تبليغاتX
با شهدا

با شهدا

!!کجایند مردان بی ادعا

همكاری عربستان و اردن با سیا و موساد در ترور مغنیه

مغنیه

رژیم اسرائیل، آمریكا، عربستان و اردن مسئول ترور عماد مغنیه هستند.

به گزارش خبرگزاری فارس به نقل از یك پایگاه سوری، یك منبع آگاه در مورد نتایج تحقیق در مورد ترور «عماد مغنیه» فرمانده نظامی حزب الله لبنان گفت: دستگاه های جاسوسی رژیم صهیونیستی، آمریكا، عربستان سعودی و اردن در ترور مغنیه دست داشته اند.

این منبع كه خواسته است نامش فاش نشود تصریح كرد: مقامات عربستان سعودی از امیر كویت و امیر قطر خواسته اند تا با میانجی گری از دولت سوریه بخواهند كه اعلام نتایج تحقیقات درباره این ترور را به تعویق بیندازند و نام عربستان را از این سند حذف كند زیرا به ادعای آنها، این مسئله به اختلاف بین اهل سنت و شیعیان در جهان عرب دامن خواهد زد.

این منابع افزودند: بعید نیست دمشق پس از شنیدن درخواست ها از زبان میانجی های كویتی و قطری، این درخواست ریاض را بپذیرد به شرط آن كه حكومت سعودی در مقابل، امتیازاتی به سوریه بدهد.

منابع مزبور گفتند: در صورت موفقیت رایزنی های میانجی های كویتی و قطری، احتمال دارد فرستاده ای از سوی عربستان سعودی وارد دمشق شود.

به نوشته این پایگاه خبری، «سعودالفیصل» وزیر خارجه عربستان، چهارشنبه دو هفته پیش، با هدف آزادی تعدادی از عناصر سازمان اطلاعاتی سعودی كه دو ماه پیش به علت اقدام به ترور «بشار اسد» رئیس جمهور سوریه دستگیر شده بودند عازم دمشق شد اما دست خالی بازگشت.

از سوی دیگر، یك منبع نزدیك به روند تحقیقات درباره ترور عماد مغنیه فاش كرد دست كم 10 تن از افسران بلندپایه و میانی رسته 235 (بخش فلسطین) در سازمان اطلاعات نظامی و افسران فدایی وابسته به همین بخش، در ارتباط با ترور مغنیه مورد بازجویی قرار گرفتند تا از آنها درباره احتمال نفوذ اطلاعاتی در این مورد سؤال شود.

بر پایه این گزارش، این دو رسته، بر بخش امنیتی و تحركات سازمان های فلسطینی و جنبش های آزادی بخش عربی و خارجی كه با دمشق در ارتباط هستند نظارت دارند و مسئولیت تامین امنیت كادرهای حزب الله در جریان سفر به سوریه را نیز عهده دار هستند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 19:45  توسط محمد حسین  | 

شهيد سيد مرتضي اويني

سالگرد شهادت محمد باقر صدر و شهيد آويني و صياد شيرازي را تسليت عرض مي كنم

شهید سید مرتضی آوینی در شهریور سال 1326 در شهر ری متولد شد تحصیلات ابتدایی و متوسطه‌ی خود را در شهرهای زنجان، کرمان و تهران به پایان رساند و سپس به عنوان دانش‌جوی معماری وارد دانشکده‌ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران شد او از کودکی با هنر انس داشت؛ شعر می‌سرود داستان و مقاله می‌نوشت و نقاشی می‌کرد تحصیلات دانشگاهی‌اش را نیز در رشته‌ای به انجام رساند که به طبع هنری او سازگار بود ولی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی معماری را کنار گذاشت و به اقتضای ضرورت‌های انقلاب به فیلم‌سازی پرداخت


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 19:45  توسط محمد حسین  | 

زیارت عاشورا سرخ

 سه ماه قبل از شهادت شهيد صياد شيرازي، در ايام ماه مبارك رمضان در عالم خواب ديدم ايشان آمدند در منطقة عمومي طلائيه كه ما مشغول ساخت يك حسينيه در جوار شهداي گمنام بخاك سپرده شده در آنجا بوديم . در دست ايشان يك پارچه سفيد بود كه با خط سرخ بسيار زيبايي در آن زيارت عاشورا نوشته شده بود  و اين شهيد بزرگوار آن را به ما هديه کرد.
 وقتي بيدار شدم در ذهنم اينگونه آمد كه ايشان قصد دارند كمكي به ساخت اين حسينيه به ما برسانند. سه روز بعد ايشان را در مسير نماز ديدم، فردي كه هميشه مقيد به نماز اول وقت و جماعت بود، خدمتشان عرض كردم كه «امير، من يك خوابي را ديدم، نمي دانم تعبيرش چيست؟ و نمي دانم شما براي حسينيه چه كمكي مي‌خواهيد بكنيد؟»
 رفتم در اين فضا كه حتماً يك كمك مادي از ايشان بگيريم، ايشان در جواب به بنده با خنده گفتند «مگر اينكه از اين خواب‌ها براي من ببينيد ولي انشاءا... خير است.»
اما سه ماه بعد، فهميدم که حکمت اين زيارت عاشوراي سرخ چيست؟ درست روز شهادت ايشان، مصادف شد با روز افتتاح حسينيه طلائيه، همان روزي كه مسئولين استان خوزستان تشريف آورده بودند اين حسينيه را افتتاح كنند . در آن مراسم خبر شهادت اين شهيد بزرگوار را با ماجراي پارچه سفيد منقش به زيارت عاشورا، به حاضرين اعلام كرديم كه همگي متأثر شدند. آنجا به دوستان گفتم كه اگرچه شهيد صياد در ظاهر به حسينيه طلائيه چيزي نداد اما در واقع خون سرخش را براي امام حسين(ع) خرج کرد، و ما خون ايشان را در قالب زيارت عاشورا به خط سرخ ديديم كه براي ما تجلي كرد.
نجات ما در همين است
عمليات تفحص هم كه بعد از جنگ انجام شد مرهون حمايت، تلاش، كمك و راهنمايي‌هاي شهيد صياد بود. ايشان كراراً در نقاط و مقاطع حساس، مشاركت كردند و ما را هدايت كردند. حتي اولين باري كه ما اين طرح را آماده كرديم براي تقديم به محضر مبارك فرمانده معظم كل قوا، در معيت ايشان طي سفري كه با يك هيأت 110نفره براي بررسي وضعيت جبهه‌هاي جنوب رفته بوديم، آنجا بود كه ما به يك جمع‌بندي رسيديم و اين از بركات حضور و لطف و عنايت ايشان بود. شهيد صياد اشتياق وصف ناپذيري نسبت به ارزش‌هاي دفاع مقدس داشتند و بسيار مشتاق بودند كه خودشان را زودتر به دوستان شهيدشان برسانند.
حتي يك بار از طلائيه، هديه‌اي خدمت ايشان فرستاديم، اين هديه مقداري از خاك قتلگاه شهداي طلائيه بود كه در سال 77 طي نامه‌اي خدمت ايشان تقديم کرديم. ايشان در حاشيه اين نامه خطاب به بنده اظهار لطف كردند و مرقوم فرمودند:
«با اهداي سلام و تبريك و تهنيت در آستانه فرارسيدن عيد سعيد غدير :
1ـ به حال و روز شما عزيزان قبطه مي‌خورم و به همين دليل توصيه مي‌كنم، ضمن شكرگزاري به درگاه خداوند متعال از داشتن چنين موقعيتي، در استمرار و تداوم وضعيت كوشا باشيد كه نجات ما در همين رويه است.
2ـ هداياي بسيار پرمعنا و باارزشي است و انشاءا... توفيق بهره‌گيري از آن را داشته باشيم. ضمن آنكه دعاگوي همگي شما هستم، ملتمس دعا نيز مي‌باشم.»
اما در حقيقت اين ماييم که الآن بايد قبطه بخوريم به حال آن شهيد، او شاهد است و ما مشهود، او حاضر است و ما غايب.

