تبليغاتX
با شهدا

با شهدا

!!کجایند مردان بی ادعا

حاج رضوان

شهيد "عماد مغنيه" معروف به "حاج رضوان" كه بيشترين تعداد عمليات عليه رژيم صهيونيستي را در جهان به نام خود ثبت كرده است، در ماه جولاي سال 1962 ميلادي در شهر صور ديده به جهان گشود.

 

 خانواده شهيد مغنيه كه متشكل از پدرش، آيت‌الله شيخ "جواد مغنيه" از علماي برجسته شيعه لبنان، مادر و "جهاد" و "فؤاد" دو برادر وي بود كه بعدها به شهادت رسيدند، پس از مدتي از صور به ضاحيه جنوبي بيروت نقل مكان كردند و در اين منطقه بود كه شهيد مغنيه، تحصيلات ابتدايي و دبيرستان خود را گذراند و پس از آن در جواني، وارد دانشگاه آمريكايي بيروت (AUB) شد.
شهيد مغنيه در اوايل دهه هشتاد ميلادي به "نيروي 17" شاخه نظامي جنبش آزادي‌بخش فلسطين پيوست كه نيرويي ويژه بود كه براي حفاظت از مبارزاني مانند ابوعمار، ابو جهاد و ابود اياد تشكيل شده بود. او از همان زمان، در عمليات انتقال سلاح از جنبش آزادي‌بخش فلسطين براي مقاومت اسلامي لبنان كه در حزب‌الله و جنبش امل نمود دارد نقش اساسي داشت اما در پي اشغال لبنان در سال 1982 ميلادي از سوي رژيم صهيونيستي، مبارزان جنبش آزادي‌بخش فلسطين مجبور به ترك لبنان شدند.
محاصره بيروت، سه ماه به طول انجاميد و با خروج مبارزان فلسطيني و سازمان آزادي‌بخش از لبنان، عماد مغنيه نيز به صفوف رزمندگان افواج مقاومت اسلامي (جنبش امل) پيوست كه از سوي امام موسي صدر و شهيد مصطفي چمران تأسيس شده بود اما شهيد مغنيه در ادامه و همزمان با انتقال سيد حسن نصرالله از امل، به حزب تازه‌تأسيس حزب‌الله پيوست.
شهيد مغنيه پس از اجراي موفقيت‌آميز چند عمليات‌ به عنوان فرمانده گارد حفاظت مقامات بلندپايه حزب‌الله منصوب شد و پس از آن به عنوان مسؤول عمليات ويژه حزب‌الله انتخاب شد.
رژيم صهيونيستي همچنين مدعي شده است عمليات ربودن دو تن از نظاميان اسرائيلي در تابستان دو سال پيش كه به آغاز جنگ اين رژيم عليه لبنان انجاميد، از سوي عماد مغنيه هدايت شده است.
روزنامه انگليسي "ساندي‌تلگراف" درباره شهيد مغنيه نوشت: او يك انقلابي مجاهد است كه با امام خميني(ره) بيعت كرده كه در راه انقلاب اسلامي از جان خويشتن نيز بگذرد.
تصاويري كه تا كنون از شهيد "عماد مغنيه" منتشر شده است بسيار اندك است به‌گونه‌اي كه پليس فدرال آمريكا (اف.بي.آي) مدعي شد وي دو بار اقدام به جراحي پلاستيك بر روي صورت خود كرده است تا شناسايي نشود.
شهيد عماد مغنيه كه به دوري از رسانه‌ها شهرت داشت به "مرد سايه" در مقاومت اسلامي شهرت داشت و بسياري او را مغز متفكر حزب‌الله قلمداد مي‌كنند.
شهيد عماد مغنيه ديشب در پي انفجار در خودروي بمب‌گذاري‌شده در دمشق، به شهادت رسيد

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 بهمن1386ساعت 18:3  توسط محمد حسین  | 

 

 

 

 

روزی در كنار كعبه، هارون الرشید حضرت كاظم علیه‏السلام را ملاقات نمود و در ضمن سخنانی به امام علیه‏السلام گفت: آیا تو هستی كه مردم مخفیانه با تو بیعت می‏كنند و تو را به رهبری خویش برمی‏گزینند؟ حضرت با كمال شهامت فرمود:

 

«اَنَا اِمامُ الْقُلُوبِ وَ اَنْتَ اِمامُ الْجُسُومِ؛ من بر دلهای مردم حكومت می‏كنم، و تو بر جسمهای آنان!»

+ نوشته شده در  جمعه 26 بهمن1386ساعت 12:41  توسط محمد حسین  | 

شهید باکری

به سال 1333 ه.ش در شهرستان میاندوآب در یك خانواده مذهبی و باایمان متولد شد. در دوران كودكی، مادرش را – كه بانویی باایمان بود – از دست داد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در ارومیه به پایان رسانید و در دوره دبیرستان (همزمان با شهادت برادرش علی باكری به دست دژخیمان ساواك) وارد جریانات سیاسی شد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 26 بهمن1386ساعت 12:37  توسط محمد حسین  | 

گفت وگوی شهید باکری با شهید باقری


+ نوشته شده در  جمعه 26 بهمن1386ساعت 12:21  توسط محمد حسین  | 

زندگی‌نامه امام موسی كاظم علیه السلام

نام:موسى‏ بن جعفر.

كنیه: ابو ابراهیم، ابوالحسن، ابوالحسن اوّل، ابوالحسن ماضى، ابوعلى و ابواسماعیل.

