تبليغاتX
با شهدا - پانزدهم فروردین ماه سالروز ولادت سردار حاج احمد متوسلیان

با شهدا

!!کجایند مردان بی ادعا

پانزدهم فروردین ماه سالروز ولادت سردار حاج احمد متوسلیان

زمستان سال 1358 احمد از طرف شهيد بروجردي مأموريت يافت كه ضمن پاكسازي جاده پاوه كرمانشاه، حلقه محاصره‌اي را كه ضدانقلاب بر گرد شهر پاوه كشيده بود در هم بشكند.
ضد انقلاب با استفاده از امكانات و تجهيزات اهدايي ابرقدرت‌ها كه زندگي را بر مردم شريف و مسلمان پاوه تنگ كرده بود، با آتش كور خود از ارتفاعات مشرف به شهر، خانه‌ها، مدارس، مساجد، و معابر عمومي را بي‌وقفه مي‌كوبيدند. احمد با اتخاذ طرحي نظامي توانست محاصره پاوه را بشكند و مردم مظلوم آن ديار را از زير سلطه ضدانقلابيون نجات دهد.
پس از فتح پاوه به حكم سردار بروجردي احمد به سمت فرماندهي سپاه پاوه منصوب شد و طي عمليات‌هاي مختلف توانست ارتفاعات و مناطق حساس منطقه را پاكسازي كند.
احمد با مديريت نظامي موفق خود صرف‌نظر از مواقع درگيري عمليات و آموزش‌ها بسيار مقيد بود كه حتي اوقات غيركاري خود رانيز در جمع نيروهايش سپري كند. همه مي دانستند كه برادر احمد اصلاَ روحيه برج عاج‌نشيني و خور و خواب دور از بچه‌ها را قبول ندارد. به همين جهت نيز او را يكي مثل خودشان مي‌دانستند و برادرانه دوستش مي‌داشتند.
ارديبهشت‌ 59 سردار قهرمان سنگرهاي غرب بار ديگر كوله‌بار سفر بست و رو به راه نهاد. مقصد بعدي مسافر رشيد ما مريوان بود. شهري كه مأموريت آزادسازي آن از سوي سردار محمد بروجردي به احمد واگذار شده بود. خود احمد مي‌گويد:
مريوان تا آن زمان مركز عمده فعاليت ضدانقلابيون كومله بود. چون جاده‌هاي منتهي به مريوان از ابتداي غائله كردستان در تصرف ضدانقلاب بود احمد سوار بر هلي‌كوپتر هوانيروز راهي مريوان شد تا كار شناسايي را انجام دهد. پس از فرود، احمد ضمن سازماندهي نيروها با يورش سهمگيني و برق‌آسا توانست ارتفاعات سوق‌الجيشي پيرامون شهر مريوان را از تصرف ضدانقلاب آزاد كند. عمليات مزبور از آزادسازي ارتفاعات تا ورود نيروهاي سپاه به داخل شهر 13 روز به طول انجاميد.
يكي از همرزمان حاج احمد مي‌گويد:
به هر صورت مريوان آزاد شد و برادر احمد هر يك از مسئوليت‌هاي اجرايي شهر را به برادران واگذاشت.
از طرفي هم ضدانقلاب بيكار ننشست و هر روز با حمله به شهر و ترور مردم مسلمان سعي درناامن كردن شهر را داشت. به دنبال تثبيت وضعيت امنيت داخلي شهر مريوان، احمد به اتفاق همرزمان رشيدش دست به چند رشته عمليات پاكسازي مواضع ضدانقلابيون زد و از طرفي هم مردم مسلمان و مؤمن منطقه را با عنوان سازمان پيشمرگان مسلمان كرد مسلح كرد.
احمد در مريوان آن مدينه فاضله‌اي را كه همه در آرزويش بودند به وجود آورده بود. يكي از همرزمان او مي‌گويد:
در ابتداي شهر مريوان، قله‌اي مشرف بر اين شهر بود كه اسم آن را گذاشته بوديم قله روح‌الله. در ايامي كه ستون نيروهاي سپاه مريوان راهي مأموريتي مي شد كه به هر دليل احمد نمي‌توانست همراه آنها برود، مي‌ديديم از احمد خبري نيست. سرانجام به راز اين غيبت واقف شدم. اين سردار رشيد اسلام مثل مولا و سرورش حضرت رسول اكرم (ص) كه براي مناجات به غار حرا مي‌رفتند در چنين مواقعي به قله روح الله مي‌رفت درآنجا نماز مي‌خواند. با سوز دروني با خدا راز و نياز مي‌كرد و براي سلامت و موفقيت نيروهايش به درگاه خدا استغاثه مي‌كرد.
داغ از دست دادن همرزم و يار ديرين حاج احمد در مريوان، محمد توسلي، در آن زمان قلب احمد را سوزاند. با وجود كارشكني‌هاي مكرر بني صدر و خيانت هيئت حسن نيت، احمد عمليات‌هاي موفقي را در منطقه انجام داد كه از آن جمله مي توان به فتح دزلي و چندين ارتفاع مهم و سوق‌الجيشي منطقه و عمليات بزرگ روح‌الله اشاره كرد.
پاييز سال 1360 احمد به همراه تني چند از سلحشوران جنگ و از جمله شهيد همت به سفر روحاني حج مشرف شدند كه در بازگشت از اين سفر تحفه‌اي تبرك يافته به نام نامي حضرت خاتم‌الانبيا را به ارمغان آورد و در تقارن 27 رجب‌المرجب عيد مبعث خواجه لولاك، تيپ 27 محمد رسول‌الله (ص) را بنا نهادند.
اين تيپ با ياراني از مريوان و پاوه و همدان شكل گرفت و حاج احمد به فرماندهي اين تيپ منصوب شد و در صبحدم سرد يكي از آخرين روزهاي ديماه 1360 حاج احمد پس از وداعي گرم و پرشور با باقيمانده نيروهاي سپاه مريوان راهي ديار جنوب شد.
پادگان دو كوهه با ساختمان هاي نيمه‌سازش، پذيراي سيل نيروهاي بسيجي بود كه براي تشكيل گردان‌هاي تيپ محمد رسول‌الله (ص) سرازير شده بود.
روز اول فروردين 1361 عمليات فتح‌المبين آغاز شد و تيپ محمد رسول‌الله (ص) به فرماندهي حاج احمد علاوه بر مأموريت‌هايي كه داشت مأمور گرفتن گلوگاه و نبض دشمن يعني توپخانه عراق شد، كه با هدايت و فرماندهي حاج احمد اين امر صورت گرفت و فتح‌المبين بزرگي به وقوع پيوست.
عمليات بيت‌المقدس دومين عملياتي بود كه حاج احمد و تيپ نوپايش در آن شركت داشتند كه در اين عمليات نيز اين تيپ و فرمانده مقتدرش نقش بزرگي داشتند و داستان جنگ نابرابر آنها در دژ شلمچه بيشتر به افسانه شباهت داشت تا واقعيت.
در جريان يورش ظالمانه اسرائيل به جنوب لبنان در سال 1361 اطلاع دادند كه بيروت محاصر شده و اسناد سفارتخانه جمهوري اسلامي ايران در معرض خطر است. آقاي موسوي كاردار سفارت ايران از حاج احمد خواست براي آوردن اسناد ا ز سفارتخانه اقدام كند.
صبح روز چهاردهم تيرماه 1361 حاج احمد آماده حركت شد. همگي اصرار داشتند كسي ديگر به جاي ايشان به اين مأموريت اعزام شود اما حاج احمد اصرار داشت كه خودش اين مأموريت را انجام دهد. در ساعت 30/12 دقيقه ظهر روز 14 تير سال 1361 اتومبيل سفارت جمهوري اسلامي ايران در لبنان هنگام عزيمت به بيروت در يك پست ايست و بازرسي موسوم به حاجز باربرا به فاصله 40 كيلومتري بيروت متعلق به شبه نظاميان ماروني (حزب كتائب) متوقف شد و چهار سرنشين آن به رغم داشتن مصونيت ديپلماتيك توسط تروريست‌ها جيره‌خوار رژيم تل‌آويو به گروگان گرفته شدند. در پايان به منظور آشنايي بيشتر شما با روحيه ظلم‌ستيزي اين رزمنده دلاور متن دفاعيات ايشان در بيدادگاه رژيم سابق را تقديم كرد.