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 19:17  توسط محمد حسین  | 

شهيد علي صياد شيرازي

علي صياد شيرازي در سال 1323 در کبود آهنگ مشهد به دنيا آمد و پس از سال ها مجاهدت و فداکاري در راه اسلام و انقلاب در تهران در حالي که جانشيني ستاد کل نيروهاي مسلح را بر عهده داشت توسط منافقين به شهادت رسيد.

صياد شيرازي در سال هاي دفاع مقدس مسئوليت هاي مختلفي را در ارتش جمهوري اسلامي ايران به عهده داشت که از آن جمله مي توان به فرماندهي نيروي زميني اشاره کرد ، نيرويي که در عمليات هاي مختلف نقش به سزايي را ايفا نمود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 18:1  توسط محمد حسین  | 

عملیات کربلا 8

تهديد دوباره‌ شهر بصره‌ و پاسخ‌ كوبنده‌ به‌ دشمن‌ علي‌رغم‌ عمليات‌ كربلاي‌4 كه‌ به‌ شكست‌ انجاميد، كربلاي‌5 توانست‌ تا حدودي‌ خواسته‌ فرماندهان‌ جنگ‌ را تأمين‌ كند. شايد مهمترين‌ دستاورد عمليات‌ بزرگ‌ كربلاي5 انهدام‌ بخش‌ عظيمي‌ از ماشين‌ جنگي‌ عراق‌ بود. به‌ همين‌ دليل‌ انجام‌ عمليات‌ در شرق‌ بصره‌ بار ديگر در دستور كار قرار گرفت. عمليات‌ «كربلاي‌8 » در دو محور با حضور نيروهاي‌ سپاه‌ در همين‌ راستا طراحي‌ شد تا توسط‌ دو قرارگاه‌ اجرا گردد. محور اول: آبگرفتگي‌ شمال‌ بوبيان، با فرماندهي‌ و هدايت‌ قرارگاه‌ قدس. محوردوم: حد فاصل‌ كانال‌ ماهي‌ تا جاده‌ شلمچه، با فرماندهي‌ و هدايت‌ قرارگاه‌ كربلا. از آنجا كه‌ موقعيت‌ زمين‌ در محور آبگرفتگي‌ «بوبيان» با منطقه عملياتي‌ قرارگاه‌ كربلا در غرب‌ «كانال‌ ماهي» تفاوت‌ داشت‌ و ميزان‌ فاصله‌ با دشمن‌ نيز متغير بود، براي‌ تعيين‌ زمان‌ آغاز عمليات‌ و محاسبه‌ مقدار زمان‌ لازم‌ براي‌ رسيدن‌ نيروها به‌ نقطه‌ درگيري‌ با دشمن، مشكلاتي‌ وجود داشت‌ كه‌ نهايتا ساعت‌2 و15 دقيقه‌ بامداد روز 18 فروردين‌1366 به‌ عنوان‌ زمان‌ مشترك‌ حمله‌ در هر دو محور انتخاب‌ شد. عمليات‌ كربلاي8 با رمز «يا صاحب‌ الزمان» (عجل‌ الله‌ تعالي‌ فرجه‌ الشريف) آغاز شد و مدت‌ 5 روز ادامه‌ پيداكرد. در اين‌ عمليات‌60 دستگاه‌ تانك‌ و نفربر و ده‌ها دستگاه‌ خودرو منهدم‌ گرديد و تعداد5200 تن‌ از افراد دشمن‌ كشته‌ و زخمي‌ و اسير شدند. غنايم‌ به‌ دست‌ آمده‌ شامل‌ ده‌ها دستگاه‌ تانك‌ و نفربر و تعدادي‌ خودرو گرديد. اين‌ عمليات‌ كه‌ با هدف‌ تأمين‌ «كانال‌ زوجي» در جنوب‌ شلمچه‌ و توسعه‌ منطقه‌ تصرف‌ و در غرب‌ كانال «پرورش‌ ماهي» انجام‌ شد، نيروي‌ زميني‌ سپاه‌ پاسداران‌ انقلاب‌ اسلامي‌ را به‌ كسب‌ تجربيات‌ تازه‌اي‌ نايل‌ ساخت. در اين‌ عمليات‌ محمدحسن‌ قاسمي‌ طوسي‌ مسئول‌ اطلاعات‌ و عمليات‌ لشكر25 كربلا و حبيب‌الله‌ كريمي‌ فرمانده‌ توپخانه‌63 خاتم‌الانبيا9))، به‌ شهادت‌ رسيدند.
نام‌ عمليات: كربلاي‌8
زمان‌ اجرا:1/18 /1366
مدت‌ اجرا:5روز
تلفات‌ دشمن:‌ (كشته، زخمي‌ و اسير5200)
رمز عمليات: يا صاحب‌ الزمان‌
مكان‌ اجرا: شرق‌ بصره‌ عراق‌ - محور جنوبي‌ جنگ‌ در غرب‌ شلمچه‌  ارگان‌هاي‌ عمل‌كننده: سپاه‌ پاسداران‌ انقلاب‌ اسلامي‌
اهداف‌ عمليات: پاسخ‌ به‌ شرارت‌هاي‌ دشمن‌ در خليج‌ فارس، تهديد شهر بصره‌ عراق‌ و تأمين‌ كانال‌ زوجي‌ و توسعه‌ منطقه‌