القاب: كاظم، صابر، صالح، امین و عبدالصالح.

نكته: آن حضرت در میان شیعیان به «باب الحوائج» معروف است.

منصب: معصوم نهم و امام هفتم شیعیان.

تاریخ ولادت:هفتم ماه صفر سال 128 هجرى. برخى نیز سال 129 را ذكر كردند.

محل تولد: ابواء (منطقه‏اى در میان مكه و مدینه) در سرزمین حجاز (عربستان سعودى كنونى).

نسب پدرى: امام جعفر بن محمد بن على بن حسین بن على بن ابى‏طالب علیهم السلام.

نام مادر:حمیده مصفّاة. نام‏هاى دیگرى نیز مانند حمیده بربریه و حمیده اندلسیه نیز براى او نقل شده است. این بانو از زنان بزرگ زمان خویش بود و چندان فقیه و عالم به احكام و مسائل بود كه امام صادق علیه السلام زنان را در یادگیرى مسائل و احكام دینى به ایشان ارجاع مى‏داد. و درباره‏اش فرمود: «حمیده، تصفیه شده است از هر دنس و چركى؛ مانند شمش طلا. پیوسته فرشتگان او را حفاظت و پاسبانى نموده تا رسیده است به من، به خاطر آن كرامتى كه از خداى متعال براى من و حجت پس از من است.»

مدت امامت:از زمان شهادت پدرش، امام جعفر صادق علیه السلام، در شوال 148 هجرى تا رجب سال 183 هجرى، به مدت 35 سال. آن حضرت در سن بیست سالگى به امامت رسید.

تاریخ و سبب شهادت: 25 رجب سال 183 هجرى، در سن 55 سالگى، به‏ وسیله زهرى كه در زندان سندى بن شاهك به دستور هارون ‏الرشید به آن حضرت خورانیده شد.

محل دفن: مكانی به نام مقابر  قریش در بغداد (در سرزمین عراق) كه هم اكنون به «كاظمین» معروف است.

همسران: 1. فاطمه بنت على. 2. نجمه.

فرزندان: درباره تعداد فرزندان آن حضرت چند قول وجود دارد. بنابر نقل یكى از آنها، آن حضرت 37 فرزند داشت كه 18 تن از آنان پسر و 19 تن دختر بودند.

الف) پسران‏

1. امام على بن موسى الرضا(ع).

2. ابراهیم.

3. عباس.

4. قاسم.

5. اسماعیل.

6. جعفر.

7. هارون.

8. حسن.

9. احمد.

10. محمد.

11. حمزه.

12. عبداللّه.

13. اسحاق.

14. عبیداللّه.

15. زید.

16. حسین.

17. فضل.

18. سلیمان.

ب) دختران

1. فاطمه كبرى.

2. فاطمه صغرى.

3. رقیّه.

4. حكیمه.

5. ام ابیها.

6. رقیّه صغرى.

7. كلثوم.

8. ام جعفر.

9. لبابه.

10. زینب.

11. خدیجه.

12. علیّه.

13. آمنه.

14. حسنه.

15. بریهه.

16. عائشه.

17. ام سلمه.

18. میمونه.

19. ام كلثوم.

یكى از دختران آن حضرت به نام فاطمه، معروف به حضرت معصومه علیهاالسلام كه براى دیدار برادرش امام رضا علیه السلام عازم ایران شده بود، در شهر قم بیمار شد و پس از چند روز بیمارى، وفات یافت و در این شهر مدفون گردید. هم اكنون مقبره ایشان زیارتگاه شیعیان سراسر جهان و دانشگاه عالمان و مجتهدان شیعى است.

اصحاب ویاران:

تعداد یاران، اصحاب و راویان امام موسى كاظم علیه السلام بسیار است. در این جا نام تعدادى از اصحاب بزرگ آن حضرت ذكر مى‏گردد:

1. على بن یقطین.

2. ابوصلت بن صالح هروى .

3. اسماعیل بن مهران.

4. حمّاد بن عیسى.

5. عبدالرحمن بن حجّاج بجلى.

6. عبداللّه بن جندب بجلى.

7. عبداللّه بن مغیره بجلى.

8. عبداللّه بن یحیى كاهلى.

9. مفضّل بن عمر كوفى.

10. هشام بن حكم.

11. یونس بن عبدالرحمن.

12. یونس بن یعقوب.

زمامداران معاصر:

1. مروان بن محمد اموى - معروف به مروان حمار- (126 - 132 ق.).

2. ابوالعباس سفاح عباسى (132 - 136 ق.).

3. منصور عباسى (136 - 158 ق.).

4. مهدى عباسى (158 - 169 ق.).

5. هادى عباسى (169 - 170 ق.).

6. هارون الرشید (170 - 193 ق.).

امام موسى كاظم علیه السلام در عصر خلافت منصور عباسى به مقام امامت نایل آمد. از آن زمان تا سال 183 هجرى، سال وفات آن حضرت، چندین بار توسط خلفاى عباسى دستگیر و زندانى گردید. تنها در دوران خلافت هارون الرشید به مدت چهار سال زندانى و در همان زندان به شهادت رسید.

رویدادهاى مهم:

1. شهادت امام جعفر صادق علیه السلام، پدر ارجمند امام موسى كاظم علیه السلام، به دست منصور دوانیقى، در سال 148 هجرى.

