رفت و برنگشت و اين رسم روزگار ماند
چشم جاده ها هنوز، محو در غبار ماند
اين همه شب است و باز، اين همه حضور تلخ
فصلهاي محکم خالي از بهار ماند
تو همان که رفتهاي، من همان که مانده ام
خواهش دوبارهات، پشت يک حصار ماند
دست مهربان تو، سمت آن طرفتر است
يک کبوتر غريب، باز بيقرار ماند
گرچه تکهتکه است و دلي شکسته است
خوب شد که لااقل از تو يادگار ماند
سالها گذشت و هيچ، باورت نميشود
چشمهاي من هنوز پاي انتظار ماند
چشم جاده ها هنوز، محو در غبار ماند
اين همه شب است و باز، اين همه حضور تلخ
فصلهاي محکم خالي از بهار ماند
تو همان که رفتهاي، من همان که مانده ام
خواهش دوبارهات، پشت يک حصار ماند
دست مهربان تو، سمت آن طرفتر است
يک کبوتر غريب، باز بيقرار ماند
گرچه تکهتکه است و دلي شکسته است
خوب شد که لااقل از تو يادگار ماند
سالها گذشت و هيچ، باورت نميشود
چشمهاي من هنوز پاي انتظار ماند

+ نوشته شده در دوشنبه 25 تیر1386ساعت 21:56  توسط محمد حسین
|