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 فروردین1387ساعت 17:50  توسط محمد حسین  | 

پانزدهم فروردین ماه سالروز ولادت سردار حاج احمد متوسلیان

زندگينامه:
سال 1332 و مقارن با كودتای سياه آمريكايي در محله امامزاده سيداسماعيل خيابان مولوي تهران نوزادي چشم به جهان گشود كه ولادتش كاشانه كوچك مؤمن و زحمتكش «متوسليان يزدی» را غرق در نور و سرور مي‌كند. در گوش نو رسيده كوچك اذان و اقامه مي‌خوانند و او را احمد مي‌نامند.

مادرش مي‌گويد:
احمد كلاَ بچه ساكتي بود. مثل پسربچه‌هاي همسن و سال خودش نبود؛ شر و شوري نداشت. از همان كوچكي خيلي گوشه‌گير بود و هميشه‌ يك گوشه‌اي تنها براي خودش مي‌نشست.
احمد متوسليان دوران تحصيلات خود را در دبستان اسلامي «مصطفوي» سپري كرد. از همان كودكي ضمن اشتغال به درس و مدرسه به رغم نارسايي قلبي و ضعف توان جسمي در مغازه شيريني‌فروشي پدرش،‌ قنادي متوسليان يزدي واقع در بازار تهران كارگري كوشا و زحمتكش بود.
احمد دهساله بود كه قيام توفنده مردم مسلمان تهران در پانزدهم خرداد 1342 در دفاع از رهبر رشيد نهضت حضرت امام خميني و سركوبي وحشيانه مردم توسط چكمه‌پوشان رژيم ستمشاهي را به نظاره نشست.
پس از پايان تحصيلات مقطع ابتدايي در هنرستان صنعتي اخباريون، ثبت‌نام كرد و در كلاس شبانه اين هنرستان مشغول به تحصيل در رشته برق صنعتي شد.
پس از پايان تحصيلات مقطعه ابتدايي در هنرستان صنعيت اخباريون، ثبت‌نام كرد و در كلاس شبانه اين هنرستان مشغول به تحصيل در رشته برق صنعتي شد.
پس از پايان تحصيلات متوسطه به سال 1351 احمد در سن نوزده‌سالگي موفق به اخذ مدرك ديپلم فني گرديد و در يك شركت خصوصي تأسيسات فني استخدام و مشغول به كار شد. همزمان، با تشكل‌هاي مكتبي و سياسي پيرو خط امام (ره) نيز رابطه تنگاتنگي برقرار كرد. عمده فعاليت‌هاي او در اين دوران. مشاركت در پخش مخفيانه اعلاميه‌ها و پيام‌هاي پير در تبعيد و امام انقلاب، حضرت روح‌الله در سطح محلات جنوبي شهر تهران بود.
در بهار سال 1375 احمد به بهانه مأموريت شغلي در خارج از مركز راهي شهرستان خرم‌آباد شد و براي عادي‌سازي تحركات خود در سطح استان لرستان و سهولت فعاليت‌ نيمه مخفي خود به عنوان كارگر برق آغاز به كار كرد. مادر بزرگوارش مي‌گويد:
در يك شركت خصوصي كار مي‌كرد و رفته بود خرم‌آباد. آنجا درگير پخش اعلاميه بود كه او را با دو نفر ديگر از دوستانش مي‌گيرند. آن دو نفر زن و بچه داشتند و به همين دليل به محض دستگيري، احمد تمام مسئوليت چاپ و تكثير اعلاميه‌ها را به گردن گرفت تا پرونده آنها را سبكتر كند.
در زندان فلك‌الافلاك خرم‌آباد و در زير سخت‌ترين شكنجه‌ها احمد مقاومت كرد و دم بر نياورد. با روي كارآمدن دولت ازهاري و ترفند جديد رژيم، مبني بر آزادي زندانيان سياسي اسم احمد جزو اسامي زندانياني بود كه قرار بود آنها را آزاد كنند، بالاخره در هفتم آذر 1357 احمد از زندان رهايي يافت.
به محض آزادي از زندان به خدمت زير پرچم احضار شد. پس از اعزام به خدمت در مركز زرهي شيراز دوره تخصصي تانك را با موفقيت طي كرد و پس از پايان دوران آموزشي با درجه گروهبان دومي و رسته سازماني فرمانده تانك به شهر مرزي سرپل ذهاب در غرب كشور اعزام شد. به رغم فضاي سراسر خفقان حاكم بر ارتش طاغوت، گروهبان دوم زرهي احمد متوسليان از كمترين فرصت‌ها براي افشاي ماهيت ضداسلامي و اجنبي‌پرست رژيم در بين سربازان همرديف خود به نحو احسن استفاده مي‌كرد. با فرار ذلت بار شاه و همزمان با گسترش تظاهرات مردمي و فرار روزافزون نظاميان مسلمان از پادگان‌ها احمد در اوايل بهم 1357 به تهران بازگشت و بلافاصله نقش رابط و هماهنگ كننده تظاهرات مردمي در محلات جنوبي شهر تهران را برعهده گرفت.
در جريان درگيري‌هاي مسلحانه روزهاي سرنوشت ساز 21، 22 بهمن سال 1357 هميشه مي شد احمد را ديد كه بي‌پروا و خستگي‌ناپذير رهبري كننده مصاف مردم مسلح بانيروهاي روحيه باخته ساواك و گارد مردور شاهنشاهي است. مادرش مي‌گويد:
انقلاب كه پيروز شد احمد در خانه نبود. صبح تا شب در پادگان درگير كارهاي سپاه و مسائل انقلاب بود. ما هم كه مي‌ديدميم اين بچه دارد براي اسلام كار مي‌كند چيزي به او نمي‌گفتيم. خود احمد مي‌گويد: بعد از سربازي وقتي مراحل نهايي انقلاب طي شده با به ثمر رسيدن نهضت وارد سپاه شدم. دوره سوم آموزش نظامي سپاه را در سعدآباد تهران گذراندم و از همان تاريخ به فضل پروردگار در سپاه مشغول به فعاليت بودم.
در بهار سال 1358 و آغاز درگيري‌هاي گنبد احمد به آن ديار شتافت تا با دشمنان انقلاب به مبارزه برخيزد. در بازگشت از درگيري گنبد و تشكيل گردان‌هاي رزمي سپاه، فرماندهي گردان دوم سپاه به احمد واگذار شد.
در همين زمان امپريالسيم جهاني با ايجاد درگيري در كردستان به جنگ با انقلاب برخاست و احمد و رزم‌آوران همراهش در وهله نخست عازم بوكان شدند. شهري كه حكم ستاد پشتيباني و لجستيك ائتلاف ضد انقلاب را داشت. احمد به مدد لياقت و تدبير و قدرت فرماندهي خود توانست اين شهر را آزاد و اشرار مسلح را متواري كند. سپس روانه مهاباد شد، شهري كه ضدانقلاب آن را دژ شكست‌ناپذير خود مي‌ناميد. وي با يك نقشه حساب شده و استعانت از پروردگار، اين شهر را نيز آزاد كرد.
مقصد بعدي احمد شهر سقز بود. اين شهر نيز در پي انقلاب مقدس سبزپوشان سپاه و رزم‌آوران ارتش جمهوري اسلامي ايران از لوث وجود ضدانقلابيون پاكسازي شد.
ضدانقلاب كردستان كه سنندج را در اختيار داشت، سرمست از اين توفيق عربده مي‌كشيد و نيروهاي انقلاب را به رويارويي فرا مي‌خواند. ديگر زمان صبر و سكوت سپري شده بود. براساس همين ضرورت، احمد به اتفاق معاون سلحشور خود شهيد محمد توسلي همراه با جمعي از رزمندگان سپاه و ارتش و با هدايت شهيد بروجردي به سنندج يورش بردند. و پس از جنگي مردانه و دادن صدها شهيد اين شهر را نيز آزاد كردند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 12:59  توسط محمد حسین  | 