2. پیدایش انشعاباتى در مذهب شیعه، مانند: اسماعیلیه، اَفْطَحیه و ناووسیه، پس از شهادت امام صادق علیه‌السلام و معارضه آنان با امام موسى كاظم علیه السلام در مسئله امامت.

3. ادعاى امامت و جانشینى امام جعفر صادق علیه السلام، توسط عبدالله اَفْطَحْ، برادر امام موسى كاظم علیه السلام و به وجود آوردن مذهب افطحیه در شیعه.

4. اعراض بیشتر اصحاب امام صادق علیه السلام از عبدالله اَفْطَحْ، و گرایش آنان به امام‏ موسى كاظم علیه‌السلام.

5. مرگ منصور دوانیقى، در سال 158 هجرى، و به خلافت رسیدن ابوعبدالله مهدى عباسى، فرزند منصور.

6. احضار امام موسى كاظم علیه السلام به بغداد و زندانى نمودن ایشان در آن شهر، به دستور مهدى عباسى.

7. زندانى شدن امام موسى كاظم علیه السلام در بغداد، در دوران حكومت هادى عباسى.

8. مبارزات منفىِ امام موسى كاظم علیه السلام با دستگاه حكومتىِ هارون‏الرشید، در مناسبت‏هاى گوناگون.

9. بدگویی و سعایت على بن اسماعیل، برادرزاده امام موسى كاظم علیه السلام از آن حضرت، نزد هارون الرشید با توطئه‏چینى یحیى برمكى، وزیر اعظم هارون.

10. دستگیرى امام كاظم علیه السلام در مدینه و فرستادن آن حضرت به زندان عیسى بن جعفر در بصره، به دستور هارون‏الرشید، در سال 179 هجرى.

11. انتقال امام علیه السلام از زندان بصره به زندان فضل بن ربیع در بغداد.

12. انتقال امام علیه السلام از زندان فضل بن ربیع به زندان فضل بن یحیى برمكى.

13. مراعات كردن حال امام علیه السلام در زندان، توسط فضل بن یحیى و عكس‏العمل شدید هارون به این قضیه.

14. مضروب و مقهور شدن فضل بن یحیى، توسط هارون، به خاطر مراعات حال امام علیه السلام در زندان.

15. انتقال امام علیه السلام از زندان فضل بن یحیى به زندان سندى بن شاهك.

16. مسموم كردن امام علیه السلام با خرماى زهر آلود، توسط سندى بن شاهك در زندان.

17. شهادت امام كاظم علیه السلام به خاطر مسمومیت در زندان سندى بن شاهك، در 25 رجب سال 183 هجرى.

18. انتقال پیكر مطهر امام موسى كاظم علیه السلام به جِسر (پل) بغداد و فراخوانىِ مردم براى دیدن آن توسط مأموران هارون‏الرشید.

19. انزجار سلیمان بن جعفر بن منصور دوانیقى از تحقیر پیكر امام موسى كاظم علیه السلام، توسط مأموران حكومتى، و دستور او به تجهیز و تكفین مناسب شأن پیكر آن حضرت و به خاك سپارى در مقابر قریش بغداد.

+ نوشته شده در  جمعه 26 بهمن1386ساعت 12:19  توسط محمد حسین  | 

 

حاج منصور
مولودی Play Download

 

 

 

محمد طاهری
مولودی 1 Play Download
مولودی 2 Play Download
مولودی 3 Play Download
مولودی 4 Play Download
مولودی 5 Play Download

 

 

 

بنی فاطمه
مولودی 1 Play Download
مولودی 2 Play Download

 

 

 

بختیاری
مولودی 1 Play Download
مولودی 2 Play Download

 

 

 

مختاری
مولودی 1 Play Download
مولودی 2 Play Download

+ نوشته شده در  جمعه 26 بهمن1386ساعت 12:18  توسط محمد حسین  | 

سلام ۲و۳تا پست قبلي سرود هاي انقلابي گذاشته بودم اما اين ها را هم اضافه كردم 
 

دانلود

شنيدن

متن

موضوع

رديف

تظاهرات 6

38

تظاهرات 5

37

تظاهرات 4

35

تظاهرات 3

34

تظاهرات 2

33

تظاهرات 1

32

یک تشییع جنازه واقعی 

31

ما هستیم پیش اهنگ اسلام

30

حرف امام این بود در سرزمین ایمان ...

29

ای ارتش دلیر وطن

28

ای خسته خیره سر

27

در بهار آزادی 

26

چوب سرکوبی استبداد

25

خجسته باد این پیروزی

24

نبودی با ما ببینی ، که چه روزگاری داشتیم

23

الا ای معمار و طراح حرم برخیز

22

من ایرانیم  آرمانم شهادت

21

خرمشهر ای شهر شهیدان

20

ای دین انسان ساز ایزدی    نصر من الله !

19

بت نگویید شکستیم     که بتگر باقیست

18

شهید شهید شهید راه تو !