تولد و كودكی


به سال 1332 ه.ش در خانواده‌اي مومن و مذهبي در يكي از محلات جنوب شهر تهران به دنيا آمد. دوران تحصيل ابتدايي خود را در دبستان اسلامي «مصطفوي» به پايان برد. ضمن تحصيل، به پدرش كه در بازار به شغل شيريني فروشي اشتغال داشت، كمك مي‌كرد. احمد در همان سالهاي نوجواني با شركت فعال در هياتهاي مذهبي و كلاسهاي قرآن در مساجد جنوب شهر، از ظلم و جنايات رژيم منحوس پهلوي آگاه شد و با سن و سال كمي كه داشت قدم به ميدان مبارزه با طاغوت گذاشت.
پس از پايان دوره ابتدايي، در هنرستان صنعتي، شبانه به تحصيل ادامه داد و در سال 1351 موفق به اخذ ديپلم گرديد. سپس به خدمت سربازي اعزام شد و در شيراز دوره تخصصي تانك را گذراند و پس از آن، به سرپل ذهاب اعزام شد.


فعاليت سياسي – مذهبي


او در دوران سربازي، فردي مذهبي و مومن بود و در بحثها، مخالفت خود را با رژيم ستمشاهي بيان مي‌كرد. پس از اتمام خدمت سربازي، در يك شركت تاسيساتي خصوصي استخدام شد و بعد از چند ماه، به خرم‌آباد منتقل گرديد و به فعاليتهاي سياسي تبليغي خود ادامه داد. تا اينكه پس از مدتها تعقيب و گريز، در سال 1354 توسط اكيپي از كميته مشترك ضدخرابكاري ساواك دستگير و روانه زندان شد و مدت پنج ماه را در زندان مخوف فلك‌الافلاك خرم‌آباد در سلولي انفرادي گذراند.
به روايت همرزمانش، با وجود تحمل شكنجه‌هاي جسمي و روحي فراوان، حسرت شنيدن يك آخ را هم بر دل سياه مزدوران ساواك گذاشت، تا اينكه او را به بند عمومي منتقل كردند و حدود نه ماه نيز در آنجا گذراند و با بالاگرفتن موج انقلاب اسلامي از زندان آزاد گرديد و به آغوش ملت بازگشت. پس از آزادي، در شروع قيامهاي خونين قم و تبريز در سال 1356، نقش رابط و هماهنگ كننده تظاهرات را در محلات جنوبي تهران عهده‌دار شد و رابطه‌اي تنگاتنگ با حركتهاي مكتبي محافل دانشجويي و روحانيت مبارز تهران داشت.
با شدت يافتن روند نهضت اسلامي و رويارويي مردم با مزدوران طاغوت، بارها تا پاي شهادت پيش رفت و در روزهاي 21 و 22 بهمن ماه 1357 تلاش و ايثار چشمگيري از خود نشان داد.
با پيروزي معجزه آساي انقلاب اسلامي، مسئوليت تشكيل كميته انقلاب اسلامي محل خويش را عهده‌دار شد. پس از شكل گيري سپاه پاسداران انقلاب اسلامي به اين ارگان پيوست و دوشادوش ساير همرزمانش با حداقل امكانات موجود به سازماندهي نيروها همت گماشت.