12 فروردین ماه روز جمهوری اسلامی ایران

نهال انقلاب اسلامی که با نثار خون بهترین فرزندان ایران رشد کرده بود، سرانجام در۲۲ بهمن ۱۳۵۷ به بار نشست، و با پیروزی انقلاب اسلامی و تشکیل دولت موقت از سوی امام(ره) زمینه مهمترین همه پرسی تاریخ ایران زمین جهت تعیین نوع حکومت فراهم شد.
در این روز ساختار جدید سیاسی اجتماعی بر مبنای آرای اکثریت ۲/۹۸% تثبیت، و نظام جمهوری اسلامی رسماً به تایید ملت مسلمان ایران رسید.
در این روز پر برکت، نظامی متولد شد که نور اسلام عزیز را پس از گذشت قرنهای زیاد دگر باره نه تنها در ایران اسلامی بلکه در سراسر جهان متجلی ساخت. شعار اصلی انقلاب؛ استقلال،آزادی، جمهوری اسلامی که توسط میلیونها ایرانی آزاده و مسلمان در طول مبارزات درجای جای ایران اسلامی فریاد کشیده شده بود، حکومتی را پایه ریزی کرد که عدالت اسلامی یکی از اهداف عالیه آن بود.
در این شعار، استقلال به عنوان نخستین هدف مطرح شده بود که امت مسلمان ایران می خواهد« اراده ملی» خود را حاکم بر مقدرات خویش سازد تا بتوانند از نفوذ و دخالتهای بیگانگان رهایی یابد و چه زیبا و متین امام(ره) فرموده است: اگر استقلال کشور خودمان را تحصیل نکنیم سایر چیزها درست نخواهد شد.
تشکیل جمهوری اسلامی نه تنها اراده ملی را بر سرنوشت خود تثبیت کرد و برای آنان استقلال و آزادی را به ارمغان آورد، بلکه این بارقه امید در دل محرومان و مستضعفان جهان درخشید که بعد از قرنها رنج و درد، جلوه ای از وعده خداوند تبارک و تعالی را شاهد باشند.
امام (ره) در تاریخ ۱۲ فروردین ۱۳۵۸، طی پیامی فرمودند: خداوند تعالی وعده فرموده است که مستضعفین ارض را به امید و توفیق خودش، به مستکبرین غلبه دهد وآنها را امام و پیشوا قرار دهد. وعده خداوند تعالی نزدیک است . من امیدوارم که ما شاهد این وعده باشیم و مستضعفین بر مستکبرین غلبه کنند چنانکه تاکنون غلبه کردند... من از عموم ملت ایران تشکر می کنم که در این رفراندوم شرکت کردند و رای قاطع خودشان را که باید گفت صد درصد پیروزی بوده است، دادند و به جمهوری اسلامی هم رای دادند... جمهوری اسلام است که احکام مترقی او بر تمام احکامی که در سایر قشرها و سایر مکتبهاست تقدم دارد.
شعار اصلی دیگر، کلمه آزادی بود. در رابطه با آزادی نظرات مختلف و متعددی مطرح می شود؛ اما در اسلام، آزادی جامع ترین و مانع ترین معنا را در بردارد و آن عبارت است از : شرایط سیاسی – اجتماعی لازم برای رشد و تعالی فرد و مردم که در آن موانع قانونی و فراهنگی مثل عرف و عادت و موانع سیاسی، مانند سلطه طاغوت و استعمار و استبداد وجود نداشته باشد. یعنی انسان در انتخاب عقیده و بیان و نشر آن در چهارچوب قوانین الهی آزاد است، به طوری که مردم بتوانند هدایت و رشد و تعالی یابند.
و هدف نهایی، کلمه جمهوری اسلامی بود که از به هم پیوستن جمهوری و اسلامی به دست آمده است. کلمه جمهور به معنای توده مردم است و منظور از گنجاندن چنین کلمه ای برای نظام شکل گرفته بعد از انقلاب، اتکا داشتن و تعیین کننده بودن رای مردم در سرنوشت خود و کلیه امور اجرایی کشور می باشد و به طور کلی حکومتی را تبیین می کند که برای تامین زندگی دنیایی مردم متکی به مردم باشد.
