا مي خواهم که به حق فاطمه ي زهرا سلام الله عليهما، اگر گناهي از من سرزده، به خاطر همرزمان شهيدم مرا ببخشيد و دوست ندارم به جزء شهادت، وارد آن دنيا شوم».
سرانجام حاج احمد به آرزوي ديرينه ي خود که شهادت بود رسيد و در ساعت 9 و 32 دقيقه 19 دي ماه 1384 در اطراف اروميه، هواپيماي جت فالکون حامل فرماندهان نيروي زميني سپاه سقوط کرد و فرمانده شجاع نيروي زميني و همراهانش، همگي به ديدار حق شتافتند. روحش شاد و راهش پر رهرو باد.
هويزه مركز يكي از بخشهاي شهرستان دشت آزادگان در منطقهيعمومي غرب اهواز است كه در جوار مرز بين المللي ايران و عراق قرارگرفته است. رژيم ددمنش حاكم بر عراق در سال 1359 با تهاجم گستردهيخود، آن شهر را به اشغال در آورد و با تجاوز خود به جان و مال وناموس مردم، دختران و زنان جوان را هتك حرمت نموده، در گورهايدسته جمعي دفن كردند و حتي به دختر بچگان كم سن و سال نيز رحمنكردند و با به اوج رساندن جنايات خود، روي جنايتكاران تاريخ راسفيد نمودند.
حماسه آفرينان سپاه اسلام (متشكل از ارتش و سپاه) براي آزادسازي هويزه از چنگال خونين دشمن، عمليات نصر را در تاريخ15/10/59 در منطقهي غرب اين شهر آغازكردند. در دقايق نخستِحمله، تمام خاكريزهاي مقدم دشمن تسخير ميشود و با ادامهعمليات و محاصرهي دشمن، نزديك دو هزار نفر از آنان به اسارت درميآيند.
پس از نبردي سنگين، توپخانهي فعال دشمن به محاصره وبعد به تصرف در ميآيد. لحظه به لحظه خبرهاي پيروزي سپاه اسلامموجي از شادي و اميد در دلها بر ميانگيزد تا اين كه متأسفانه باخيانت بني صدر خائن و هم پيمانان او، پشتيباني آنها قطع ميگرددو تانكهاي ايران به طرز مشكوكي از خطوط مقدم اقدام به عقبنشيني ميكنند. نيروهاي پياده كه شامل تعدادي از رزمندگان شهادتطلب سپاه بودند، به محاصرهي دشمن در ميآيند.
تعدادي از تانكهاكه از غروب پانزدهم دي ماه در خواست سوخت و مهمّات ميكردند،به غنيمت دشمن در ميآيند.توپخانه با كمبود مهمّات مواجهميشود و ... نيروهاي سپاه، بسيج، عشاير، دانشجويان پيرو خط امامو تعدادي از نيروهاي پيادهي ارتش در مقابل ادوات زرهي دشمنميايستند. سيد حسين علمالهدي' فرمانده دلير سپاه هويزه، به جنگشديدي با دشمن ميپردازد. تنها سلاح سنگين وي آر.پي. جي هفتاست كه مهمّات آن نيز در حال تمام شدن است.
دشمن از مقاومتحسين به خشم آمده، تلاش ميكند اين دژ نفوذناپذير را در هم بشكندولي هر بار با پايمردي و مقاومت بي نظير او و يارانش مواجه شده وبا از دست دادن تعدادي تانك، زمينگير ميشود. تعدادي از نيروها هدف گلولههاي مستقيم تانك قرار گرفته وشهيد ميشوند. حلقهي محاصره لحظه به لحظه تنگتر ميشود ونفرات يك به يك به شهادت ميرسند. حسين با آخرين موشك، يكتانك را به آتش ميكشد و خود نيز هدف يك گلولة تانك شده بهشهادت ميرسد. رزمندگان اسلام با غلتيدن در خون پاك خود، حماسهي هويزه راجاودان ساختند و بدين ترتيب نام هويزه در تاريخ كشور ما با احترام ومظلوميت باقي ماند
عمليات نامنظم و در نوع خود گسترده «نصر»، با هدف آزادسازي «جفير»، «پادگان حميد» و در نهايت «خرمشهر» و شرق بصره طرحريزي شد. بنا بر آن بود تا با دستيابي به اهداف مورد نظر، نيروهاي دشمن تا حومه شهر «بصره» تعقيب شوند. اين طرح فراگير و بزرگ در روز15 دي ماه1359، با استعداد سه تيپ زرهي از لشكر6 و لشكر 92 زرهي اهواز و دو گردان پياده از نيروهاي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي، همچنين شماري از افراد ستاد جنگهاي نامنظم به اجرا در آمد. رزمندگان اسلام از دو محور جاده حميديه- سوسنگرد و هويزه وارد عمل شدند. در آغاز، كار با موفقيت چشمگيري پيش رفت و شمار فراواني از سربازان و افسران عراقي به اسارت نيروهاي خودي در آمدند، اما به دليل عدم برنامه براي حفظ و تثبيت دستاوردهاي عمليات و ضعف طراحي، رزمندگان مجبور به عقبنشيني شدند. طي اين روند نزديك به يكصد و چهل تن از پاسداران و دانشجويان پيرو خط امام به فرماندهي شهيد سيدحسين علمالهدي- فرمانده سپاه هويزه- در حلقه محاصره دشمن قرار گرفته و پس از مقاومت دليرانه به شهادت رسيدند. اين عمليات دومين تجربه ناموفق ارتش جمهوري اسلامي ايران در حملات گسترده بود كه به مدت سهروز به طول انجاميد. در اين حمله عليرغم شكست حلقه محاصره شهر سوسنگرد، هويزه در27 دي ماه1359 به اشغال نيروهاي دشمن درآمد و با خاك يكسان شد. پس ازپايان عمليات نصر، معروف به نبرد هويزه، تعداد1800 تن از نيروهاي دشمن كشته، زخمي و اسير شدند. همچنين55 دستگاه تانك،3 فروند چرخبال و50 دستگاه خودروي دشمن منهدم شد.
