تبليغاتX
با شهدا - شهیدان را...

با شهدا

!!کجایند مردان بی ادعا

شهیدان را...

کدام واله و شیدا و مشتاقی است که دستهای محبوب را گشاده ببیند و به دامنش نگریزد؟
برای اینکه از شمار داوطلبان کاسته گردد، چنین گفته شد :
" دل خوش نکنید، شهادتی از آن دست که تصور می کنید نیست، به عبور از میدان مین نمی ماند که بی درنگ دیدار حسین را بدنبال داشته باشد."
چنین نیست که شهادت در دوقدمی انتظار بکشد،اینجا معطل کردن دشمن مطرح است.
هر چه طولانی تر جان دادن و دشمن را به خود مشغول کردن مهم است.
اینجا زخم برداشتن و دویدن، تیر خوردن و نیفتادن ،قطره قطره خون را در خشاب کردن و لحظه لحظه و با تأنی ماشه چکاندن، حتی تن مجروح را به اسارت دشمن سپردن، اینجا شهادت را جرعه جرعه نوشیدن ارزشمند است.

 


به نظرمی رسید این ترفند کارساز بیفتد و هجوم داوطلبان را مانع شود و از التهاب بکاهد.
گمان می رفت که این کلام، حتی داوطلبان شهادت را غربال کند و ازمیان صادق ترین عاشقان نیز دست به گلچینی بزند.
اما آنچه گفته آمد هر چند بر تحیر ما افزود، اما ازشمار
عاشقان، هیچ کم نکرد. تحیر، خاص ما بود که زمینی بودیم و درآن فضا به رعایت استنشاق می کردیم. کوه دل هیچکدام نه تنها از جای نجنبید که همگان را اشتیاق لحظه دیدار شدت گرفت و نور پدیدار مدهوششان کرد و بی خودیشان بخشید.
درهای بهشت با تمام وسعت، تنگی می کرد و هر کس در این تلاش بود که خود را به درون خانه، راهی بگشاید. اما این در مدخل همگان نبود، مرکب محدود بود و سوارانی محدود می طلبید.
انتخابی می بایست و جز خدا هیچکس شایسته این گزینش نبود،در آن رونق بازار شهادت و جز به فتوای خدا هم کسی سر نمی سپرد و تن در نمی داد.
بی تردید منتخبین را خدا برگزید، با دست های خودش.
یکی می گفت تو بزرگتری،تو همیشه گذشت می کردی، این بار هم جایت را به من واگذار و بگذر.
و پاسخ می شنید که همه برای اینجا بود! اما ایثار در اینجا را نمی توانم،خودخواهی هم اگر هست باشد! خودخواهی شیرینی است!
دیگری می گفت : خدا اگر از تو بپرید که چرا نوبتت را به من ندادی مسئولی و پاسخی برای گفتن نداری و پاسخ می شنید که : آنجا آنقدر حرف برای گفتن هست که نوبت به این سئوال ها نمی رسد. خیالم راحت است.
سی مرغ ازمیان این پرندگان حرم در آمدند که هر یک سیمرغی بودند به تنهایی و منفرد.
ابتدای این مسیر جانسوز فراق را وداعی می بایست.
وداعی می بایست که بغضهای در گلو مانده را به گریه بنشاند و اشک اشتیاق یکی را به اشک حسرت دیگری درآمیزد.
اینجا قلم را از شرم پنهان باید کرد و در اقیانوس بی انتهای معنویت گم باید شد.
سنگینی هر کوله باری – حتی قلم- را بر زمین باید گذاشت تا پرواز در آبی آسمان عشق میسر گردد.
اینجا فقط گریه می تواند راه دل بگشاید.
یکی به
شهیدان رفته سلام می رساند، دیگری تقاضای شفاعت می کند و سومی التماس دعای شهادت دارد.

 

 


اینان چگونه و کی دل از دنیا کنده اند که هیچ کلام زمینی ندارند، پیغامی...سفارشی...اینها باید بسیار پیش از اینها دنیا را وداع گفته باشند که وداعی اینچنین را بتوانند. ماندن و نگریستن، تنها حسرت قلم را بر می انگیزد و اعتراف به عجزش را.
خود را گم باید کرد در این دریای پر تلاطم اشک.
ملائکه آنگاه که به پیشواز این
شهیدان می آیند بی شک پرو بالشان از اشکهای این وداع تر خواهد بود، اگر که آتش این عشق به پرو بالشان نگرفته باشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 تیر1386ساعت 7:24  توسط محمد حسین  |