واژه اسلامی هم به سبب تمایز آن از دیگر نظامهای جمهوری است که ویژگیهای خاص خود را دارد که در آن ارزشهای الهی و قرآنی بر تمامی شئون حاکمیت دارد و همچنین ولی فقیه که بر طبق نظام الهی، ولایت امر و امامت امت را بر عهده می گیرد، علاوه بر تامین زندگی مردم، مسئوولیت هدایت مردم و کمک به رشد و تعالی آنان را نیز بر عهده دارد. برای تحقق این بخش حیاتی از شعار اصلی انقلاب، نیاز بود تا رسما نظام مشخصی حاکم بر ایران شود و در این راستا بود که رهبری انقلاب اسلامی دراولین روزهای پس از پیروزی رفراندم رسمی را در خصوص تعیین نظام حاکم بر کشور برنامه ریزی فرمودند و به عنوان راهبرد همگانی نیز فرمودند : " اینجانب به جمهوری اسلامی رای می دهم و از شما هم می خواهم که به آن رای دهید. "
دقیقاً در همین زمان وسوسه های خناسان شروع شد. از جمله اینکه مطرح کردند که حکومت بر اساس «جمهوری» بدون قید دیگری یا اینکه جمهوری دمکراتیک و... باشد. لذا امام امت با احساس خطر انحراف فرمودند:« رای بدهید به جمهوری اسلامی، نه یک حرف زیادتر و نه یک حرف کمتر.»
و مردم در روزهای دهم و یازدهم فروردین ۱۳۵۸ با حضوری آگاهانه در پای صندوقهای رای، پیروزی نهایی انقلاب اسلامی را با آرای عظیم و باور نکردنی خود تحقق بخشیدند.
بدین ترتیب مبارزات مستمر و پیگیر امت مسلمان ایران در برپایی حکومت اسلامی تحقق یافت و عصر نوینی در تاریخ ایران و اسلام آغاز شد. امام خمینی به شکرانه این پیروزی درخشان در پیام خود فرمودند: ... من به دنیا اعلام می کنم که در تاریخ ایران چنین رفراندومی سابقه ندارد که سرتاسر مملکت با شوق و شعف و عشق و علاقه به صندوقها هجوم آورده و رای مثبت خود را در آن ریخته و رژیم طاغوتی را برای همیشه به زباله دان تاریخ دفن کنند...
... من از این همبستگی بی مانند که همه به ندای آسمانی واعتصموا بحبل الله جمیعاً و لاتفرقوا لبیک گفتند و به اتفاق آرا به جمهوری اسلامی رای مثبت دادند و رشد سیاسی و اجتماعی خود را به شرق و غرب ثابت کردند ، تقدیر می کنم....
+ نوشته شده در  یکشنبه 11 فروردین1387ساعت 18:20  توسط محمد حسین  | 

خاطره ای از ازدواج شهید همت


هر وقت با او از ازدواج صحبت مي‌كردیم لبخند مي‌زد و مي‌گفت‌: "من همسری مي‌خواهم كه تا پشت كوههای لبنان با من باشد چون بعد از جنگ تازه نوبت آزادسازی قدس است‌." فكر مي‌كردیم شوخی مي‌كند اما آینده ثابت كرد كه او واقعا چنین مي‌خواست‌. در دیماه سال هزار و سیصد و شصت ابراهیم ازدواج كرد‌. همسر او شیرزنی بود از تبار زینبیان‌. زندگی ساده و پر مشقت آنان تنها دو سال و دو ماه به طول انجامید از زبان این بانوی استوار شنیدم كه مي‌گفت‌:

            عشق در دانه است و من غواص و دریا میكده                      سر فرو بردم در اینجا تا كجا سر بر كنم
            عاشقان را گر در آتش مي‌پسندد لطف دوست                    تنگ چشمم گر نظر در چشمه كوثر كنم

بعد از جاری شدن خطبه عقد به مزار شهدای شهر رفتیم و زیارتی كردیم و بعد راهی سفر شدیم‌. مدتی در پاوه زندگی كردیم و بعد هم بدلیل احساس نیاز به نیروهای رزمنده به جبهه‌های جنوب رفتیم من در دزفول ساكن شدم‌. پس از مدت زیادی گشتن اطاقی برای سكونت پیدا كردیم كه محل نگهداری مرغ و جوجه بود‌. تمیز كردن اطاق مدت زیادی طول كشید و بسیار سخت انجام شد‌. فرش و موكت نداشتیم كف اطاق را با دو پتوی سربازی پوشاندم و ملحفه سفیدی را دو لایه كردم و به پشت پنجره آویختم‌. به بازار رفتم و یك قوری با دو استكان و دو بشقاب و دو كاسه خریدم‌. تازه پس از گذشت یك ماه سر و سامان مي‌گرفتیم اما مشكل عقربها حل نمي‌شد‌. حدود بیست و پنج عقرب در خانه كشتم‌. بدلیل مشغله زیاد حاج ابراهیم اغلب نیمه‌های شب به خانه مي‌آمد و سپیده‌دم از خانه خارج مي‌شد‌. شاید در این دو سال ما یك ۲۴ ساعت بطور كامل در كنار هم نبودیم‌. این زندگی ساده كه تمام داراییش در صندوق عقب یك ماشین جای می‌گرفت همین قدر كوتاه بود‌.