17

تو قبله خلقی

16

به پا خیزید ای مسلمانان

15

ایران ایران ایران رگبار مسلسل ها

14

من دست خدا در آستین  دارم
مرحوم آقاسی

13

سرود ملی جمهوری اسلامی ایران

12

بهاران خجسته باد

11

ای ایران ای مرز پر گهر

10

ای دین انسان ساز ایزدی، نصر من الله

9

بوی گل سوسن و یاسمن آمد

8

بت نگویید شکستیم که بتگر باقیست

7

به لاله در خون خفته

6

ای بسیج ای سر فرازان ، افتخار میهن اید

5

ملت برای ارتش ، ارتش برای ملت

4

آمریکا آمریکا مرگ به نیرنگ تو
 

3

الله اکبر ، الله اکبر
 

2

الله الله ، لا اله الا الله

1

 برای دریافت فایل ها به صورت مستقیم بر روی آیکون ها کلیک راست نموده و گزینه save target az  را انتخاب نمائید .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 15:3  توسط محمد حسین  | 

چریک و چروک

عزت شاهی

در شرایطی مرا از بیمارستان به زندان کمیته مشترک، در زیرزمین ساختمان شهربانی، بردند که بدنم سراسر جراحت و پای چپم تا کمر در گچ بود و چون هنوز گچش خیس بود حسابی اذیتم می کرد. آنجا خیلی تاریک و نمور بود و هوای بسیار کثیفی داشت. طوری که نگهبان طاقت تحمل آنجا را نداشت و به اجبار و زور در آنجا نگهبانی می داد. ابتدا مرا کشان کشان به سلولی بردند که نزدیک به زیرزمین بود. شرایط سخت و بدی را پشت سر گذارده به لحاظ روحی و جسمی وضع بسیار بدی داشتم. دائماً در حالت دلهره، اضطراب، ترس  و وحشت به سر می بردم. با شنیدن کوچک ترین صدایی تکان می خوردم، فکر می کردم که به سراغ من می آیند تا از من بازجویی کنند. مثلاً وقتی صدای تلفن می آمد و افسر نگهبان می گفت: «گوشی» فکر می کردم که می گوید «شاهی»! این قدر متوهم و متوحش بودم.

به لحاظ جسمی هم به هیچ وجه قادر به ایستادن نبودم و گچ خیس که از پایم تا بالای کمرم کشیده شده بود طاقت از کف داده بودم. بازجویی ها و شکنجه ها در اینجا هم ادامه یافت. هر وقت مرا برای بازجویی می بردند مثل یک جنازه روی زمین می کشیدند.

هنگام بالا بردن از پله ها سرم از پله ای به پله دیگر می خورد و در آن مدت که بازجویی ها ادامه داشت سرم همیشه ورم کرده بود. بازجویی در یک سالن انجام می شد. چند نفر بالای سرم جمع می شدند و اذیت و آزارم می کردند. یکی آب دهان به صورتم می انداخت، دیگری آتش سیگار می ریخت و آن دیگری آب دماغش را به روی من تخلیه می کرد.

بعد از دستگیری، وقتی مرا به بیمارستان بردند لباسهایم در اثر جراحات و زخم ها، خونی و کثیف بود که همه را تکه تکه کرده و از تنم در آورده بودند. و قبل از اینکه مرا به کمیته بیاورند پیراهن و شلواری از بیمارستان به من دادند که جلو پیراهن هیچ دکمه نداشت و شلوار هم با آن وضع پا و گچ پا در تنم نمی ایستاد و خیلی زود در سلول پاره شد و من هم آنها را در آورده دور انداختم. گاهی که مرا برای بازجویی می بردند چون هیچ لباسی به تن نداشتم مرا لخت و عور به روی زمین سرد می نشاندند و هر چه التماس می کردم که یک تکه کاغذ یا مقوایی بدهند تا بر روی آن بنشینم فایده ای نداشت. گاهی از صبح تا ظهر روی زمین سرد می نشستم و به راستی خیلی اذیت می شدم و سرما تا عمق وجودم نفوذ می کرد. به این هم بسنده نمی کردند. گاهی یکی از آنها می آمد و پایم را باز می کرد تا همه جایم پیدا شود. بعد مسخره ام می کردند و می خندیدند یکی می گفت: چریک چطوری؟ دیگری می گفت: چروک چطوری؟ حسابی هتک حرمتم می کردند و از هیچ اذیت و آزار و توهینی فروگذار نبودند. بدتر از یک حیوان رفتار می کردند. خیلی غیرانسانی! می خواستند به لحاظ شخصیتی خردم کنند چون هنوز زمستان تمام نشده بود و هوا خیلی سرد بود. هوای زیرزمین و تاریکی هم بر شدت سرما می افزود. و من مجبور بودم با یک پتو در سلول سر کنم. سعی داشتم که غذا نخورم و فقط با خوردن آب برخی خورشها و یا آب آشامیدنی سد جوع کنم تا برای دفع نیاز به دستشویی پیدا نکنم. چرا که من با همان وضع و حال نماز می خواندم و دفع هم به حالت ایستاده ممکن نبود و نمی توانستم طهارت کنم. ترجیح می دادم که فقط به خوردن آب اکتفا کنم.