مبارزه با ضدانقلاب در كردستان
پس از شروع غافله كردستان در اسفندماه سال 1357 به همراه 66 تن از همرزمانش داوطلبانه عازم بوكان شد و به دليل ابتكار عمل هوشيارانه و فرماندهي قاطع خود توانست كليه اشرار مسلح را متواري كند و منطقه را از لوث وجود ضدانقلابيون كه در راس آنها دمكراتها قرار داشتند، پاكسازي نمايد. او پس از تثبيت مواضع نيروهاي انقلاب در بوكان، به شهرهاي سقز و بانه رفت.
در ابتداي ورود به شهر بانه، به تلافي كمين ناجوانمردانه‌اي كه ضدانقلابيون به نيروهاي ستون ارتش زده بودند، طي يك عمليات دقيق ضدكمين خسارات سنگيني به آنان وارد آورد كه در اين نبرد، چهارصد اسير و دويست كشته از ضدانقلاب برجاي ماند.
پس از آن به همراه گروهي از رزمندگان از جمله معاون خود (شهيد محمد توسلي) براي فتح سنندج راهي اين شهر شد. ستون تحت فرماندهي او از سمت راست شهر، حلقه محاصره ضدانقلاب را در هم شكست و به همراه سرداران رشيدي چون محمد بروجردي و اصغر وصالي، سسندج را آزاد نمود و كمر تجزيه‌طلبان را شكست.
در زمستان سال 1358 به او ماموريت داده شد تا جاده پاوه – كرمانشاه را كه در تصرف ضدانقلاب بود، آزاد كند. عمليات با فرماندهي او و همكاري سپاه پاوه شروع و با موفقيت كامل به انجام رسيد و ايشان به همراه ساير برادران، وارد شهر پاوه شدند. پس از مدتي، با حكم شهيد بروجردي، به فرماندهي سپاه پاوه منصوب گرديد. در اين مدت، حاج احمد عمليات گوناگوني از جمله عمليات نجار در ارتفاعات نورياب، كه اكثر آنها با موفقيت همراه بود، طراحي و اجرا كرد.


آزادسازي شهر مريوان
اوايل خرداد 1359 ماموريت آزادسازي شهرستان مريوان كه در تصرف گروهكهاي محارب بود، به وي محل شد. تسلط ضدانقلاب در مريوان به گونه‌اي بود كه از پادگان اين شهر مي‌توانستند افرادي كه را كه در سطح شهر تردد مي‌كردند شمارش كنند. به هميت دليل، به محض نشستن هليكوپتر در محوطه باند فرود، حاج احمد و همراهانش زير آتش همه‌جانبه دشمن قرار مي گيرند.
حاج احمد پس از ورود به شهر و سازماندهي نيروها، با يورشي سهمگين و برق‌آسا توانست شهر مريوان و مناطق اطراف آن را از لوث وجود گروهكها پاك نموده و در اين شهر استقرار يابد.
از همين زمان بود كه مسئوليت فرماندهي سپاه مريوان به عهده ايشان گذاشته شد و بلافاصله به اتفاق شهداي بزرگواري چون حاج عباس كريمي، سيد محمدرضا دستواره، رضا چراغي، حسين قوجه‌اي، حسين زماني، محسن نوراني و عليرضا ناهيدي به پاكسازي مواضع مزدوران استكبار اعم از كومله، دمكرات و رزگاري پرداخت. ترس و وحشتي كه از او بر دل سياه ضدانقلابيون نشسته بود به حدي بود كه به قول يكي از همرزمانش، هر وقت به ضدانقلاب خبر مي‌رسيد كه حاج احمد قصد حمله به آنها را دارد، قواي ضدانقلاب، فرار را بر قرار ترجيح مي‌دادند و مانند روباه از معركه مي‌گريختند.
آزادسازي ارتفاعات دزلي مشرف بر شهر پنجوين عراق كه در حكم سرپل نفوذ عناصر ضدانقلاب به خاك ايران اسلامي بود، را بايد از ديگر دست‌آوردهاي مهارت رزمي قاطعانه حاج احمد و گروه اندك همرزمش در خطه كردستان دانست. جالب آنكه بني‌صدر ملعون بشدت از هرگونه امدادرساني لجستيكي به نيروهاي سپاه در كردستان (از جمله مريوان) خودداري مي‌كرد و حتي دستور اكيد و مكتوب داده بود تا به سپاه مريوان حتي يك فشنگ هم تحويل داده نشود و بدين گونه حاج احمد در چنين وضع دشواري به نبرد مظلومانه سرگرم بود.
پس از حذف باند بني‌صدر از دستگاه اجرايي كشور و حاكميت حزب‌الله – در دي ماه 1360 و در شب 27 رجب، مصادف با بعثت حضرت رسول اكرم(ص) – عمليات سرنوشت‌ساز محمدرسول‌الله(ص) از دو محور مريوان و پاوه بر روي منطقه خرمال توسط حاج احمد و شهيد حاج همت رهبري شد كه در اين محور، رزمندگان اسلام به مرزهاي بين‌المللي رسيدند. اين عمليات در حقيقت سنگر بناي تاسيس تيپ 27 حضرت رسول(ص) به شمار مي‌رود.