 

+ نوشته شده در  شنبه 10 فروردین1387ساعت 23:8  توسط محمد حسین  | 

12 فروردين ماه سالروز ولادت سردار عاشورايي خيبر شهيد حاج محمد ابراهيم همت در سال 1334

به روز 12 فروردین 1334 ه.ش در شهرضا در خانواده ای مستضعف و متدین بدنیا آمد. او در رحم مادر بود كه پدر و مادرش عازم كربلای‍ معلّی و زیارت قبرسالارشهیدان و دیگر شهدای آن دیار شدند و مادر با تنفس شمیم روحبخش كربلا، عطر عاشورایی را به این امانت الهی دمید.
محمد ابراهیم درسایه محبّت‍ های پدر ومادر پاكدامن، وارسته و مهربانش دوران كودكی را پشت‍سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد. در دوران تحصیلش از هوش واستعداد فوق‍العاده‍ای برخوردار بود و با موفقیت تمام دوران دبستان و دبیرستان را پشت سر گذاشت.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 10 فروردین1387ساعت 23:7  توسط محمد حسین  | 

 از حدود 2700 نامه‏اى كه زائران اردوهای راهیان نور نوشته بودند و درون ضریح شیشه‏اى شهداى شلمچه انداخته بودند، نمونه هایی را با هم می خوانیم:

 *دختری که پدرش مفقود الاثر بوده روى یک دستمال كاغذى نوشته بود:

بابا! این همه راه آمدم تو را پیدا كنم؛ ولى نه تنها تو را پیدا نكردم، بلكه خودم را هم گم كردم .

یكى قطره باران ز ابرى چكید

خجل شد چو پهناى دریا بدید

كه جایى كه دریاست، من كیستم‏

گر او هست، حقا كه من نیستم

  *یكی دیگه از زائران خطاب به سر قطع شده شهید عبدالرسول حسنى سروده بود:

اى كه رسیده‏اى به او

با من خسته دل بگو

نقش خیال روى او

یاد وصال كوى او

چیست مگر سبوى تو

مستى و رنگ و بوى تو

واى كه نقش روى تو

از نظرم نمى‏رود

اى تو همه نگار من

بود تو اعتبار من

پاك كن این غبار من

تیرگى تبار من

اشك من و جلاى تو

دست من و دعاى تو

درد من و دواى تو، آه من و صفاى تو 

*در طلاییه، جوانى در حالى كه به شدت منقلب بود و با حیرت و بهت در آن فضاى مقدس قدم بر مى‏داشت، در مقابل تصویر پاها و سر قطع شده شهید حسنى متوقف شده بود و در پى اصرار مسئول آن قسمت، قلم به دست گرفت و چنین نوشت:

اى شهید! از این كه زنده‏ام، شرمنده‏ام.

راستى شهدا چه كردند؟ چگونه زیستند و چگونه عاشقانه جان دادند؟

نسل جوان ما در مواجهه با این همه فداكارى و جانبازى، به سرعت به زندگى الهى و پرواز عرفانى دل مى‏بندد و حماسه شهدا و ماندگارىِ یادشان و تأثیرگذارىِ اخلاصشان را تأیید نداى فطرت خویش مى‏یابد؛

مرغ باغ ملكوتم، نیم از عالم خاك                     چند روزى قفسى ساخته‏اند از بدنم‏

یكى از بزرگترین موانع رشد و تعالى اخلاقى انسان‏ها، عقده فرافكنى است. آن زمانى كه انسان به جاى آن كه دیگران را در شكست‏هاى خود مقصر قلمداد كند، به توانمندى‏ها و قدرت‏هاى نهفته خود توجه كند، نوسازى معنوى او شروع مى‏شود. به همین جهت آن لحظه‏اى كه یك جوان به این نتیجه مى‏رسد كه با وجود نابسامانى‏هاى فرهنگى در جامعه و شرایط غیر مساوى اجتماعى براى رشد افراد، اراده او برتر از همه این عوامل سعادت و كمال است، نقطه عطف حیات معنوى او تكوین مى‏یابد.

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

و اندر آن ظلمت شب، آب حیاتم دادند

چه مبارك سحرى بود و چه فرخنده شبى

آن شبِ قدر كه این تازه براتم دادند

ایستادگى در جزیره مجنون در زیر یك میلیون و دویست هزار گلوله توپ و خمپاره و پایدارى و فداكارى و قطعه قطعه شدن در سه راهى شهادت طلاییه، در زیر یك میلیون گلوله دشمن و رقص خون و عشق در محضر معبود و رفیق اعلا، مصداق این آیه منور الهى است

ان الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل علیهم الملائكة الا تخافوا و لا تحزنوا و ابشروا بالجنة التى كنتم توعدون؛ آنان كه گفتند پروردگار ما الله است و سپس (مردانه) پایدارى نمودند، ملائكه رحمت بر آنان نازل مى‏شوند (در حالى كه وعده مى‏دهند به آنها) كه نهراسید و غمگین مباشید و بشارت باد بر شما بهشتى كه وعده داده مى‏شدید.