در سلول به غیر از یک پتو، یک کاسه سه کاره داشت. آن کاسه هم ظرف غذا بود و هم ظرف آب. گاهی هم که نمی گذاشتند به دستشویی بروم، از آن برای تخلیه ادرار استفاده می کردم. یعنی از یک طرف با آن کاسه آب و غذا می خوردم و از طرفی هم در مواقع اضطراری در آن ادرار می کردم. چرا که نگهبان ها در مورد من سخت گیری های بی حدی می کردند و تقریباً از من می ترسیدند. به آنها گفته بودند که این آدم دو تا پاسبان را کشته است، لذا آنها به چشم یک قاتل به من نگاه می کردند. گاهی خود به قصد کشت و انتقام جویی مرا می زدند و توجهی به خواسته ها  و نیازهایم نداشتند. روزی دو بار هم بیشتر اجازه نمی دادند که به دستشویی بروم. در این فرصت کاسه ادرار را به دستشویی برده خالی می کردم. یک بار در همین دفعات که کاسه را با خود به روی زمین می کشیدم، ادرار لب پَر شد و مقداری از آن روی زمین راهرو ریخت که نگهبان آمد و بقیه آن را روی سرم خالی کرد. یک دفعه جا خوردم. آن قدر کارش زننده و غیرقابل تحمل بود که نمی دانستم گریه کنم یا فریاد بزنم، بغض بدجور گلویم را می فشرد. یک بار دیگر هم که این اتفاق افتاد، نگهبانها آمدند بقیه ادرار را هم در راهرو ریختند. آن گاه مرا مثل بوم غلتان روی آن می غلتاندند تا زمین را خشک کنند. بعد از این جریان که حسابی روحم را آزردند احساس می کردم که شخصیتم را به لجن کشیده اند و دیگر این کار را نکردم. در عوض ادرار درون کاسه را در گوشه های سلول می ریختم و یا به دیوار آجری آنجا می پاشیدم تا جذب و خشک شود. لذا بعد از مدتی این سلول آن قدر بوی تعفن و گند گرفته بود که حد نداشت. هر روز صبح که افسر نگهبان می آمد تا آمار بگیرد و حضور و غیاب کند، وقتی دریچه روی در سلول را باز می کرد بوی گند به مشامش می خورد. چند فحش آبدار خواهر و مادر می داد و می رفت. در حالی که وارد سلول های دیگر می شد و با زندانی سلام و احوال پرسی می کرد.

طبیعی بود که باید با همین وضع نماز می خواندم. چاره ای نداشتم. واقعاً امکانی برایم نبود تا بتوانم طهارت را رعایت کنم.

 

منبع: برگرفته از کتاب خاطرات عزت شاهی( مطهری)

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 18:22  توسط محمد حسین  | 

جایی بدتر از ابوغریب!

تا به حال به هیچ زندانی وارد نشده‌ای و این‌بار وارد می‌شوی...

پا در حیاط می‌گذاری، حیاطی پیچ در پیچ و بعد با باز شدن اولین در توسط راهنما وارد بند1 می‌شوی صدای باز شدن درآهنی در سکوت این فضای رعب‌آور و دوار، بند بند وجودت را می‌لرزاند!

راهنما توضیح می‌‌دهد. اینجا اتاق افسر نگهبان است ... همه سکوت کرده‌اند ...

وارد اتاق شکنجه می‌شوی ... راهنما می‌گوید و دیگر جز صدای فریاد و آه و ناله هیچ نمی‌شنوی ...

- اینها نمونه کابل‌هایی است که ...

صدای ضربات کابل در سرت می‌پیچد، ناخودآگاه کف پاهایت درد می‌گیرد ...

- این دستگاه آپلوست، من هم یکبار قسمت شد تا در زیر این دستگاه قرار گیرم ...

دستگاه آپولو، ایده گرفته شده از فضا پیمای آپلو در نام و در ماهیت وقتی به تمام بدنت برق وصل می‌کنند و دست و پاهایت را با مچ‌بندهای آهنی می‌بندند و آن کلاه آهنی را بر سرت می‌گذارند تا فریادت تنها تسکین‌دهنده دردت را چند برابر کرده و آنرا در گوش‌های خود بشنوی، حتماً به فضا خواهی رفت، اما نه به ماه، تو به فضایی خواهی رفت که حتی تصورش برای خاکیان ناممکن است... همه سکوت کرده‌اند ... در هر قدم احساس می‌کنی پا در جای پای بزرگ مردانی می‌گذاری...

دلت می‌خواهد سر بزیر و آرام قدم برداری... هر کس در فکری است... تنها راهنما سخن می‌گوید...

- این تندیس‌هایی که می‌بینید، نمونه‌ای از نوع شکنجه‌هایی است که کسانی که اینجا بوده‌اند نقل کرده‌اند ...

بسته شدن به نرده‌های آهنی این ساختمان دوار... آنهم به صورت عریان با شکنجه‌هایی که ... راهنما مختصری را با معذرت خواهی می‌گوید و بعد ... برای آنکه شنونده‌ عاقل خود همه چیز را دریابد اضافه می‌کند که«مدت‌ها از زندان ابوغریب گفته می شد و شکنجه‌های فجیع و غیر انسانی آنجا؛ اما کسی نمی داند که آنچه بر سر عده ای از عزیزان همین مرز و بوم در همین مکان می آمد؛ اگر بدتر از ابوغریب نبود، کمتر هم نبود...»

حالا دیگر سرمایی که از ابتدای حرکتت با تو همراه بود، به مغز استخوانت نفوذ می‌کند و نمی‌دانی سرت از سرماست که تیر می‌کشد یا از آنچه می‌شنوی ...

وارد حیاط می‌شوی ...

- این ساختمان به گونه‌ای طراحی شده است که نه صدا از بیرون به اینجا نفوذ کند و نه از درون به خارج...