شركت در دفاع مقدس
حاج احمد در سال 1360 پس از بازگشت از مراسم حج، ماموريت يافت تا رزم بي‌امان خود را در جبهه‌هاي جنوب ادامه دهد. او از طرف سردار فرماندهي كل سپاه مامور شد با به‌كارگيري برادران سپاه مريوان و پاوه تيپ محمدرسول‌الله(ص) – كه بعدها به لشكر تبديل شد – را تشكيل دهد و فرماندهي تيپ مذكور را نيز خود به عهده گيرد. بدين ترتيب به فاصله كوتاهي حاج احمد و ساير سرداران نامي كردستان در معيت شهيد بروجردي راهي جبهه‌هاي جنوب شدند تا تدابير نوين دفاعي كشور، نظام فرهنگي يگانهاي رزمي منظم و مكانيزه سپاه در جنوب را سامان بخشيده و آزادسازي مناطق اشغالي خوزستان را سرعت بخشند.
رزمندگان تيپ 27 محمدرسول‌الله(ص) براي ورود به مصاف فتح‌المبين پس از طي يك دوره فشرده آموزشي توسط حاج احمد، خود را آماده كردند و در شب دوم فروردين ماه سال 1360 در محور دشت عباس (چنانه) وارد عرصه پيكار شدند و در اين نبرد پيروزمند نقش اساسي ايفا كردند.
پس از مدتي زمينه اجراي عمليات بيت‌المقدس در دستور كار يگانهاي رزمي قرار گرفت. حاج احمد علاوه بر مسئوليت خطير فرماندهي تيپ، در تمامي ماموريتهاي شناسايي شركت داشت و با نفوذ به قلب مواضع دشمن از نزديك راه‌كارهاي مناسب عمليات را شناسايي مي‌كرد.
در شب دهم ارديبهشت ماه سال 1361 عمليات بيت‌المقدس آغاز شد و رزمندگان اسلام به فرماندهي حاج احمد از دو محور به مواضع دشمن يورش بردند. نقطه آغاز عمليات، منطقه دارخوين به سمت جاده اهواز – خرمشهر بود كه با عبور نيروها از ورود متلاطم كارون به سمت دژ مارد جهت‌دهي شده بود. با وجود حجم سنگين آتش كور و بي‌وقفه يگانهاي توپخانه ارتش بعث عراق، رزمندگان اسلام توانستند نيروهاي دشمن را در اين محورها زمين‌گير كنند و كليه پاتكهاي آنها را دفع نمايند.
يكي از فرماندهان عملياتي جنگ در مورد نقش حساس ايشان در عمليات بيت‌المقدس مي‌گويد:
اگر فرماندهي قاطع و عمل به موقع در بعد از ظهر روز اول عمليات بيت‌المقدس روي جاده اهواز – خرمشهر حاج احمد نبود عمليات به مشكلات زيادي برخورد مي‌كرد. او در همان‌جا اسلحه كلاشينكف خود را به دست گرفت و تا مرز شهادت ايستادگي كرد و رزمندگان نيز با تاسي به او مقاومت بسياري از خود نشان دادند كه در نهايت جاده اهواز – خرمشهر حفظ شد.
او به رغم جراحت وخيمي كه از ناحيه پا داشت حاضر به ترك ميدان نبرد نشد و با صلابت و اقتدار تمام از دژهاي مستحكم و ميادين متعدد مين، نيروهايش را عبور داد و در نهايت ساعت 11 صبح روز سوم خردادماه سال 1361 رزم‌آوران تيپ 27 حضرت رسول(ص) با جلوداري سردار حاج احمد متوسليان در كنار ساير يگانهاي سپاه به خاك مطهر خرمشهر قدم نهادند.
ايشان در عصر همان روز طي سخنان كوتاهي خطاب به دريادلان بسيجي در برابر مسجد جامع خرمشهر چنين گفت:
همه عزيزان ما كه تا امروز در خوزستان غوطه‌ور شده و به شهادت رسيده‌اند براي حفظ اسلام عزيز بوده هرچند داغ فراقشان جگر ما را سوزاند، اما خدا را شكر كه بالاخره توانستيم امروز با آزادي خرمشهر قلب اماممان را شاد كنيم.
در پي آزادسازي خرمشهر، حاج احمد در معيت ساير سرداران فتح خرمشهر به محضر فرمانده كل قوا حضرت امام خميني(ره) مشرف شدند. در آن ديدار حضرت امام خميني(ره) اين سرداران دلاور، به ويژه حاج احمد را به گرمي مورد تفقد خاص خويش قرار دادند.

حضور در لبنان
هنوز طعم شيرين فتح خرمشهر را در ذائقه‌اش احساس مي‌كرد كه خبر تلخ تهاجم ارتش صهيونيستي به خاك لبنان را شنيد.
او در اواخر خرداد سال 1361 طي ماموريتي به همراه يك هيات عالي‌رتبه ديپلماتيك از مسئولين سياسي – نظامي كشورمان راهي سوريه شد تا راههاي مساعدت به مردم مظلوم و بي‌دفاع لبنان را بررسي نمايد.

ويژگيهاي اخلاقي
آگاهي و شناخت بالاي ايشان در مسائل سياسي – اجتماعي از جمله خصوصيات بارز اين سردار بزرگوار بود. در تدبير و تصميم‌گيريهايش دقت‌نظر داشت. ضمن قاطعيت در كار، بر دلها فرماندهي مي‌كرد و همواره در بطن مشكلات حضور داشت. به همين دليل، در سخت‌ترين شرايط،‌كسي او را تنها نمي‌گذاشت. امكاناتي را بيشتر از نيروهاي تحت امر خود، به خدمت نمي‌گرفت. به رغم برخورد قاطعانه در امر فرماندهي،‌ از عاطفه بالايي برخوردار بود. علاوه بر فرماندهي، در كارهاي جمعي مانند ساختن سنگر، نظافت محيط، شستن ظروف و ... با پرسنل تحت امر همراهي مي‌كرد. علاقه به مطالعه و بحث پيرامون اخبار و رويدادها، از خصوصيات ديگر او بود. در مواقع مقتضي در جمع صميمي همرزمانش پيرامون مسائل اعتقادي بحث مي‌نمود.
حاج احمد نسبت به شهدا و خانواده‌هاي محترمشان احترام خاصي قايل بود و در هر فرصتي به مزار شهدا مي‌رفت و براي رسيدگي به معضلات و حوائج خانواده‌هاي اين عزيزان تلاش مي‌كرد و در غم فراق همرزمانش مي‌سوخت.
نقل مي‌كنند:
هنگامي كه بر مزار شهيد جهان‌آرا حاضر مي‌شد، آن‌چنان از خود بي‌خود مي‌شد كه تا ساعتها بي‌وقفه اشك مي‌ريخت و با روح بلند او نجوامي‌كرد.
برادر ديگري نقل مي‌كند:
شبي در جوار مرقد مطهر حضرت زينب(س) تا صبح به گريه و نماز مشغول بود. حوالي سحر به سيمايي بشاش و لبي خندان به سوي همسفرانش آمد و در پاسخ به سئوال دوستانش كه خوشحالي او را جويا شده بودند، گفته بود: از سر شب داشتم در فراق برادران شهيدم، مخصوصاً شهيد محمد توسلي اشك مي‌ريختم. به عمه سادات متوسل شدم، تا بلكه ايشان در كارم عنايتي فرمايند. چند لحظه پيش ناگهان ديدم يك پيرمرد نوراني با محاسني سفيد و لباس بسيجي بر تن، كنارم آمد و ايستاد و گفت: پسرم! بي‌تابي نكن، لحظه اجابت دعايت نزديك شده است.