*یكى از سرداران سپاه در حسینیه حضرت ابوالفضل طلاییه، در جمع دانشجویان راهیان نور می گفت:

برادران تفحص، چند شهید پیدا كرده بودند كه یكى از آنها بوى عطر خاصى مى‏داد. به جمعیت حاضر گفتم: یك نفر بیاید و این استخوان‏هاى خرد شده را بو بكند. یك دانشجوى مشهدى آمد و شهید را بویید و بعد غش كرد؛ سپس یك جوان اهل كرج آمد و جمجمه شهید را بویید؛ سپس با تعجب گفت: آیا به این عطر و گلاب زده‏اید؟ گفتیم: نه برادر، بقیه اعضاى این شهید مظلوم نیز موجوداست و... . این جوان شروع كرد به گریه و گفت: من آمدم شما را مسخره كنم؛ اما مى‏بینم این بدن 12 سال زیر خاك بوده، اما بوى عطرش این فضا را پر كرده، ولى من 24 سال از خداوند عمر گرفتم و هنوز بوى شك و تردید مى‏دهم.

امروز سفر به سرزمین خاطره‏ها و حماسه‏ها، موجب عزم و تصمیم جدید در زندگى مى‏شود و جوانان ما را از بى هدف زیستن بر حذر مى‏دارد و دریچه‏اى جدید به سوى خدا و معراج و تعالى به رویشان مى‏گشاید.

امام راحل مى‏گوید:

«قدم اول در سلوك، یقظه (بیدارى) است» و پس از آن عزم و اراده بر حركت به سوى محبوب. و بهترین تأثیر مناطق جنگى همین است كه حالت بیدارى و شرمندگى در جوانان و زائران ایجاد نموده است. بیشتر مطالبى كه بر روى كفن شهیدان و یا تابوت كاروان شهدا نوشته شده است، این جمله است: «شهدا شرمنده‏ایم». 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 فروردین1387ساعت 15:25  توسط محمد حسین  | 

با شهدا

شلمچه قدمگاه حضرت زهرا (س) نيز خوانده مي‌شود. راوي كاروان مي‌گفت، خيلي از رزمنده‌ها بارها وجود مقدس حضرت را حس كرده‌اند. بچه‌ها با نام مبارك زهرا (س) مي‌جنگيدند و با دعاي ايشان پيروز مي‌شدند؛ حال مگر ممكن است كه آن حضرت به شلمچه پا نگذارد.

آري! فاطمه (س) اين ياس عصمت، به شلمچه پا گذاشته است. اين را همة اهل دل مي‌دانند. از آنجا كه پيامبر (ص) پيوسته مي‌فرموده اند:

«من بوي بهشت را از فاطمه استشمام مي‌كنم»

شلمچه هم بوي بهشت مي‌دهد و من وقتي مي‌نويسم: «شلمچه»، قلم خوشبو و معطر مي‌شود.

همراه با خاطرات به ياد ماندني و سخنان آموزندة همراهان كاروان، به زيارت شلمچه نايل شديم. اطراف جاده پر از مين.مسؤول كاروان نيز پيوسته به اين نكته اشاره مي‌كرد و از زايران مي‌خواست كه وقتي پياده مي‌شوند به طرفين جاده نروند. مي‌گفت منطقه به طور كامل پاكسازي نشده است!

موشك‌ها و راكت‌هايي به چشم مي‌خورد كه عمل نكرده، با سر در خاك فرو رفته و به خاك مقدس شلمچه سجده كرده بودند و هنوز هم سر از سجده برنداشته‌اند.

در گوشه‌اي از دشت، در يك محوطه كوچك دايره‌اي شكل، اسباب و اثاثيه رزمنده‌هاي مهاجر را جمع كرده بودند؛ كلاه‌هاي سوراخ شده، وسايل ساده و كم قيمت، قمقمه‌هاي پاره شده و…

مهمان ضيافت خطر، هيچ نداشت

هنگامي كه مي‌رفت سفر، هيچ نداشت

گمنام‌ترين شهيد را آوردند

جز پاره‌اي از عشق، دگر هيچ نداشت

شعلة آتش از جگرها زبانه مي‌كشيد؛ ولي نمي‌توانست ترجمان حتي واژه‌‌اي از شيون دل‌هاي خسته باشد. آنجا گريه كرديم؛ نه فقط براي شهدا، بلكه بيشتر به خاطر بر جاي ماندن خودمان.

عشق بود و داغ بود و سوز بود

آه!‌گويي اين همه ديروز بود

اينك اما در نگاهي راز نيست

در گلويي عقدة آواز نيست

آه مردم! واي بر فردايمان

كهكشان‌ها مي‌روند از يادمان

پس از ملاقات با شلمچة پر خاطره، به سوي بندر خرمشهر حركت كرديم. بندري كه پيش از جنگ، يكي از بنادر شلوغ و پر درآمد كشورمان بود كه حالا ساكت و آرام در تفكر فرو رفته است؛ حتي صداي سوت يك كشتي هم شنيده نمي‌شود. در طول مسير، لنج‌هاي زيادي از كار افتاده‌اند.

دو تا از ناوچه‌هاي خودي هم در بين كشتي‌ها وجود داشت كه توسط هواپيماهاي دشمن در همان ابتداي تهاجم، بمباران شده و براي هميشه از حركت، كناره گرفته و پوسيده و زنگ زده بودند، ولي هنوز پرچم آشناي كشور امام زمان (عج) بر فرازشان به دست باد نوازش مي‌شد.

نماز ظهر يكشنبه را در آغوش مسجد خرمشهر خوانديم و بعد از ظهر راهي منطقه عملياتي كربلاي چهار و پنج شديم. آنجا هنوز آبستن مين‌هاي خفته‌اي بود كه هر از گاهي بيدار مي‌شدند و كبوتري پاك را پرواز مي‌دادند. سينة جنوب لبريز بود از بغض‌هاي نتركيده كه گاه‌گاهي در قالب انفجار مين مي‌تركيد. تمام منطقه پر بود از بازمانده‌هاي سنگرها، خاكريزها و تانك‌هاي منهدم شده دشمن.