بی‌علت نیست که کوچکترین صدایی در فضا می‌پیچد و تو تصور می‌کنی که روزی فریادهای زنان و مردان چگونه با هم آمیخته و به آسمان می‌رفته است ... آسمانی کوچک اما آبی ... وارد اتاق شکنجه دیگری می‌شوی ... راهنما می‌گوید: این قفس شکنجه است... یک قفس مکعبی با ابعاد حدوداً 60سانتی‌متری که زیر آن هیتر روشن است ... در این مکعب حتی کودکان هم نمی‌‌توانند بایستند ...

راهنما توضیح می‌دهد و تو دیگر هیچ نمی‌شنوی ... شاید احساس می‌کنی که آنچه می‌شنوی محال است در دنیای واقع اتفاق بیفتد، نه ... نکند احساس جوانانه تو را به بازی گرفته‌اند ... مگر می‌شود ... وارد فضای سلول‌ها می‌شوی و عکس‌های شاهدان بسیاری را می‌بینی که در این فضا بوده‌اند، تنفس کرده‌اند، شکنجه شده اند و جان داده‌اند ...

اگر چه باور آنچه می‌شنوی سخت است اما با صاحبان این‌همه عکس، با شاهدان چه کنی!

در میان این عکس‌ها غریبه و آشنا، زن و مرد، حتی کودک را می‌بینی ...

در میان جمع کثیری از زنان بیشترشان به نظر زیر 20ساله می‌آیند و فقط خدا می‌‌داند که بر سر این دختران جوان چه آورده‌اند ... یادت می‌آید، پیش از ورود به این بند از اتاق شکنجه‌ای گذشتی که عکس و زندگی‌نامه آرش، جوان‌ترین شکنجه‌گر اینجا را دیدی ...

آرش

شغل: شکنجه‌گر

خصوصیات بارز اخلاقی: خشن، فاسد، شهوت‌ران ...

دیگر نیاز نیست کسی چیزی بگوید و تو چیزی بشنوی ... تو اطمینان داری که زنان بزرگی که سختی‌های اینجا را تحمل کرده‌اند در خاطراتشان فقط گوشه‌ای را بیان کرده‌اند ...

از میان این چند هزار عکس، نام عده‌ای را می‌دانی ... سید علی خامنه‌ای، مهدی کروبی، هاشمی رفسنجانی، محمد تقی بهلول، دکتر علی شریعتی، اسدالله بادامچیان، فخرالدین حجازی، حجتی کرمانی، عسگراولادی، زیبا کلام ... تو از هر قشر و جناحی عده‌ای را در اینجا می‌یابی، چپ و راست، اصلاح طلب و اصول‌گرا ... روزی همه این عزیزان دست در دست هم رژیم 2500ساله‌ای را سرنگون کردند! اما چه چیز راهمان را از هم جدا کرد ...

یک ساعتی است که در بندها و سلول‌های این مکان برگ‌هایی از صفحات تاریخ را ورق می‌زنی در حالیکه صدایی از کسی برنمی‌خیزد، حتی یک کلمه،گویا همه در خویش فرو رفته‌اند ...

وارد بند 2 می‌شوی، قبل از ورود به راهروی سلول‌ها تختی را می‌بینی با تندیسی از مردی به اسم عزت شاهی که این‌روزها عزت مطهری می‌خوانندش ...

- عزت شاهی 165 روز به صورت عریان به این تخت بسته شده بود و فقط برای غذا و دستشویی بازش می‌کردند ...

فکر می‌کنی…

165 روز، به عبارتی 5 ماه و 15 روز، اما مگر ممکن است ...

عزت مطهری که این روزها شغل ساده‌ای دارد و بی‌هیچ ادعایی در گوشه‌ای از این شهر شلوغ به کار خویش مشغول است ...

سلول‌های انفرادی ...

کچوئی، لاجوردی، مفتح، رجایی، باهنر و ... آیت‌اله خامنه‌ای ...

ایشان بودن در کمیته مشترک را یکی از سخت ترین دوران زندان هایشان توصیف کرده‌اند...

از این بند به آن بند، پریشان حال و سرگردان در میان سلول‌ها چونان کسانی که راهشان را می‌یابند قدم می‌زنی ...

بازدید تمام می شود ... سرگیجه‌داری و حال تهوع ... تلوتلوخوران خود را به بیرون می‌کشانی سوز سرمای بهمن ماه تا انتهای وجودت می‌رود و تو نمی‌دانی چگونه این گذشته نه چندان دور را در خود فرو بری، در اعماق جانت بنشانی و تا همیشه و در گیرودار این زندگی هزار رنگ، فراموش نکنی ...

زینب فرخ

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 18:17  توسط محمد حسین  | 

سرود ها و آهنگ های انقلابی

چون آیی بر بالین من Play Download
ایران ایرن جدید ( رضا رویگری ) Play Download
ایران ایران قدیمی ( رضا رویگری ) Play Download
ملت پناه ارتش ، ارتش برای ملت Play Download
بهار خجسته باد Play Download
برخیزید، برخیزید، ای شهیدان راه خدا Play Download
بوی گل سوسن یاسمن آمد Play Download
به ناله در خون خفته ( همه به پیش ) Play Download
خمینی ای امام - بی کلام Play Download
خمینی ای امام - با کلام Play Download
خمینی ای امام – کورال Play Download
معمار حرم Play Download
22بهمن Play Download
الله اکبر ، خمینی رهبر Play Download
آمریکا ننگ به نیرنگ تو Play Download
دین انسان ساز ( نصر ما الله و ...) Play Download
خدا یکی ، ایمان یکی Play Download
شهید Play Download
من ایرانیم Play Download
منشین ای برادر Play Download
خدایا ، خدایا Play Download
از این انقلاب ایران زنده شد Play Download
بت شکن Play Download
از افق دمید – با کلام Play Download
از افق دمید – بی کلام Play Download
ارتش ای قهرمان ما Play Download
پیرو خط امامیم Play Download
ما جان بر کفیم Play Download
ایران در راه ظفر Play Download
آورده ارمغان ها Play Download
آزاده مردی Play Download
دوره ایثار و کار Play Download
ای نسل انقلاب Play Download
از غم دل لاله ها Play Download
بسیج Play Download

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 بهمن1386ساعت 10:31  توسط محمد حسین  | 

 

 

آن روزها میدان آزادی...



