تبليغاتX
با شهدا -

با شهدا

!!کجایند مردان بی ادعا

با شهدا

شلمچه قدمگاه حضرت زهرا (س) نيز خوانده مي‌شود. راوي كاروان مي‌گفت، خيلي از رزمنده‌ها بارها وجود مقدس حضرت را حس كرده‌اند. بچه‌ها با نام مبارك زهرا (س) مي‌جنگيدند و با دعاي ايشان پيروز مي‌شدند؛ حال مگر ممكن است كه آن حضرت به شلمچه پا نگذارد.

آري! فاطمه (س) اين ياس عصمت، به شلمچه پا گذاشته است. اين را همة اهل دل مي‌دانند. از آنجا كه پيامبر (ص) پيوسته مي‌فرموده اند:

«من بوي بهشت را از فاطمه استشمام مي‌كنم»

شلمچه هم بوي بهشت مي‌دهد و من وقتي مي‌نويسم: «شلمچه»، قلم خوشبو و معطر مي‌شود.

همراه با خاطرات به ياد ماندني و سخنان آموزندة همراهان كاروان، به زيارت شلمچه نايل شديم. اطراف جاده پر از مين.مسؤول كاروان نيز پيوسته به اين نكته اشاره مي‌كرد و از زايران مي‌خواست كه وقتي پياده مي‌شوند به طرفين جاده نروند. مي‌گفت منطقه به طور كامل پاكسازي نشده است!

موشك‌ها و راكت‌هايي به چشم مي‌خورد كه عمل نكرده، با سر در خاك فرو رفته و به خاك مقدس شلمچه سجده كرده بودند و هنوز هم سر از سجده برنداشته‌اند.

در گوشه‌اي از دشت، در يك محوطه كوچك دايره‌اي شكل، اسباب و اثاثيه رزمنده‌هاي مهاجر را جمع كرده بودند؛ كلاه‌هاي سوراخ شده، وسايل ساده و كم قيمت، قمقمه‌هاي پاره شده و…

مهمان ضيافت خطر، هيچ نداشت

هنگامي كه مي‌رفت سفر، هيچ نداشت

گمنام‌ترين شهيد را آوردند

جز پاره‌اي از عشق، دگر هيچ نداشت

شعلة آتش از جگرها زبانه مي‌كشيد؛ ولي نمي‌توانست ترجمان حتي واژه‌‌اي از شيون دل‌هاي خسته باشد. آنجا گريه كرديم؛ نه فقط براي شهدا، بلكه بيشتر به خاطر بر جاي ماندن خودمان.

عشق بود و داغ بود و سوز بود

آه!‌گويي اين همه ديروز بود

اينك اما در نگاهي راز نيست

در گلويي عقدة آواز نيست

آه مردم! واي بر فردايمان

كهكشان‌ها مي‌روند از يادمان

پس از ملاقات با شلمچة پر خاطره، به سوي بندر خرمشهر حركت كرديم. بندري كه پيش از جنگ، يكي از بنادر شلوغ و پر درآمد كشورمان بود كه حالا ساكت و آرام در تفكر فرو رفته است؛ حتي صداي سوت يك كشتي هم شنيده نمي‌شود. در طول مسير، لنج‌هاي زيادي از كار افتاده‌اند.

دو تا از ناوچه‌هاي خودي هم در بين كشتي‌ها وجود داشت كه توسط هواپيماهاي دشمن در همان ابتداي تهاجم، بمباران شده و براي هميشه از حركت، كناره گرفته و پوسيده و زنگ زده بودند، ولي هنوز پرچم آشناي كشور امام زمان (عج) بر فرازشان به دست باد نوازش مي‌شد.

نماز ظهر يكشنبه را در آغوش مسجد خرمشهر خوانديم و بعد از ظهر راهي منطقه عملياتي كربلاي چهار و پنج شديم. آنجا هنوز آبستن مين‌هاي خفته‌اي بود كه هر از گاهي بيدار مي‌شدند و كبوتري پاك را پرواز مي‌دادند. سينة جنوب لبريز بود از بغض‌هاي نتركيده كه گاه‌گاهي در قالب انفجار مين مي‌تركيد. تمام منطقه پر بود از بازمانده‌هاي سنگرها، خاكريزها و تانك‌هاي منهدم شده دشمن.

از كانال آبي گذشتيم و به خاكريزي نسبتاً مرتفع رسيديم كه آن طرفش مرز عراق بود. كنار خاكريز، مرقد چندين شهيد گمنام بود و مجموعه‌اي گويا از وسايل ساده‌اي كه مظلوميت رزمندگان اسلام را فرياد مي‌كرد. آنجا نيز بچه‌هاي كاروان صورت دل را به خاك بر جا مانده از افلاكيان خاكي ماليدند و من نيز به دنبال همسفران در تب و تاب بودم و خاك مقدس و پر رمز و راز منطقه را در مشت مي‌فشردم.

نخل‌هاي آنجا سالهاست كه بي‌سر در قيام نمازي عاشقانه ايستاده‌اند؛ رو به قبلة عشق.