از كانال آبي گذشتيم و به خاكريزي نسبتاً مرتفع رسيديم كه آن طرفش مرز عراق بود. كنار خاكريز، مرقد چندين شهيد گمنام بود و مجموعه‌اي گويا از وسايل ساده‌اي كه مظلوميت رزمندگان اسلام را فرياد مي‌كرد. آنجا نيز بچه‌هاي كاروان صورت دل را به خاك بر جا مانده از افلاكيان خاكي ماليدند و من نيز به دنبال همسفران در تب و تاب بودم و خاك مقدس و پر رمز و راز منطقه را در مشت مي‌فشردم.

نخل‌هاي آنجا سالهاست كه بي‌سر در قيام نمازي عاشقانه ايستاده‌اند؛ رو به قبلة عشق.

اي بسيجي‌ها چه تنها مانده‌ايد

از گروه عاشقان جا مانده‌ايد

اي بسيجي‌ها زمان را باد برد

آرزوهاي نهان را باد برد

فرصت دل را سپردن هم گذشت

بخت حتي خوب مردن هم گذشت

راوي كاروان مي‌گفت: شبهاي عمليات كربلاي پنج بودكه به دليل صاف بودن هوا و وجود نور مهتاب، فرماندهان در مورد اجراي عمليات ترديد داشتند. رزمنده‌ها هم بي‌تاب و بي‌قرار مرتب اصرار به حمله مي‌كردند و مي‌گفتند: ما براي عمليات آماده‌ايم، به ما نگوييد نه! كه ما را آتش مي‌زنيد. بالاخره مقرر شد از حضرت امام كسب تكليف كنند تا باز هم به كلام روحاني امام‌شان به دلهاي بي‌قرار، قرار آورند و تكليف را هر چه باشد، از او بشنوند.

در آن ايام امداد غيبي خداوند نيز مددرسان شد؛ چرا كه قبل از عمليات گرد و غبار شديدي ايجاد شد و دشمن را از فعاليت‌هاي رزمنده‌ها غافل ساخت. ساعتي از شروع عمليات هم نگذشته بود كه هوا ابري شد و باران تندي باريدن گرفت و اين بار دست خدا از آسمان به ياري شتافت. چنين باراني در آن موقع سال بسيار عجيب بود. اين گونه بود كه دلدادگان امام (ره) به تمام اهداف از پيش تعيين شدة خود رسيدند و در سايه الطاف حضرت باريتعالي گلوي دشمن را فشردند.

غروب بود و خورشيد خسته، كم كم پلك‌هايش را مي‌بست و به خواب مي‌رفت. ناچار بوديم منطقه را ترك كنيم. پا كه بر سينه آن خاك مي‌گذاشتم؛ بار شرمندگي بر دوش دلم سنگيني مي‌كرد. آخر من عاصي، پا روي سينة خاكي مي‌گذاشتم كه بچه‌ها در شبهاي عمليات، صورت‌هاي آسماني‌شان را بر آن مي‌نهادند؛ اين گستاخي نابخشودني بود. با هر حالي كه بود، جسمهايمان سوار اتوبوس شد ولي قلب‌هايمان بر جاي ماند و همچنان در خاك‌هاي مقدس منطقه غلت مي‌زد و شيون مي‌كرد.

دوباره به خونين شهر برگشتيم و باز براي اقامه نماز به ميهماني آئينة مقاومت بچه‌هاي خونين شهر ـ مسجد جامع ـ رفتيم و سپس به اردوگاه بازگشتيم. فرداي آن روز قرار بود به آبادان و فاو برويم.

ساعت هفت و سي دقيقه صبح، سوار اتوبوس‌ها شديم و حركت كرديم. از خرمشهر تا آبادان يك ربع راه بود. به زودي خود را در آغوش آبادان يافتيم. خيلي سرسبز بود؛ بيابان‌هاي اطرافش پر بود از نخل‌هاي جوان. در همين نخلستان‌ها، نخل‌هاي نيم سوخته‌اي هم در آغوش خاك، ايستاده، آرميده بودند؛ گويي پيش ازمردن زندگي را زاده بودند. كاش مي بوديد و مي ديديد! در آنجا تكه پاره‌هاي بدنه نخل‌ها به گوشه و كنار افتاده بود. در آن لحظات پيوسته به ياد پاره‌هاي جگر امام حسن (ع) مي‌افتادم.

ديدن مناظر، حتي از شيشة اتوبوس هم جذاب بود. نخل‌هاي بي‌سر، در پي ما كه زائر سرزمين نور بوديم مي‌دويدند. انگار حرفي براي گفتن و يا پيغامي براي بردن، داشتند و ما را محرم راز و «پيغامبراني» امين يافته بودند.

از آبادان گذشتيم و راهي دياري شديم كه دنيايي از حرفهاي ناگفتني در ساحلش پهلو گرفته بود. به لب اروند كه رسيديم هنوز عراق را مقابل خويش داشتيم. شايد به فاصله 200، 300 متر و بعد فاو، حتماً نامش را شنيده‌ايد!

درمنطقه فاو علي رغم تصور ما، داغي هوا بيداد مي‌كرد؛ آنچنانكه نفس كشيدن مشكل بود. مسير نه چندان طولاني را پياده آمده بوديم ولي همه از داغي هوا كلافه بوديم. با خود فكر مي‌كردم كه چگونه رزمنده‌ها بي‌هيچ گله و شكايتي مدت‌ها بي‌آب و غذا در همين گرماي جانفرسا به شوق رضاي معبود مي‌جنگيدند. فهميدم كه اگر تنهاي پاي مقاومت جسمي در ميان بود، مقاومترين افراد هم مدت زيادي در منطقه تاب نمي‌آوردند و اگر تسليم مرگ نمي‌شدند، لااقل اسير بيماري مي‌شدند، ولي چون روحشان عاشق و مقاوم بود، جسمشان نيز تابع بود. نمي‌دانم هيچ يك از رزمندگان در فاو متوجه شرايط آب و هوايي منطقه كه قرار را از انسان مي‌گرفت، مي‌شده‌اند يا نه؟! يا آنقدر گرم تقسيم كردن عشق مي‌شده‌اند كه آب و هوا را فراموش مي‌كرده‌اند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 19:45  توسط محمد حسین  |