این روزها میدان آزادی....



                             

آن روزها خیابان انقلاب...



این روزها میدان انقلاب...



آن روزها بهارستان....



این روزها بهارستان...


آن روزها گذشت، این روزها هم می گذرد...

مهم ماییم ...

گذشته ما، حال و آینده ما...

روزها را ما می سازیم...

و تاریخ را...

آنچه می ماند و باید بماند ...

و آنچه فراموش می شود و نباید فراموش شود...

تلخ یا شیرین...

تبیان

+ نوشته شده در  جمعه 12 بهمن1386ساعت 18:11  توسط محمد حسین  | 

آوای سلول


هوا تاریک

فضا دم کرده و سنگین

حصار از هر طرف پیچیده و در هم تنگ

سکوتی تلخ و وحشت‌زا فرا گسترده‌ بال و پر

و من با پیکری رنجور

در این نفرت زده سلول

نشسته با خدای خویشتن تنها

فروغ چشم‌هایم بی‌رمق گشته

بر اندامم حکومت می‌کند لرزه

سرم می‌چرخد از سستی

و می‌آید صدا از بند بند استخوان‌هایم

ولی خرسند و خوشحالم

نمی‌گریم

نمی‌نالم

که در راه خدا اینها و صد مانند اینها سهل و آسان است

شکنجه، زجر و زندان راحت جان است

از آن روزی که بر خود بر نهادم نام انسانی

وزان لحظه که پوشیدم ره و رسم مسلمانی

پذیرفتم همه هر چه رضای کردگارم بود

بریدم دل ز هر چه سد راهش بود

گذشتم از زن و اموال و فرزندان

فدا کردم به راه او جوانی و توان و جان

نخواهم جز رضای او

نپویم غیر راه او

خدایا عشق تو در هر رگ و خونم

به جز تو یار و محبوبی نمی‌خواهم نمی‌جویم

تو ای محبوب و معشوقم

تو ای مقصود و معبودم

ولی و آشنایم تو

انیس و رهنمایم تو

تنم تو، روح و جانم تو، رگم تو، استخوانم تو...

+ نوشته شده در  جمعه 12 بهمن1386ساعت 18:7  توسط محمد حسین  | 

مصاحبه خواندنی با یار دیرین رهبری

سلام مصاحبه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 12 بهمن1386ساعت 18:6  توسط محمد حسین  | 

 سلام خسته نباشید

 این نصف شعر است   به علت زیاد بودن من اونو تو ۲ تا پست به نمایش می زارم

خواب ديدم خواب اين كه مرده ام                                                      خواب ديدم خسته وافسرده ام                                          

روي من خروارها از خاك  بود                                                                            واي قبر من چه وحشتنناك بود

تا ميان گور رفتم دل گرفت                                                                                 قبر كن،سنگ لحد را گل گرفت             

بالش زير سرم از سنگ بود                                                                                غرق وحشت سوت كور و تنگ بود

ناله مي كردم وليكن بي جواب                                                                  تشنه بوم تشنه يك جرعه  آب

خسته بودم هيچكس يارم نشد                                                                                      زان ميان يك تن خريدارم نشد

هر كه آمد پيش حرفي راند و رفت                                                                 سورهي حمد رابرايم خواند ورفت

نه شفيقي نه رفيقي نه كسي                                                                                                     ترس بود وحشت و دلواپسي    

آمدند از راه نزدم دو ملك                                                                                        تيره شد در  پيش چشمانم فلك

يك  ملك گفتا بگو نام تو چيست؟                                                        آن يكي فرياد زد  ربٍّ   توكيست؟

اي گنه   كار   سيه   دل بسته  پر                                                                                     نام ارببان خود را يك  يك ببر

در ميان عمر خود كن جست وجو                                                                    كار هاي نيك و زشتت را بگو

حاليا عمر خودت كردي تباه                                                                             نامه ي اعمال تو گسته سياه

ما  كه  ماموران حق   داوريم                                                                                   تك تو را سوي جهنم مي بريم

ديگر آنجا   عذز  خواي  دير بود                                                                             دست   و  پايم   بسته در زنجير بود

ناگهان الطاف حق آغاز شد                                                                     از جنان  در هاي  رحمت باز شد

مردي آمد از تبار آسمان                                                                                         نور  پيشانيش  فوق   كهكشان

چشمهايش زندگاني مي سرود                                                          درد  را  از قلب انسان مي زدود

گيسوانش شط  پر جوش و خروش                                                                      در ركابش قدسيان حلقه به گوش

صورتش خورشيد بود  و غرق نور                                                               جام چشمانش پر از شرب طهور