اي بسيجي‌ها چه تنها مانده‌ايد

از گروه عاشقان جا مانده‌ايد

اي بسيجي‌ها زمان را باد برد

آرزوهاي نهان را باد برد

فرصت دل را سپردن هم گذشت

بخت حتي خوب مردن هم گذشت

راوي كاروان مي‌گفت: شبهاي عمليات كربلاي پنج بودكه به دليل صاف بودن هوا و وجود نور مهتاب، فرماندهان در مورد اجراي عمليات ترديد داشتند. رزمنده‌ها هم بي‌تاب و بي‌قرار مرتب اصرار به حمله مي‌كردند و مي‌گفتند: ما براي عمليات آماده‌ايم، به ما نگوييد نه! كه ما را آتش مي‌زنيد. بالاخره مقرر شد از حضرت امام كسب تكليف كنند تا باز هم به كلام روحاني امام‌شان به دلهاي بي‌قرار، قرار آورند و تكليف را هر چه باشد، از او بشنوند.

در آن ايام امداد غيبي خداوند نيز مددرسان شد؛ چرا كه قبل از عمليات گرد و غبار شديدي ايجاد شد و دشمن را از فعاليت‌هاي رزمنده‌ها غافل ساخت. ساعتي از شروع عمليات هم نگذشته بود كه هوا ابري شد و باران تندي باريدن گرفت و اين بار دست خدا از آسمان به ياري شتافت. چنين باراني در آن موقع سال بسيار عجيب بود. اين گونه بود كه دلدادگان امام (ره) به تمام اهداف از پيش تعيين شدة خود رسيدند و در سايه الطاف حضرت باريتعالي گلوي دشمن را فشردند.

غروب بود و خورشيد خسته، كم كم پلك‌هايش را مي‌بست و به خواب مي‌رفت. ناچار بوديم منطقه را ترك كنيم. پا كه بر سينه آن خاك مي‌گذاشتم؛ بار شرمندگي بر دوش دلم سنگيني مي‌كرد. آخر من عاصي، پا روي سينة خاكي مي‌گذاشتم كه بچه‌ها در شبهاي عمليات، صورت‌هاي آسماني‌شان را بر آن مي‌نهادند؛ اين گستاخي نابخشودني بود. با هر حالي كه بود، جسمهايمان سوار اتوبوس شد ولي قلب‌هايمان بر جاي ماند و همچنان در خاك‌هاي مقدس منطقه غلت مي‌زد و شيون مي‌كرد.

دوباره به خونين شهر برگشتيم و باز براي اقامه نماز به ميهماني آئينة مقاومت بچه‌هاي خونين شهر ـ مسجد جامع ـ رفتيم و سپس به اردوگاه بازگشتيم. فرداي آن روز قرار بود به آبادان و فاو برويم.

ساعت هفت و سي دقيقه صبح، سوار اتوبوس‌ها شديم و حركت كرديم. از خرمشهر تا آبادان يك ربع راه بود. به زودي خود را در آغوش آبادان يافتيم. خيلي سرسبز بود؛ بيابان‌هاي اطرافش پر بود از نخل‌هاي جوان. در همين نخلستان‌ها، نخل‌هاي نيم سوخته‌اي هم در آغوش خاك، ايستاده، آرميده بودند؛ گويي پيش ازمردن زندگي را زاده بودند. كاش مي بوديد و مي ديديد! در آنجا تكه پاره‌هاي بدنه نخل‌ها به گوشه و كنار افتاده بود. در آن لحظات پيوسته به ياد پاره‌هاي جگر امام حسن (ع) مي‌افتادم.

ديدن مناظر، حتي از شيشة اتوبوس هم جذاب بود. نخل‌هاي بي‌سر، در پي ما كه زائر سرزمين نور بوديم مي‌دويدند. انگار حرفي براي گفتن و يا پيغامي براي بردن، داشتند و ما را محرم راز و «پيغامبراني» امين يافته بودند.

از آبادان گذشتيم و راهي دياري شديم كه دنيايي از حرفهاي ناگفتني در ساحلش پهلو گرفته بود. به لب اروند كه رسيديم هنوز عراق را مقابل خويش داشتيم. شايد به فاصله 200، 300 متر و بعد فاو، حتماً نامش را شنيده‌ايد!

درمنطقه فاو علي رغم تصور ما، داغي هوا بيداد مي‌كرد؛ آنچنانكه نفس كشيدن مشكل بود. مسير نه چندان طولاني را پياده آمده بوديم ولي همه از داغي هوا كلافه بوديم. با خود فكر مي‌كردم كه چگونه رزمنده‌ها بي‌هيچ گله و شكايتي مدت‌ها بي‌آب و غذا در همين گرماي جانفرسا به شوق رضاي معبود مي‌جنگيدند. فهميدم كه اگر تنهاي پاي مقاومت جسمي در ميان بود، مقاومترين افراد هم مدت زيادي در منطقه تاب نمي‌آوردند و اگر تسليم مرگ نمي‌شدند، لااقل اسير بيماري مي‌شدند، ولي چون روحشان عاشق و مقاوم بود، جسمشان نيز تابع بود. نمي‌دانم هيچ يك از رزمندگان در فاو متوجه شرايط آب و هوايي منطقه كه قرار را از انسان مي‌گرفت، مي‌شده‌اند يا نه؟! يا آنقدر گرم تقسيم كردن عشق مي‌شده‌اند كه آب و هوا را فراموش مي‌كرده‌اند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 19:45  توسط محمد حسین  |