نحوه اسارت
در چهاردهم تير سال 1361، اتومبيل هيات نمايندگي ديپلماتيك كشورمان حين ورود به شهر بيروت و در هنگام عبور از پست ايست و بازرسي،‌مزدوران حزب فالانژ اتومبيل را متوقف و چهار سرنشين خودرو مزبور به رغم مصونيت ديپلماتيك – توسط آدم‌ربايان دست‌نشانده رژيم تروريستي تل‌آويو گروگان گرفته شده و پس از شكنجه و بازجويي، به نظاميان اسرائيلي تحويل گرديدند،‌كه از سرنوشت آنان تاكنون اطلاعي در دست نيست. درحالي كه همرزمان آن مهاجر الي‌الله، مشتاقانه چشم به راه هستند تا خبري از او و همرزمانش برسد.


تولد تا دستگيری در خرم آباد

 

قبل از انقلاب - تولد تا دستگيري در خرم آباد


تهران - ‌سال 1332

ساية سرد و سربي كودتاي ساخته و پرداختة مثلث شوم سيا، پنتاگون و دربار پهلوي، بر آسمان آفتابي قلب الاسد ايران شورشگر حكمفرما شده است. بازيگران اصلي خيمه شب‌بازي ننگين قيام ملي 28 مرداد؛ كيم روزولت، ژنرال شوارتزكف و اشرف پهلوي به پشت صحنه خزيده‌اند و اينك، صحنة سياست كشور، جولانگاه قداره‌بندان دار و دستة شعبان بي‌مخ‌ها، چكمه‌پوشان حكومت نظامي سپهبد زاهدي‌ها و زنان آزادة! شاه‌پرستي از قماش پري‌آژدان‌ قزي‌ها شده است.
مردم تلخكام، در سوگ شكست نهضتي نشسته‌اند كه بانيان فناي آن، سران نهضت بوده‌اند و حال، دوره، دورة سورچراني غارتگران آمريكايي-‌انگليسي بر خوان يغماي ثروت‌هاي مادي و معنوي كشور ماست. محمدرضاپهلوي درگذر از فرار مفتضحانة خود به غرب، اينك به امر اربابان ازرق چشم يانكي به تهران بازگشته است؛ بازگشتي شوم براي اعمال 25 سال استبداد اهريمني، اسلام ستيزي و زدن چوب حراج به هست و نيست ملت مظلوم ايران.
آري، مقارن با همين سال سياه و غم‌بار است كه در محلة امام‌زاده سيد اسماعيل خيابان مولوي تهران، نوزادي چشم بر جهان مي‌گشايد كه ولادتش، كاشانة كوچك خانوادة مؤمن و زحمت‌كش متوسليان يزدي را غرق در نور و سرور مي‌كند. در گوش نورسيدة كوچك اذان و اقامه مي‌خوانند و او را «احمد» مي‌نامند.
مادر رنج كشيدة‌ «احمد» مي‌گويد:
«000«احمد» كلاً بچه ساكتي بود. مثل پسر بچه‌هاي هم‌سن و سال خودش نبود و شر و شوري نداشت. از همان كوچكي خيلي گوشه‌گير بود و هميشه يك گوشه‌اي تنها براي خودش مي‌نشست. سه چهارساله بود كه فهميديم اين بچه نارسايي قلبي دارد. مشكل از رگ قلبش بود. به همين خاطر خيلي لاغر و نحيف بود و ما هميشه نگران سلامت او بوديم. بعدها ناچار شدند قلبش را عمل كنند.»
«احمد متوسليان» دوران تحصيلات ابتدايي خود را در دبستان اسلامي «مصطفوي» سپري كرد. او از همان عهد خردسالي، طعم شيرين كار شرافتمندانه را چشيد و ضمن اشتغال به درس و مدرسه، در مغازه شيريني‌فروشي پدرش -‌قنادي متوسليان يزدي- ‌واقع در بازار تهران، كارگري كوشا و زحمت‌كش بود. آغاز دوران نوجواني «احمد» با واقعه‌اي مقارن شد كه يك بار ديگر پس از سپري گشتن 10 سال خفقان و سكوت گورستاني حاكم بر جامعه، امواج خروشان نهضتي مردمي را به تلاطم درآورد؛ نهضتي اسلامي و اصيل كه ريشه در عمق باورهاي فطري آحاد ملت مسلمان ايران از زن و مرد، كوچك و بزرگ و شهري و روستايي داشت و از هرگونه شائبة جاهلانة تأثيرپذيري از مكاتب و ايسم‌هاي وارداتي مبرا بود.
«احمد» ده ساله بود كه در پي تصويب لايحة ننگين كاپيتولاسيون توسط مجلس فرمايشي رژيم، قيام توفندة مردم مسلمان تهران در پانزدهم خرداد سال 1342 در دفاع از رهبر رشيد نهضت حضرت امام خميني (ره) و سركوبي وحشيانة مردم توسط چكمه‌پوشان رژيم اجنبي‌پرست شاه را به نظاره نشست. يكي از همرزمان وي، از تأثير قيام خون‌بار پانزدهم خرداد بر روح حساس «احمد» نوجوان مي‌گويد:
«000يك‌بار، نمي‌دانم به چه مناسبتي ذكر واقعه 15 خرداد به ميان آمد كه «احمد» گفت: آن روزها ما بچه بوديم. به اقتضاي سن و سال كمي كه داشتيم، از سياست و مبارزه و اين‌جور مسائل سر درنمي‌آورديم. رژيم، با قتل عام مردم در پانزده خرداد، خبط بزرگي كرد. با حمام خوني كه در خيابان‌هاي شهر تهران برپا شد، ديگر حتي ما بچه‌هاي كم سن و سال هم با ماهيت كثيف طاغوت آشنا شده‌بوديم، براي من، دوران بچگي، در همان روز كشتار تمام شد000 به اين نتيجه رسيدم كه بايد كاري كرد.»
اين گونه بود كه «احمد» نيز به جمع ياوران كوچك سال زعيم ملت حضرت روح‌الله (ره) پيوست. در همان سال‌ها بود كه ضمن شركت فعال در هيأت‌هاي مذهبي و تلمذ در جلسات آموزش قرآن كريم، از ماهيت بيداد فراگير رژيم سفاك و بيگانه‌پرست آريامهري آگاه شد و به رغم سن و سال كمي كه داشت، گام در ميدان پربلاي مبارزه با ديكتاتوري شاه گذاشت.
عمدة فعاليت‌هاي او در اين دوران، مشاركت در پخش مخفيانة اعلاميه‌ها و پيام‌هاي امام انقلاب؛ حضرت روح‌الله (ره) در سطح محلات جنوبي شهر تهران بود. پس از خاتمه تحصيلات مقطع ابتدايي، در هنرستان صنعتي اخباريون ثبت‌نام كرد و در كلاس‌هاي شبانة اين هنرستان مشغول به تحصيل در رشتة برق صنعتي شد. به گفتة‌ خواهر ارجمندش:
«000 اصولاً ايشان به مسائل فني خيلي علاقه‌مند بود. به همين دليل هم وارد هنرستان صنعتي شد. در تحصيل جديت به خرج مي‌داد و يك هنرجوي فني مستعد بود.»
پس از خاتمة تحصيلات متوسطه به سال 1351، «احمد» در سن نوزده سالگي موفق به اخذ مدرك ديپلم فني گرديد. در پي پايان دوران تحصيل، در يك شركت خصوصي تأسيسات فني استخدام و مشغول به كار شد.
در سال 1353 به خدمت زير پرچم احضار گرديد. پس از اعزام به خدمت، در مركز زرهي شيراز، دورة تخصصي تانك را با موفقيت طي كرد و متعاقب خاتمة دوران آموزشي، با درجة گروهبان دومي و رستة سازماني فرمانده تانك، به شهر مرزي سرپل ذهاب در غرب كشور اعزام شد.
به‌رغم فضاي سراسر خفقان حاكم بر ارتش طاغوت، گروهبان دوم زرهي «احمد» متوسليان، از كمترين فرصت‌ها براي افشاي ماهيت ضد اسلامي و اجنبي‌پرست رژيم در بين سربازان همقطار خود، به نحو احسن استفاده مي‌كرد.
در جلسات نيمه مخفي كه به ابتكار خود او برپا مي‌شد، به قدر مقدور، از دلايل مخالفت اقشار ميليوني مردم با رژيم سركوبگر آريامهري و حقانيت مبارزه و راه حضرت امام (ره) با سربازان سخن مي‌گفت. هوشياري و ذكاوت «احمد» در شناسايي و گزينش سربازان مخالف دستگاه طاغوت، انتخاب محل مناسب براي تشكيل اين جلسات ضدامنيتي (!) موجب شده بود تا عناصر اطلاعاتي حفاظت و ركن 2 ارتش، به‌رغم حساسيتي كه نسبت به گروهبان متوسليان به عنوان سربازي با پيشينة سوء سياسي و فردي كاملاً مذهبي داشتند، نتوانند كوچكترين مدركي از فعاليت‌هاي سياسي-‌تبليغي وي در ارتش به دست آورند.
هم‌زمان، با تشكل‌هاي مكتبي سياسي پيرو خط امام (ره) نيز رابطة‌ تنگاتنگي برقرار كرد.
يكي از دوستان «احمد» در مورد فعاليت‌هاي مبارزاتي وي در اين برهه مي‌گويد:
«000جسته و گريخته مي‌دانستم كه ايشان در سال‌هاي آغازين دهة پنجاه، با بعضي از گروه‌هاي مكتبي معتقد به ولايت فقيه كه علاوه بر كار تبليغاتي ضدرژيم بعضاً كار مسلحانة محدود هم مي‌كردند ارتباط داشته‌000 در آن زمان «احمد» آموزش تئوريك و تا حدودي عملي مباني كار مسلحانه را يادگرفته بود. البته به دليل شرايط خاص آن سال‌ها، بيشتر اين جور آموزش‌ها شامل يك رشته اصول كلي مباني جنگ چريك شهري بود، نه فراگيري يك دورة كامل نبرد پارتيزاني؛ به معناي دقيق كلمه ضمن آن‌كه «احمد» با دانشجويان مذهبي مبارز دانشگاه علم و صنعت هم ارتباط داشت و در آن سال‌ها، بچه‌هاي اين دانشگاه از جمله فعال‌ترين عناصر دانشجويي مخالف رژيم طاغوتي محسوب مي‌شدند.»
به دنبال درج مقالة موهن ساواك در روزنامة اطلاعات -‌دي‌ماه 56-‌ و توهين به ساحت مقدس امام خميني (ره) و خيزش‌هاي اعتراضي مردم قم و تبريز نسبت به اين اقدام رذيلانه رژيم، به زودي امواج خروشان نهضت سراسر كشور را فرا گرفت. با توجه به همين زمينة مساعد،‌ «احمد» بر آن شد تا دامنة فعاليت‌هاي مبارزاتي خود را به ديگر نقاط كشور گسترش دهد.
در بهار سال 1357، «احمد» به بهانة مأموريت شغلي در خارج از مركز، راهي شهرستان خرم‌آباد شد و به منظور عادي‌سازي تحركات خود در سطح مناطق استان لرستان و سهولت فعاليت نيمه مخفي خود، به عنوان يك كارگر برق‌كار، آغاز به كار كرد.
او به محض استقرار در محل،‌تماس با نيروهاي مباز محلي و تشكل‌هاي خودجوش مردمي را در دستور كار مبارزاتي خويش قرار داد. خيلي‌زود، توجه عوامل جاسوس و خبرچين رژيم به تحركات مشكوك اين برق‌كار ناشناس و پرجنب و جوش جلب شد و كلية ترددهاي او، به شيوة غيرمحسوس، تحت تعقيب و مراقبت قرار گرفت. سرانجام در پانزدهم شهريور سال 57، «احمد» حين تكثير اعلاميه، توسط افسران اكيپ گشتي كميته مشترك ضدخراباري رژيم دستگير و بلافاصله روانة سياه چال‌هاي قرون وسطايي ساواك شد. در پروندة كلاسة 6443 دايرة اطلاعات شهرباني خرم‌آباد، سندي ممهور به مهر خيلي محرمانه، به شرح ذيل مي‌خوانيم:
وزارت كشور شماره : 318-28-57
شهرباني كشور شاهنشاهي تاريخ : 16/06/57
شهرباني استان لرستان پيوست: دارد
خيلي محرمانه
از: شهرباني استان لرستان (اطلاعات)
به: رياست سازمان اطلاعات و امنيت استان لرستان
در مورد: «احمد متوسليان» فرزند غلامحسين
ساعت 2 روز 15/06/57 اطلاع رسيد كه شخصي در خيابان پهلوي، چهارراه بانك، مغازة‌ فتوكپي كيومرث، مشغول تكثير اعلاميه مضّره‌ ‌ ]![ مي‌باشد كه بلافاصله ]به[ وسيله مأمورين مربوطه دستگير گرديد. علي‌هذا، ضمن ارسال 9 برگ پرونده متشكله، نامبرده بالا ]به ساواك[ اعزام و معرفي مي‌گردد.
ضمناً تعداد 94 برگ اعلاميه و 2 عدد كتاب مضره و تعداد 56 عدد نوار قابل بررسي، از منزل وي كشف و ارسال مي‌گردد.
رييس شهرباني استان لرستان
سرهنگ فضائل احمدي