لب كه نه سر چشمه ي آب حيات                                                  بين دستش كائنات و ممكنات

خاك پايش سر چشمه ي عرش برين                                                           طره اي  از گيسويش حبل المتين

بر سرش دستار سبزي بسته بود                                                                بر دلم مهرش عجب بنشسته بود

در قدوم آن نگار مهجبين                                                               از جلال حضرت عشق آفرين

دو ملك سر را به زير انداختند                                                                بال خود را فرش راهش ساختند                                                                                                                                                

                                                                            امیر حسین میر حسینی

                                                                                                                                                                                                                      

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 بهمن1386ساعت 16:45  توسط محمد حسین  | 

ششم بهمن ماه در دفاع مقدس

Imageواکنش نمایندگان مجلس عراق به جنگ ، مبادله آتش در منطقه چزابه از مهمترین وقایع 6 بهمن ماه در طول دوران دفاع مقدس است .
6بهمن 1359
پارتیزانهای بسیج  ، یک گروه از نظامیان عراق را در منطقه نوسود محاصره و نابود کردند .
نمایندگان مجلس بعثی خواستار عقب نشینی ارتش عراق تا مرز شدند .

تفنگداران دریایی ایران مواضع دشمن را در شرق خونین شهر زیر آتش سنگین گرفتند .

تهاجم مشترک ارتش بعث و مهاجمین مسلح در نوسود سرکوب شد  .

1361
12روستای کردستان با همکاری اهالی و توسط سپاه پاسداران انقلاب اسلامی پاکسازی شد .

مبادله آتش در منطقه چزابه منجر به  انهدام یک قبضه توپ و انبار مهمات دشمن شد .

شهر آبادان هدف حملات پی در پی توپخانه دشمن بود.

1362
کویت یک پیمان نظامی با فرانسه امضاء کرد .

یک انبار بزرگ مهمات و تأسیسات و تجهیزات زرهی دشمن در جبهه غرب به آتش کشده شد .

تجاوز هواپیماهای عراقی به مناطق مسکونی مرزی  ایلام با هوشیاری موجب وارد آمدن خساراتی به واحدهای مسکونی وشهادت بیش از 20 تن شد .

1363
رژیم عراق به دو نفت کش یونانی و نروژی حمله کرد . 

1364
سه تن از مزدوران بعثی توسط مجاهدین مسلمان عراقی به هلاکت رسیدند .
 
رزمندگان اسلام در جبهه های غرب با به آتش کشیدن یک انبار مهمات ، 60 نفر از نظامیان را کشته و مجروح کردند .

1365
خلبانان هوانیروز ، عمق مواضع ارتش عراق را در شرق بصره در هم کوبیدند .
 
آسوشیتدپرس: عراق با تحمل آثار عملیات کربلای 5 ، حامیان خود را ناامید کرد .
+ نوشته شده در  یکشنبه 7 بهمن1386ساعت 15:48  توسط محمد حسین  | 

عشق به شهادت

روز سوم عملیات طریق‌القدس ساعت 2 و 30 دقیقه صبح بود که شهید باقرى به خط «سابله» رفت تا اوضاع را بررسى کند. در حالى که سه شبانه‌روز نخوابیده بود. آن شب خودش رانندگى مى‌کرد. بیسیم‌چى هم در کنارش بود. به خاطر بى‌خوابى چند روزه، موقع رانندگى خوابش برد و با یک آمبولانس که پشت خاکریز بود تصادف شدیدى کرد. در اثر تصادف پیشانیش شکاف برداشته بود و پزشکان مى‌گفتند ضربه مغزى شده است. ابتدا او را در بیمارستانى در سوسنگرد و سپس به اهواز بردند. ما در اهواز به ملاقاتش رفتیم. وضع بدى داشت و خون بالا مى‌آورد. دستش را گرفتم و با او صحبت کردم، یک چشمش کاملا بسته بود. تا فهمید که کى هستم، چشم سالمش را باز کرد و پرسید: «مساله پل سابله چه شد؟ تا کجا پیش رفتند چه کردند؟» من عصبانى شدم و گفتم: «تو با این حالت چه کار به این کارها دارى» اما او اصرار مى‌کرد، گفتم: «مشکل پل سابله حل شد» پیشرفت عملیات را براى او توضیح دادم تا حدىراضى شد و آرام گرفت. بعد گفت: «قرار است مرا به بیمارستان اصفهان ببرند. تلفن کنید و پیشرفت عملیات را خبر بدهید.» سپس از اصفهان به تهران منتقل شد. دکتر گفته بود که باید تا یک ماه استراحت مطلق بکند در غیر این صورت به سردردهاى مداوم مبتلا مى‌شود. او على‌رغم این تذکر پس از یک هفته به اهواز بازگشت. به حدى حالش بد بود که نمى‌توانست روى پایش بایستد. همان طور که دکتر گفته بود، سردردهاى عجیبى مى‌گرفت. با این همه حتى، در آن حالت دراز مى‌کشید و نامه‌ها را مى‌خواند، یا مى‌نشست و کار مى‌کرد. به هر حال بى‌کار نمى‌ماند. زنده ماندن او به معجزه شبیه بود. در حقیقت خدا او را نگه داشت تا شهید شود. همیشه مى‌گفت: «چون در مقابل شهدا مسئولیم، به هر طریقى بمیریم خدا گناهان‌مان را نمى‌بخشد.»

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 بهمن1386ساعت 15:42  توسط محمد حسین  |