*****************
نام عمليات: نصر (هويزه)
زمان اجرا10/15 :/1359
مدت اجرا3 : روز
تلفات دشمن (كشته، زخمي و اسير1800 :
( مكان اجرا: جاده حميديه- سوسنگرد
ارگانهاي عملكننده: نيروي زميني ارتش، گردانهاي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي و نيروهاي ستاد جنگهاي نامنظم به فرماندهي شهيد دكتر مصطفي چمران
اهداف عمليات: آزادسازي جفير، پادگان حميد و در نهايت خرمشهر
سجد

یك شنبه هفدهم ذی الحجه سال دهم هجری قمری،26
اسفند سال دهم هجری شمسی،هفدهم مارس632 میلادی
كاروان بزرگ غدیر به همراهی وجود مقدُس پنج نور پاك،پیامبر،امیر المؤمنین، حضرت زهرا،امام حسن و امام حسین علیهم السلام ـ كه این كاروان را به افلاكیان شرف می بخشد ـ پس از گذشتن از «عُسفان»به «قُدَید» رسیده است و اینك تا «جحفه» كه «غدیر خم » كنار آن قرار دارد، راهی باقی نیست.
آنچه در غدیر برای مردم بیان می شود بزرگترین پیام اسلام، یعنی ولایت اهل بیت علیهم السلام می باشدكه اهمیت آن از هر اصل دیگری در اسلام برتر است. نماز كه خود ستون دین است، به هنگام سفر، كوتاه و شكسته خوانده می شود و در حالاتی، ساقط است یا روزه بر كهن سالان وبیماران و مسافران حرام شمرده شده است؛ اما ولایت اهل بیت علیهم السلام بر هر زن ومرد، پیر و جوان ،كوچك وبزرگ... واجب است و تخلّف از آن در هیچ هنگامی جایز نیست. غدیر خود حكایت متخلّف از ولایت را چنین گزارش می كند:
در آخرین ساعات روز سوم واقعه غدیر یعنی 21 ذی الحجه، «حارث فِهْری» با دوازده نفر از یارانش نزد پیامبرصلی الله علیه واله وسلم می آید:
ای محمد، سوالی دارم!این كه درباره علی بن ابی طالب گفتی«مَن كنتُ مولاهُ فَعلی مَولاه...»
از جانب پرودگار بود یا گفته خود توست؟
پیشوای اسلام پاسخ می دهد:
« خداوند به من وحی كرده است و واسطه بین خدا و من ، جبرئیل است. من اعلام كننده پیام خداوندم و بدون اجازه پرودگارم خبری نمی دهم.»
مرد نگون بخت نهاد می غرد:
آن گاه فرشته وحی فرود می آید:
« سؤال كننده ای،عذابی را كه وقوعش حتمی است طلب می كند.(او بداند كه این عذاب ) كافرانی را در بر می گیرد و هیچكس را توان دفع آن نیست.»
نوشته:
دکتر عدنان درخشان






| بر آمد بامدادان مهر انور | جهان را کسوت نو کرد در بر |
| تو پنداری که زرین شاهبازی | همی گسترد در صحن فلک پر |
| و یا از بهر اثبات رسالت | کف موسی همی شد ز آستین در |
| و یا گویی عروسی ماه رخسار | شب دوشینه بر سر داشت معجر |
| کنون برداشت از سر معجر خویش | جهان از طلعت او شد منور |
| و یا گویی که در این جشن فیروز | فلک افروختستی مشعل زر |
| و یا تا عود سوزند اندر این بزم | سپهر افروخته زرینه مجمر |
| چنین روز و چنین عید مبارک | که آمد امر «بَلّغ» بر پیمبر |
| برآمد بر فراز آن و بگرفت | به دست خویش اندر، دست حیدر |
| همه بر گرد او گردیده انبوه | گروه بی شمار و خیل بی مر |
| همه تفویض کرد امر ولایت |
به ابن عمّ و در معنی برادر |
|
جلال الدین ایرج می |