*****

قبل از انقلاب - تولد تا دستگيري در خرم آباد


در اين ماجرا، علاوه بر «احمد»، دو تن از همرزمان او نيز دستگير شدند. همين واقعه، خود به عرصه‌اي جهت بروز روح پرفتوت «احمد» مبدل گرديد. به روايت مادر بزرگوارش:
«000توي يك شركت خصوصي كار مي‌كرد و رفته‌بود خرم‌آباد. آنجا درگير كار پخش اعلاميه بود كه او را با دونفر ديگر از دوستانش مي‌گيرند. آن دونفر زن و بچه داشتند و به همين خاطر، به محض دستگيري، «احمد» تمام مسؤوليت چاپ و تكثير اعلاميه‌ها را يك تنه به گردن گرفت تا پروندة آنها را سبك‌تر كند.»
آغاز دوران اسارت «احمد» در زندان مخوف فلك الافلاك خرم‌آباد، در حقيقت به مثابه ورود او به ميدان آزمون دشوار وفاداري به آرمان الهي انقلاب و حفظ اسرار نهضت به شمار مي‌رفت. او قريب به 2 ماه مشقت‌بار از اين دوران تلخ و مردآزماي، را به صورت ممنوع‌الملاقات، در سلولي انفرادي محبوس بود. بازجويان ساواك براي درهم شكستن روح مقاوم او، از پيشرفته‌ترين شيوه‌هاي شكنجة جسمي و روحي او استفاده كردند.
در گذر 50 شبانه روز شكنجة لاينقطع، «احمد» با جسمي درهم شكسته و دردمند، همچنان به پايداري مظلومانة خويش در برابر توحش عنان گسيختة بازجويان ساواك ادامه داد. شكنجه‌گران آريامهري كه از اين همه سرسختي او به ستوه آمده بودند، خشمناك و مستأصل بر ميزان و حجم شكنجه‌هاي خويش افزودند. عكس‌العمل «احمد» در برابر اين سفّاكي بي‌حد و حصر، رويكرد به شيوة مؤثر مقاومت منفي بود. در اعتراض به شرايط غيرانساني مراحل بازجويي، دست به اعتصاب غذا زد و در اين راه، تا پاي مرگ ايستادگي كرد. سرانجام، مقاومت مؤمنانه «احمد»، بازجويان ساواك را به زانو درآورد و آنان، عاجز از كسب كمترين اطلاعاتي از او، به ناچار وي را به بند عمومي زندان شهرباني منتقل كردند. مادر دريادل «احمد» از اولين ملاقاتي كه با فرزند، دربند خود داشته، مي‌گويد:
«000اولين‌بار بود كه اجازه مي‌دادند به ملاقاتش بروم. اين بچه توي زندان اعتصاب غذا كرده و خيلي ضعيف شده بود. موقع ملاقات ديدم مچ دست‌هاي او متورم و خيلي كبود و سياه شده‌اند. گفتم: «احمد»، مچ دست‌هايت چرا اينطور شده؟ خنديد و گفت: مادر، چيزي نيست.
گفتم: نه، راستش را بگو، اينها با تو چه كار كرده‌اند؟ نمي‌خواست بگويد. آخر سر وقتي قسمش دادم، گفت: اين كبودي‌ها جاي دستبند‌هايي است كه به دوطرف بالاي تخت شكنجه وصل است. آنها را محكم دور مچ دستهايم مي‌بستند، بعد با كابل شلاقم مي‌زدند. براي اينكه طاقت درد شلاق را بياورم و فرياد نزنم، روي تخت خيلي تقلا مي‌كردم و دستبندها بدجوري به مچ دست‌هاي من فشار مي‌آوردند.براي همين، يك خورده مچ‌هايم كبود شده، ولي مادر، شما نگران نباشيد. اينها خيلي زود خوب مي‌شوند.»
يكي از رزم‌آوران سپاه مريوان، از تأثيرات ماندگار آثار شكنجة ساواك بر بدن «احمد» مي‌گويد:
«000در اولين روزهاي آمدنم به سپاه مريوان بود كه همراه برادر «احمد» و چندنفر از بچه‌ها براي استحمام به گرمابة عمومي رفتيم. توي رختكن، همه لباس‌هايمان را درآورديم؛ به جز برادر «احمد» كه داشت با مسؤول حمام صحبت مي‌كرد. هرچه اصرار كرديم او هم لباس‌هايش را درآورد و بيايد، طفره رفت 000ماكه از حمام خارج شديم، ديديم لباس‌هايش را به سرعت پوشيده و دارد با حوله سرش را خشك مي‌كند. اصلاً نفهميديم كي وارد شد و كي زد بيرون. اين موضوع براي ما شده بود معما000تا اينكه يك بار بنا شد به حمام برويم، من يكي، پشت در، پا سست كردم. بچه‌ها همه داخل حمام رفتند و بعد از چند لحظه، از لاي در رختكن ديدم «احمد» به سرعت مشغول درآوردن لباس‌هايش شده000يا امام زمان (عجل‌الله تعالي فرجك)! هيچ وقت آنچه را كه ديدم فراموش نمي‌كنم. تمام بدنش پر از آثار شكستگي و جراحت و سوختگي بود000تا متوجه حضور من شد، با لحن گله‌مندي گفت: برادر000!كار خوبي نكرديد000آنچه ديدي بين خودمان بماند. باشد؟ اشكم را درآورد. قول دادم ديده را ناديده فرض كنم.»
با خاتمه يافتن مراحل بازجويي و شكنجه، چنين به نظر مي‌رسيد كه شايد دشوارترين مرحلة اسارت «احمد» نيز سپرس شده باشد، لكن گويا مصائب اين كوه درد پاياني نداشت؛ چرا كه به گفتة خواهر بزرگوارش:
«000وضع ايشان خيلي بحراني بود. عوامل ساواك رژيم حساسيت عجيبي نسبت به او نشان مي‌دادند. مأموان رژيم مي‌گفتند به خاطر مقاومتي كه از خودش نشان داده، بايد منتظر دريافت خبر اعدامش باشيم و مدت‌هاست كه «احمد» به قول معروف «زير اعدام» است و از اين جور حرف‌ها.
راستش، ديگر براي خانواده ما شهادت قريب الوقوع و قطعي به نظر مي‌رسيد.»
«احمد» دوران اقامت دربند عمومي زندان را؛ به رغم وضعيت بلاتكليف و بحراني خود، با روحي نستوه و قلبي مطمئن به الطاف پروردگار و عنايات معصومين (عليهم السلام) سپري كرد.
درپاييز سال 1357، با اوج‌گيري تظاهرات اعتراضي ملت مسلمان ايران و شكست سياست مشت آهنين رژيم -‌كه عملاً با كشتار مردم در ميدان ژاله سابق تهران در هفده شهريور 1357 آغاز شده بود- ‌كارگزارن دستگاه طاغوت، به منظور مهار امواج گدازان آتشفشان انقلاب و تضمين بقاي حاكميت نامشروع خاندان پهلوي، دست به‌كار اجراي خيمه‌شب‌بازي جديدي شدند. اين بار، عفريت عاري از مهر، شعبده‌اي ديگر آغاز كرد و وعده داد كه در صدد آزادكردن زندانيان سياسي است. حيله‌اي كه به زعم اربابان آمريكايي ديكتاتور، مي‌توانست ضمن جلب رضايت افكار عمومي مردم، جزيرة ثبات حكومت جيمي‌كارتر در منطقه خليج فارس را از خطر غرق‌شدن در درياي انقلاب خميني مصونيت بخشد.
خواهر نستوه «احمد» مي‌گويد:
«000رژيم دچار وحشت عجيبي شده بود. اوايل انقلاب، يكي از شعارهاي مردم، درخواست آزادي زندانيان سياسي بود و طاغوت به خيال اين كه با آزادكردن زنداني‌ها مي‌تواند دهان مردم را ببندد و بعد از چند وقت، آبها كه از آسياب افتادند، دوباره بگير و ببند را شروع كند، رسماً اعلام كرد كه مي‌خواهد زندانيان سياسي را آزاد كند.
اتفاقاً اسم «احمد» جزو فهرست اول اسامي زنداني‌هايي بود كه قرار شد آنها را آزاد كنند000من هنوز بريدة خبر روزنامه‌هايي كه اسم او را جزو زنداني‌هاي آزادشده چاپ كرده بودند، دارم.»
«احمد» بعدها در مصاحبه‌اي در مورد ماجراي آزادي خود از زندان طاغوت، به اختصار گفته است:
«000بعد از چندماه زندان، بالاخره در زمان دولت نظامي ازهاري، آزاد شدم.»
در هفتم آذر سال 1357، «احمد» از زندان رهايي يافت و به آغوش پر مهر ملت بازگشت. روزهاي سراسر رنج و شكنجة زندان، روح حقيقت‌جوي «احمد» را به خوبي صيقل داد و خصائل كريمه‌اي همچون صبر و اخلاص را در وجود سرشار از خشم و خروش مقدس او عليه بيداد آريامهري، شكوفا كرد. پولاد وجود «احمد»، در كورة گدازان دوران اسارت مشقت‌بار قوام يافت و آب‌ديده شد. يكي از ياران ديرينة «احمد»، دربارة خصائل و اخلاق مبارزاتي او روايت مي‌كند:
«…«احمد» در مورد سوابق مبارزاتي قبل از انقلاب خودش، اصلاً اهل خودنمايي و تفاخر نبود…»
خيلي خوب مي‌دانستم كه دوران اسارت اين مرد در زندان شاه، از جمله سخت‌ترين روزهاي زندگيش بوده. يك‌بار كه از او دربارة مبارزات سياسي آن دوران و قضاياي زندان رفتنش سؤال كردم، يك نگاه عميقي به ما انداخت و گفت: تو چه كار به گذشته‌ها داري؟، حال را درياب. ببين حالا دارم چه كار مي‌كنم.
از اين جواب مختصر و مفيدي كه داد، فهميدم آدمي نيست كه اهل جار زدن خودش به عنوان زندان رفته و سيلي خورده باشد؛ آن هم با سابقه‌اي آن همه درخشان!»
پس از فرار ذلت‌بار شاه معدوم، همزمان با گسترش تظاهرات مردمي و فرار روزافزون نظاميان مسلمان از پادگان‌ها، «احمد» در اوايل بهمن‌ماه سال 57 به تهران بازگشت و بلافاصله، نقش رابط و هماهنگ كنندة تظاهرات مردمي در محلات جنوبي شهر تهران را بر عهده گرفت؛ ضمن آن‌كه با حركت‌هاي مكتبي محافل دانشجويي و روحانيت مبارز تهران نيز رابطه‌اي تنگاتنگ برقرار كرده بود. در پي بازگشت پيروزمندانه رهبر كبير انقلاب اسلامي حضرت امام خميني (ره) به تهران، «احمد» نيز به سان ديگر فرزندان معنوي امام (ره)، روند مبارزه با پس مانده‌هاي طاغوت فراري را شدت بخشيد و در جريان رويارويي مردم با چكمه‌پوشان حكومت نظامي تهران، بارها تا مرز شهادت پيش‌رفت.
در جريان درگيري‌هاي مسلحانة روزهاي سرنوشت ساز 21 و 22 بهمن 1357، هميشه و همه‌جا مي‌شد «احمد» را ديد كه بي‌پروا و خستگي‌ناپذير، معركه‌گردان مصاف مردم مسلح با نيروهاي روحيه باخته ساواك و گارد مزدور شاهنشاهي است.

سردار محمد حسن محققي

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 12:59  توسط محمد حسین  |